http://www.aysooda.com/images/ay_59.JPG

براي خون و ماتيك اين بازوان اوست » با داغ هاي بوسة بسيارها گناهش وينك خليج ژرف نگاهش كاندر كبود مردمك بي حياي آن فانوس صد تمنا گنگ و نگفتني با شعلة لجاج و شكيبائي مي سوزد. وين، چشمه سار جادويي تشنگي فزاست اين چشمة عطش كه بر او هر دم حرص تلاش گرم همآغوشي تبخاله هاي رسوايي مي آورد به بار. شور هزار مستي ناسيراب مهتاب هاي گرم شراب آلود آوازهاي مي زدة بي رنگ با گونه هاي اوست، رقص هزار عشوة دردانگيز با ساق هاي زندة مرمر تراش او. گنج عظيم هستي و لذت را پنهان به زير دامن خود دارد و اژدهاي شرم راےےے افسون اشتها و عطش «. . . از گنج بي دريغش مي راند بگذار اين چنين بشناسد مرد در روزگار ما آهنگ و رنگ را زيبايي و شكوه و فريبندگي را زندگي را. حال آن كه رنگ را در گونه هاي زرد تو مي بايد جويد، برادرم!
در گونه هاي زرد تو وندر اين شانة برهنة خون مرده، از همچو خود ضعيفي مضراب تازيانه به تن خورده، بارگران خفت روحش را بر شانه هاي زخم تنش برده! حال آن كه بي گمان
در زخم هاي گرم بخارآلود سرخي شكفته تر به نظر مي زند ز سرخي لب ها و بر سفيدناكي اين كاغذ رنگ سياه زندگي دردناك ما برجسته تر به چشم خدايان تصوير مي شود . . .هي!
شاعر! هي! سرخي، سرخي است: لب ها و زخم ها! ليكن لبان يار تو را خنده هر زمان
دندان نما كند، زان پيشتر كه بيند آن را چشم عليل تو « رشته يي زلؤلؤ تر، بر گل انار » چون آيد يكي جراحت خونين مرا به چشم كاندر ميان آن پيداست استخوان؛ زيرا كه دوستان مرا « آوش ويتس » زان پيشتر كه هيتلر قصاب در كوره هاي مرگ بسوزاند، هم گام ديگرش بسيار شيشه ها از صمغ سرخ خون سياهان سرشار كرده بود در هارلم و برانكس
انبار كرده بود كند تا ماتيك از آن مهيا لابد براي يار تو، لب هاي يار تو! بگذار عشق تو در شعر تو بگريد . . . بگذار درد من در شعر من بخندد . . . بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها و لبان باد! زيرا لبان سرخ، سرانجام پوسيده خواهد آمد چون زخم هاي سرخ وين زخم هاي سرخ، سرانجام افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛ وندر لجاج ظلمت اين تابوت
تابد به ناگزير درخشان و تابناك چشمان زنده يي چون زهره ئي به تارك تاريك گرگ و ميش
چون گرمساز اميدي در نغمه هاي من! بگذار عشق اين سان مرداروار در دل تابوت شعر تو
تقليد كار دلقك قاآني گندد هنوز و باز خود را تو لاف زن بي شرم تر خداي همه شاعران بدان! ليكن من (اين حرام، اين ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده، اين برده از سياهي و غم نام)
بر پاي تو فريب بي هيچ ادعا زنجير مي نهم! فرمان به پاره كردن اين طومار مي دهم! گوري ز شعر خويش كندن خواهم وين مسخره خدا را با سر درون آن فكندن خواهم و ريخت خواهمش به سر خاكستر سياه فراموشي . . . بگذار شعر ما و تو باشد تصوير كار چهرة پايان پذيرها: تصوير كار سرخي لب هاي دختران تصوير كار سرخي زخم برادران! و نيز شعر من يك بار لااقل تصوير كار واقعي چهرة شما دلقكان دريوزگان شاعران!

http://www.al-anwar.net/gallery/albums/userpics/10001/normal_catarinav10.jpg

غبار را بشوي

و خاطره ها را به خاطره ها بسپار تا پايان ، پايانها مانده است اين است زندگي اين است روزگار برگ زردي در بهار ديدم و بي اختيار شكوه كردم از بهار گريه كردم زار زار
* شكوه ئ ما نابجا بود از بهار? يا خدايا ظلم كرده روزگار? ** ما در اين پيچ و خم انديشه ها در پي پيدايش اين ريشه ها ما در اين پيچ و خم افكار خويش در پي كاري بجز بازارخويش *** ناگهان شوريده حالي سينه چاك گويي كه از عشقي هلاك آمد ، رسيد از گرد راه معصوم و پاك و بي گناه **** آري ، نسيمي آشنا آمد و پيش چشم ما رفتند در آغوش هم ديوانه و مدهوش هم رفتند و ما در حيرتيم در زير بار منتيم شرمنده ايم از روزگار بيچاره بود چشم انتظا ر*****

http://alrezqi.jeeran.com/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1.JPG

