نیایش

از همون روز اولی که دیدمت، نگران آخرین باری بودم که قراره ببینمت
نگران اینکه چند نفر دیگه مثل من، رد عطر تنت رو توی هوا دنبال می‌کنن
نگران اینکه صدای قدمهای محکمت، گوش تنهایی چند نفر دیگه غیر از منو، پر می‌کنه
از همون روز اولی که دیدمت، گوشه گوشه، ابری شد هوای دلم و آسمونش دیگه هرگز رنگ آفتاب رو ندید
از همون روز اولی که دیدمت،
غم ندیدن دوباره‌ات، خونه کرد گوشه‌ی قلبم

 

 

 

بهار بود که تو اومدی
بارون میومد که تو اومدی
بارونی شدم وقتی دیدمت
و اندوه از دست دادنت،
از همون لحظه‌ی اول، حلقه زد توی چشام
از همون وقتی که دستامو گرفتی
دیدم که دستام چطور دارن خالی میشن
و هنوز به خونه نرسیده بودم
که رها شد تمام تنم

 

حالا دوباره بهار اومده
اما تو نیستی که ببینی
بازم داره بارون میاد
اما تو نیستی که ببینی
از همون روز اولی که دیدمت
می‌خواستم تو سیاهی چشات آروم بگیرم
اما ...
اما از همون روز اولم معلوم بود که تو رفتنی هستی

 من اما هنوز پر از خالی‌ام
هنوزم وقتی بهار میاد، غم عالم، رو سرم هوار میشه
حالا دیگه دلتنگی نبودن و ندیدن و نشنیدنت رو، پیش خدایی می‌برم که همیشه هست، که همیشه می‌بینه، که همیشه می‌شنوه

 **************************************************

آن محب دل سوخته ، که او را به آتش محبت از خواب غفلت بیدار کرده

 

 بودند ، و غذای وی جز شربت محبت نبود ، و مقصود جان او ، جز طلب

 محبوب او نبود ، هر کس را دید در چیزی آویخته ، از آنچه او را مقصود بود

 هیچ کس سخنی نگفت و حرفی نزد ، خواست که جگر او پاره شود ... ،

 و متحیر و سرگشته و حیران فرو ماند و گفت : آخر این کار را درمانی

 باشد ؟ مگر که ایشان را از حق خبری باشد ؟


... مرد محب را خستگی و سوختگی ، زیادت گردید و دردش بیفزود ، و

دست غیرت برآورد و پیراهن صبر پاره کرد و دستار پنداشت بر زمین زد و

خاک بر تارک سر کرد و از سر حسرت و ندامت گفت :

(( الهی این اجدک )) (( خدایا ، ترا کجا یابم ؟ ))

 ***************************************************

ای عاشقان ، ای عاشقان ، پیمانه را گم کرده ام

 

          زان  می که در پیمانه ها ، اندر  نگنجد  خورده ام 

**********************************************

روزگار غریبی است!
آری! روزگار غریبی است!

روزگاری است که ...

بزرگراه‌های وسیع‌تر بنا کرده‌ایم اما تنگ‌نظرتر شده‌ایم؛
ساختمان‌های بلندتر ساخته‌ایم اما افق دیدمان کوتاه‌تر شده است.
تنها به زندگی، سال‌های عمرمان را افزوده‌ایم و نه زندگی را به سال‌های عمرمان؛
تا ماه رفته و برگشته‌ایم اما حاضر نیستیم برای یک آشنا از یک سوی خیابان به آن سو برویم؛

زمانه ما
زمانه انسان‌های بلند قامت اما کوته‌نظر و دون‌همت است.
زمانه تحصیلات عالیه و خلقیات دانیه است.
زمانه ارقام، اعداد و کمیات است و نه اصول و ارزش‌ها!

عصرِ ما،
عصر خانه‌های شیک‌تر و رویایی‌تر اما خانواده‌های از هم دور و همخانه‌هایی ناآشنا است!
عصری است که دغدغه‌ها و چالش‌های بیشتری داریم اما نیایش و مناجات کمتری داریم.
پیامک‌ها را در لحظه می‌گیریم و برای دیگران می‌فرستیم اما پیام‌های روشن آسمانی را نمی‌گیریم.

