اولین اپ 1388

مهر مادری

 پیرزن با شور و شوقی وصف ناپذیر، نقشه‌هایی را که سالها به آن فکر کرده بود عملی کرد. مهر مادری

خانه‌ چند طبقه‌اش را فروخت و برای هر یک از فرزندانش آپارتمان مستقل خرید تا راحت زندگی کنند.

طبق نقشه‌هایش قرار بود به نوبت میهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد.

یکی از روزها، خواهرها و برادرها تصمیم گرفتند به بهانه پارک، بیرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتی برگشتند، پیرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.

*******************************************************************

مترسک

با یک وانت او را به مزرعه آوردند. خوشحال بود، می‌دانست دوستان جدیدی پیدا خواهد کرد.

او را در یک گوشه مزرعه قرار دادند و رفتند. چند روز اول همه حیوانات از او می‌ترسیدند ولی کم کم به هم اخت پیدا کردند. اما این پایان ماجرا نبود.

یک روز با همان وانتی که آمده بود، بردندش در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود.

****************************************************************

 

************************************************************

خداوند یکتاست اما تنها نیست ودوست ندارد بندگانش نیز تنها باشند بخاطرهمین است که ماوامثال ماعاشقیم وهیچکس چون ماعاشق نخواهد بود.   نمی دونیم این روزها بهتون چه جوری می گذره هر طوری هست چه خوب و چه بد داره تموم می شه.سال گذشته  هم تموم شد راستی شما سال گذشته براتون سال خوبی بود ؟ واسه مهر و آبان که امسال سال خیلی خوبی بود. به نظر مهر و خردادمن  سالی خوبه که  پر از عشق باشه یک عشق واقعی و  همیشگی مثل سالی که گذشت.  امیدواریم سال جدید رابا سلامتی،عشق، شادی، مهربانی وبا دل خوش وهر چی خوبیه تو دنیا شروع کنید. دوستای خوب وبلاگی امیدواریم در سال جدید با اراده قوی و تلاش مستمر به همه آرزوهاتون برسید و نگذارید که تلخی روزگار بر شما غلبه کند .

********************************************************************************

در رؤیاهایم دیدم که با خدا گفتگو می‌کنم
خدا پرسید:" پس تو می‌خواهی با من گفتگو کنی؟"
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید"
خدا خندید : " وقت من بی‌نهایت است...
در ذهنت چیست که می‌خواهی از من بپرسی؟"
پرسیدم : " چه چیز بشر شما را سخت متعجّب
میسازد ؟
خدا پاسخ داد: "کودکی‌شان،
اینکه از کودکی خود خسته می‌شوند،
عجله دارند بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدّت‌ها، آرزو می‌کنند که کودک باشند،
...
اینکه آن‌ها سلامتی خود را از دست می‌دهند تا پول به دست آوردند
و بعد پولشان را از دست می‌دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده می‌نگرند
و حال را فراموش می‌کنند
و بنابراین نه در حال رندگی می‌کنند و نه در آینده
اینکه آن‌ها به گونه‌ای رندگی می‌کنند که گویی هرگز نمی‌میرند،
و به گونه‌ای می‌میرند که گویی هرگز زندگی نکرده‌اند."
دست‌های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
"
به عنوان یک پدر،
می‌خواهی کدام درس‌های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟"
او گفت : "بیاموزند که آن‌ها نمی‌توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه‌ی کاری که آن‌ها می‌توانند بکنند این است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می‌کشد تا زخم‌های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم
امّا سال‌ها طول می‌کشدتا آن زخم‌ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین‌ها را دارد،
کسی است که به کمترین‌ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدم‌هایی هستند که آن‌ها را دوست دارند،
فقط نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می‌توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آن‌ها دیگران را ببخشند،
بلکه آن‌ها با خود را نیز ببخشند."
من با خضوع گفتم:
"
از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.

 

چیزی دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟"
خداوند لبخند زد و گفت:
"
فقط این‌که بدانند من این‌جا هستم".
"
همیشه

**************************************************************************

 

  همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا دیگر سخنی از مشکلات جانبازان نیست، آیا مشکلاتشان حل شده است، آیا به راحتی قادر به رفع و رجوع امور روزمره خود و خانواده خود هستند؟ و...
برای پاسخ به این پرسش و خبر از حال آنان تصمیم گرفتم سری به آسایشگاه جانبازان بزنم و از نزدیک پای صحبتشان بنشینم، اما دریغ از اجازه ورود به این اماکن.
حتی با هر بار ورود به بیمارستان با این سوال روبه رو می‌شدم: «علت دیدار شما از آنها چیست؟ باید با بنیاد شهید هماهنگ کنید.» که هر بار در دل از خودم می‌پرسیدم مگر آنها که برای دفاع از وطن و کوتاه کردن دست طمع دشمنان از سرزمینمان شجاعانه و بی‌درنگ به میدان جنگ رفته و سینه سپر کردند از کسی اجازه گرفتند و با کسی هماهنگ کردند!

