باران

 Drizzle by HAMED MASOUMI.

وای باران... باران...شیشه ی پنجره را خواهد شست...از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...آسمان آبی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...می پرد مرغ نگاهم تا دور...وای باران باران...پر مرغان نگاهم را شست...در میان من وتو فاصله هاست...گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری...دستهای تو توانایی آن دارد...که به من زندگانی بخشدچشمهای تو به من آرامش می بخشد...و تو چون مصرع شعری زیبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی...گاه می اندیشم...خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت....آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی...روی تورا کاشکی می دیدم..شانه بالا زدنت را بی قید...و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد..و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد...افسوس کا شکی می دیدم...من به خود میگویم چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا

باران را دوست دارم ... حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید....گفتی بیا باران را به بیقراری دلها تعارف کنیم چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم حالا خوب می دانماین صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند...باران را دوست دارم ...حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید....گفتی بیا باران را به بیقراری دلها تعارف کنیم چتر به دست گرفتیم وراه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم حالا خوب می دانم این صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوندمی آیند روی زمین تا کمی ستاره ها را تماشا کنند و اگر هم دستشان رسیداز درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند آنوقت از مرگ واژه ها در زمین به آسمان شکایت کندگفتی باران را دوست دارم حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید ...کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبودشب تهی از مهتاب
شب تهی از اخترابر خکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسرابر خکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست اما تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته ابر خکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته وای ، باران باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگمی پرد مرغ نگاهم تا دوروای ، باران باران ؛

 
باران می بارید
باران تند می بارید
و من
و تو
زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم
داشتیم رها می شدیم از همه چیز.
بجز چیزهایی که با هم داشتیم و چیزهایی که ریز ریز جمع کرده بودیم
دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد ....
 
باران بی امان می بارید،
هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم
و تو آشنای جاده و من
غریب...
جاده تو را می شناخت از سالها قبل
و انگاری تو را دوست داشت
با تو حرف می زد
اما من
فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را ...
انگار داشتی پرواز می کردی 
رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی
و من
چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم........
شب
و آرزوی بودن با تو در شب 
چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست
و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم ......
دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد  دعا کردم هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی ......
رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم
به بالاترین نقطه
به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد
چشم به آینه دوختیم و در آینه دیدیم زیبایی و شکوه لحظه ای را که اوج رسیدن بود .........

باران که می بارد تو می آیی باران گل باران نیلوفر باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم وشبدر باران که میبارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری از عطر عشق و آشتی لبریز با ابرو آب و آسمان جاریامروز هم نیامدی....

 

باران می باردو خدایا چقدر دلم تنگ است
ابر می غرد و خدایا چقدر پریشانم
کودکان می خندند 
کودکان می رقصند
و خدایا چقدر پر از حسرتم
چترها رنگین اند
و خدایا دست من خالی است
به خانه رسیدم اما
چرا من  نیز مثل مابقی عابران  خیس و تر نشدم  !
خدایا من که چتری نداشتم
وای که چقدر خسته ام
دفتر نتم را می گشایم
بنویسم آنچه برمن امروز گذشت
پس چرا دفترم خیس است
خدایا فقط اندیشه هایم زیر باران خیس و تر شده است !!!
( مگر  می شود که زیر  باران بود و خیس نشد  ؟!)

 
در زیر باران زندگی... سعی میکنم خود را روی پا نگه دارم

 

طبیعت مرا صدا میزند و من هم به او جواب می دهم

کیست به من بگوید تو هستی هو شیار هوشیار

در خیالاتم قدم زدن زیر باران با تو را تجربه میکنم

ولی واقعیت کجاست؟ تو کجایی؟

چه تراژدی زیبایی چه صحنه هایی

یادم می آید این صحنه ها آرزوی چندی پیشم بود

باغ آرزوهایم با تو به بار می نشیند

تو هستی که آینده را لحظه به لحظه به من یاد آوری میکنی

در هراسم که نکند یک روز یادم برود

یادم برود که در آینده چه می خواهم .. چه شود

چه خوب است تو کنار من هستی

یادم می آوری و من به خودم یاد می آورم و خودم به خدای خود

چه التماس زیبایی چه خواهش پر تمنایی

به خدا التماس میکنم که بگذارد آینده خوب باشد

تا من تو و خود  و دیگران را با آرزوهایم خوشبخت کنم

 تیک تاک...تیک تاک ثانیه ها می رفتند...بی رحم تر از آنچه که فکرش را می کردیمباران می آمد...قطره ها به شیشه می خورد.تا دلش از صدای باران آرام می گرفت.صدایی بی رحم می آمدتیک...تاک....ثانیه ها به او می گفتند تو خواهی رفت ثانیه ها گفتند باران تمام شدنیست.اما چشمهای همه  خیس خواهد بود.باران  می آمد...باران به شیشه می خورد."آن مرد در باران آمد"باران می آمدزمین و زمان مانده بود بین یک طلوع و یک غروب اما ثانیه ها بیرحم بودند رفتند واو را بردند.همیشه یادم بود که خوانده بودم:"آن مرد در باران آمد"باران آمد

 ثانیه ها رفتند

 آن مرد در باران رفت....

/ 19 نظر / 61 بازدید
نمایش نظرات قبلی
diana

salam khobi?mikahstim in hafte 5 shanbe ke miad biyaym shahreton ama moteasefane bilit giremon nayomad engar emam rez natalabidemon jaye ma miri haram doa kon

مینو

ال از اینکه متن وبلاگت را درست کن چون هر بار میایم باز کنم به مشکل بر میخورم دوم اینکه فکر میکنی با باران یا اینکه امروز عاشق شویم و فردا فارغ میشود زندگی را ساخت؟ زندگی قصه دیگری دارد که نسل جوان ما نه ان را شناختن و نه هنوز باورش کردن چون نمیدانند از خودشون از زندگیشون از ایندشون چی میخواهند

پژواک

سلام من آپم... [لبخند][گل]

مهدی@@دفتــــــــــر عشق

سلام دوست عزیز خوبی؟[گل][قلب] ***** دفتر عشق به روز شد ***** منتظر حضور شما هستم[گل][قلب] برقرار باشی و سبز [گل][قلب]

صبا

یک سلام بارونی. خوبی؟ خیلی وقته بارون نزده به این دنیای خشک! مثل همیشه دلنشین بود مخصوصا شعر حمید مصدق. شاد باشی.[گل]

قاصدک

سلام مطالبت رو خوندم بازم مثل همیشه قشنگ و خواندنی بود . شرمنده که اینبار دیر بهت سر زدم . موفق و پیروز باشی[گل]