اما این سزاوار ما نیست.
زندگی فقط زنده ماندن نیست، بلکه زنجیره‌ای از لحظه‌های ناب رویش و رویش دوباره است. این رویش محتاج هوای پاک و تازه است. هوای تازه معنویت، زیبایی، دانایی و نیکویی. پنجره‌ای گشوده باید که چنین هوایی را فراهم آورد و اینک یک پنجره!

 

 

*********************************************************

ای خدا این وصل را هجران مکن               سرخوشان عشق را نالان مکن

 

باغ جان را ، تازه  و  سرسبز دار               قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن             خلق را مسکین و سرگردان مکن

جمع و شمع خویش را بر هم مزن            دشمنان را کور کرده ، شادان مکن

گر چه دزدان ، خصم روز روشنند              آنچه می خواهد دل ایشان مکن

کعبه ی اقبال این حلقه ست و بس          کعبه ی امید را ویران مکن

*********************************************************

 

ای مومنان ، چرا چیزی میگویید که انجام نمی دهید ؟

 

نزد خداوند بس منفور است که چیزی را بگویید که انجام نمی دهید .

می خواهند نور الهی را با سخنان خویش خاموش کنند ، حال آنکه خداوند کمال

بخش نور خویش است ، ولو آنکه کافران ناخوش داشته باشند .

او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاده است .

                                                                (سوره صف)

*********************************************************

 

و تو اولین کسی بودی که...

بگذار از اول شروع کنم

کجا بود؟

ته کدام کوچه ی بن بست

که دستم از خیابان ول شد؟!

باران می آمد؛

و چراغ های راهنما چشمک می زدند

تو اولین کسی بودی که...

و من تازه فهمیدم

گم شده بودم!!!

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مروارید عرفان

سلام دوست گرانقدرم [گل] مطالب چون همیشه دلنشین و عمیق ، تهیه کرده ای اولین دلنوشته را سخت دوست داشتم ! ضمنا حرف گوش کردم و مطلب جدید نوشتم و انتظار قدوم مهربانت را دارم ! سال نو ، سالی سرشار از شادی و سلامتی و امید برایت باشد ![لبخند]

نازنین.تنها

سلام. واقعا آپ متفاوتی بود به این اندازه که شک کردم وبلاگ صلیب نقره ای باشه وآدرس رو دوباره چک کردم! دلنوشته های قشنگی بود مخصوصا اولی شاد باشی التماس دعا[گل][لبخند]

ترنم

سلام مسعود عزیز سال نو را با یک دنیا آرزوهای قشنگ برات آرزو میکنم لحظاتت پراز احساس بودن و نوشته های رنگی رنگی

رزا افروزیان(صدفی)

سلام 7 ماهه از مشهد رفتم بدترین دوران زندگیم بود یه دفعه یاد وبلاگت افتادم گفم یه سر بیام راستی عیدت مبارک

شراره

سیلامممممممممممممم خدایی مسعود جون خیلی قشنگ بود کلی حال کردم خوشم اومد /عاشق شدی یا یاده عشق قدیمت افتادی [زبان] انشالله به کسی که لیاقتت و لیاقتش رو داری برسی [ماچ]

صبا

خدایا تو را کجا یابم؟! . . . . همه شعرها و نوشته ها قشنگ هستند و سرشار از دلتنگی . شاد باشید

صبا

سال نو هم بر شما تبریک[لبخند]

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزیز و گرامی و قلم توانمندتان و آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما در تمامی مراحل زندگانی ، باستحضار حضرت عالی میرساند کلبه درویشی حقیر با مطلبی آموزنده با عنوان. .."..مضرات پيش داوري يا قضاوت زود هنگام در زندگي ."...بروز شده است ..خوشحال خواهم شد دیدن کنید و نظرات ارزشمند خود را مرقوم فرمائید ، مثل همیشه منتظر قدمهای سبز و حضور گرمتان هستم ...در تو امید فراوان دیده ام.. ..نغمه های شاد و خوش الحان دیده ام ...گر نگاهت از شکوفایی تهی است ...در وجودت شعله های زندگی است ...قلب تو روشن تر از آیینه است ...شوق و شور زندگی در سینه تواست.....درپناه حق و خدا نگهدارتان [گل]

پریسا

سلام...زندگی فانوسیست لب دریای خیال اویزان میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است اما به اندازه خویش بروزم ومنتظر دیدار شما/[گل]