انتظار

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي باز اي سپيده شب هجران نيامدي شمعم شكفته بود كه خندد بروي تو افسوس اي شكوفه خندان نيامدي زنداني تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دريچه زندان نيامدي با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه نامهربان من تو كه مهمان نيامدي خوان شكر به خون جگر دست مي دهد مهمان من چرا به سر خوان نيامدي نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي گيتي متاع چون منش آيد گران به دست اما تو هم به دست من ارزان نيامدي
صبرم نديده اي كه چه زورق شكسته اي است اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي در طبع شهريار خزان شد بهار عشق زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي تو بمان و دگران از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از كوي تو ليكن، عقب سر نگران ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي تو بمان و دگران واي به حال دگران رفته چون مه به مجاقم كه نشانم ندهند هر چه آفاق بجويند كران تا به كران مي روم تا كه به صاحب نظري باز رسم محرم ما نبود ديده كوته نظران دل چون آينه اهل صفا مي شكنند كه ز خود بي‌خبرند اين ز خدا بي‌خبران دل من دار كه در زلف شكن در شكنت يادگاري است ز سر حلقه شوريده سران گل اين باغ به جز حسرت و داغم نفزود لاله رويا تو ببخشاي به خونين جگران ره بيدادگران بخت من آموخت ترا ورنه دانم تو كجا و ره بيدادگران سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن كاين بود عاقبت كار جهان گذران شهريارا غم آوارگي و در به دري شورها دردلم انگيخته چون نوسفران

http://www.sharemation.com/shima61/ZV001104.jpg

بيمارستان

بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم
نگهباني دست مرا مي‌گيرد
و به سمت بهشت مي‌برد
به غرفه‌هاي ستاره و گل
قدم مي‌نهم
جام‌هاي بهشتي
يک‌بارمصرف است
سيگاري روشن مي‌کنم
و خاکسترش را در ملکوت مي‌تکانم
سکوت مي‌شکند
مومنان از زيارت هم جا مي‌‌خورند
جام پنجره‌ها
لبريز از سوال
روي دست کنج‌کاوي‌ها چرکين مي‌شود
فرشته من ساعت مي‌زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلي
از پيروزي شيعيان جنوب لبنان
حراست مي‌کند
ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...
خسته‌ام از بازيگوشي
ميان خيابان
و عبور از خط‌کشي‌هاي منطقه‌دار
هستي
حس مي‌کنم حوصله‌ي مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوب‌هاي خيالي مي‌خورد
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم
و در حاشيه ميدان شهدا
فرشته‌ي جواني در دل آه مي‌کشد
و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه مي‌کند...

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
afshin,germani

با سپاس از شما دوست خوبم بخاطر مهرتان با شهرزاد قصه ام بروزم ,, پاينده باشيد منتظر حضور سبزتون ,, بدرود

تسليم عشق

دستت درد نکنه برا نوشتن واقعا حوصله داری خيلی قشنگ هم تمومش ميکنی ...من که انقدر گرفتاری سرم ريخته که وقت نوشتن ندارم ...نگاهم کن نگاهم کن ببین این منم که مثل سایه ای بی جان بدنبال تو می آیم نگاهم کن نگاهم کن بجز چشمان زیبایت نگاه مهربانی من نمی خواهم نگاهم کن نگاهم کن مرا چون زورقی خسته در این گرداب تنهایی کسی جز تو نمی خواند مرا کس این چنین رنجور و دل خسته نمی خواهد برای شادی روح شکسته همان روحی که با عشقت گسسته به آن عهدی که با قلب تو بسته.... ولی قلبت ....ولی قلبت نه قلبت نه... آن دل سنگت رهایم کن نمی خواهم نه قلبت را نه چشمانت

ترنم

سلام دوست عزيز امدن اينجا برای تشکر از بودنت واجب بود اما چند بار اومدم خيلی سخت موفق به ديدارت ميشوم همش ارور ميده فکر کنم به خاطر موسيقی وبلاگته اغلب برای باز شدن مشکل ايجاد ميکنه در هر صورت خوشحالم که بالاخره موفق شدم متن مادرت خيلی روح افزا بود شعر های خوبی انتخاب کردی اما کاش به شکل شعر مينوشتی تا پيوسته در هر صورت پر باری تو لذت بخش بود ممنون

طيبه

سلام . خوبی. چه خبرا. نيستی؟

...

ناطنین بانو نقره ای کجایی؟