آنان در آن روز با هدف دفاع رفتند اما بسیاری بر نگشتند و بسیاری هم با تنی دردمند و مجروح برگشتند و حالا نه درصد می‌خواهند و نه امکانات ویژه، بلکه فقط توجه می‌خواهند و پرستاری ودرمان، که تحمل درد آسان‌تر شده و خانواده هاشان کمتر در رنج و سختی باشند

ای نا رفیق...به کدامین گناه ناکرده...تازیانه ام می زنی...به حقیقت که هویتیت را...دیر زمان است که در زیر پای رهگذران...به عرضه نهاده ای نقابت را بردار...زیر پایم را زود خالی کردی...مجالی می خواستم اندک..به اندازه ی یک نفس...این نگاهت چیست؟..سلام پر مهرت را باور کنم..یا پاشیدن نمکت را؟...خنجر را دستت دادم و گفتم..پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش..اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت..پشت سرم را نگاه کردم...کسی جز تو نبود..نمی دانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری تو گناهکار نیستی!..خنجر را خودم دستت داده بودم..یه یقین که از دیار عابر هرز نگاه آمده ای..شکنجه کن که برای کشیدن درد مانده ام نه برای التیام

 **********************************************

 

 شهدا از این حرف "شرمندتون"

امروز این جمله رو شنیدم:

 "شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

نمیدونم به حال کی و چی ولی غصه خوردم البته نه برای اولین بار چون ما با این حرفا بزرگ شدیم.

شاید بعضی ها نمیدونن دفاع یعنی چی؟

دفاع یعنی غلتیدن در میدان مین، افتادن روی سیم خاردار، تیر مستقیم تانک، یتیمی و آوارگی، فراموش کردن عصای پیری پدر و مادر و ...

نمیدونم شاید بعضی از اینها تا حالا اسم ناموس به گوششون نخورده.

عیب نداره "شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

شاید بعضی ها الان عراق و افغانستان رو نمیبینن. کانال ماهوارتو عوض کن و عینک بغل دستی رو بزن.

عیب نداره "شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

اصلاً واسه چی رفتین؟

بابا شما نمیرفتین الان اینا حالشو میبردن چه جوری؟ یه عراقی یا شاید آمریکایی شکم گنده سیبیل از بنا گوش در رفته مست کنار دست ناموسشون(البته اگه .... نباشن) ..........

بله اینگونه حالشو میبردن!!!

"شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

بازهم نمیدونم ولی متأسفم.

اینها ندیدن همسر شهید رو موقعی که بچه ها خوابیدن، بشینه کنار عکس شوهرش و باهاش درد و دل کنه.

اینها نمیدونن به جای بابا تو خونه قاب عکسش جانشینش باشه.

اینها ندیدن اشک بچه های شهدا رو تو خلوت وقتی به بابای دوستاشون حسودیشون میشد.

اینها ندیدن که بچه های شهدا چه جوری بزرگ شدن، ولی اینها گذشت و بچه های شهدای دفاع مقدس بزرگ شدن

"شما چی آیا بزرگ شدی؟"

آهای شماهایی که از قافله عقب هستید

/ 23 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهروز(¯`¤._ طلوع عشق_.¤´¯)

سلام دوست من... حالت خوبه؟؟ باز هم سال نو رو بهت تبریک میگم... امیدوارم سال خوبی داشته باشی... [گل][گل]

پژواک

با سلام نمیدونم چرا حرفی برای گفتن ندارم من آپم ... [لبخند][گل]

ارام

سلام احوال شما.ببخشید من خیلی دیر اومدم.خیلی و واقعا شرمنده تم.هر چند تقصیر منم نبود وبت نمیتونستم ببینم و صفحه ی وبت باز نمیشد نه شما بلکه چند تا از دوستان امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشی عیدت مبارک و امیدوارم سال خوبی واسه شما و خونواده ت و تموم ملت باشه.سالی که دیگه فقر تو قصه ها باشه سفره ی خونه ها پر از فراوونی نعمت باشه .شادی و خنده بزرگترین جرم نباشه.کسی بجرم بیجرمی زندونی نباشه و اسارت و زندون یه افسانه باشه.افسانه ای که هیچوقت کسی رغبت بگفتنش نداشته باشه. موفق باشی.روز بخیر بهار تمرینی ست واسه عاشقانه زیستن و نوروز بهونه ایست واسه تبریک دوباره زیستن [گل]

صابر

سلام خسته نبشید اگه زحمتی نیست لطفا بگید چه طور این موزیک ( که آهنگ شروع برنامه دیدنیها هستش ) رو پیدا کردید؟ از کجا دانلود کردید ؟ من هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم