1442m95.jpg

روزوشب کاردلم ناله وآه است بيا

بی تو عمر همه عالم به تباه است بيا

صبرايوب مرا نيست که هجرتوکشم

دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا

بی توای ماه زمين عرصه دلتنگی هاست

جلوه روی تو چون جلوه ماه است بيا 

شب وروزم همه درحسرت ديدارگذشت

روی زردودل بيمارگواه است بيا

دل دگرازجورزمان سخت به تنگ آمده ايم

روزماچون شب تاريک وسياه است بيا

وعده کردی شرظلم اگرشعله کند

خواهی آمدلين همان لحظه وگاه است بيا

چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست

سايه ات برسرماعزت وجاه است بيا

 1442plc.jpg

زندگی مسيری مستقيم وآسان  نيست ...که بی مانع و آزاددرآن سفرکنيم بلکه هزارتويی ازگذرگاههاست که درآن ميان بايدراهمان رابجوييم وگاه خود رادرکوچه ای بن بست گيچ وگم بيابيم...امااگرايمان داشته باشيم...خداهميشه دری برمامی گشايد  نه دری که مابدان انديشيده باشيم...بلکه دری که درنهايت ...آن رابه سودخودمی يابيم...

با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . ز پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟ به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

 

************************************************************

دوازده سال در شهر اورفالیس انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود بازگردد .
از راه برسد و او را به جزیره زادگاهش باز گرداند .
" هنوز زود است که از پیش ما بروی ؛
تو در تاریک ، روشن حیات ما چون روز درخشیدی
و جوانی تو زندگی ما را پر از احلام و آرزوها کرده است .
تو در میان ما غریبه نبودی ؛ تو در میان ما مهمان نبودی ،
روا مدار که چشمهای ما گرسنه دیدار تو ماند .
مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و زندگی تو در میان ما به یک خاطره بدل شود .
تو مانند یک روح در میان ما زیستی و سایه تو نوری بر چهره ما فشانده است .
ما تو را بسیار دوست داشته ایم ، اما عشق ما خاموش و پنهان بود .
اکنون این عشق با صدای بلند فریاد می کند و در پیش روی تو حجاب برمی دارد و
خود را فاش می کند .
و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد
."
و دیگران نیز آمدند و التماس کردند . اما او به آنها پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و
آنها که نزدیک تر بودند ؛ دیدند که اشکهایش بر دامنش می ریزد .
این و نوشتم چون ..... ( از کتاب پیامبر...)

 

( بي خيال )
بي خيال که نارفيق روزگار...دل گرم تو نداره سايه سار...بي خيال اگه که زيراين کبود...از شروع قصه هات هيچکي نبود ....نشکن از اين که نداري مهربون...توي خلوت شبات يه همزبون...نگيره غصت از آدماي سرد..نشه درد دل تواين همه درد...ولشون اگه که بي خيالتن...نزاراين جور چيزا...، .بهت غصه بدن ...بگو، داد بزن:خوشم آی آدما !!..غصه ای نيست اگه تلخين شماها...! ..غصه ای نيست اگه تلخين شماها...!

 

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببر
خدا مرا به‌ دوردست‌
روي‌ بال‌هاي‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ مي‌كنم‌:
جائي‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نيست‌،
تا اين‌ عشق‌ پاك‌، تسليم‌ نشود;
جائي‌ كه‌ هميشه‌ گل‌هاي‌ سرخ‌ شكفته‌ مي‌شود،
مانند ياقوت‌هايي‌ كه‌ آنها را پوشانيده‌ باشد;
جايي‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگريد
براي‌ پيوستن‌ به‌ عاشقان‌.
مي‌خواهم‌ به‌ آن‌
سرزمين‌ دور بروم‌، جائي‌ كه‌ پسران‌ نوجوان‌
در حال‌ دويدن‌، براي‌ عشق‌ رنج‌ مي‌كشند;
جايي‌ كه‌ دختران‌ نوجوان‌
در عصرهايي‌ كه‌ جشن‌ است‌
ميان‌ پنجره‌هاي‌ پر از گل‌ نشسته‌اند
و پنهاني‌ مي‌گريند، با اندوهي‌ آسماني‌ ...خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببرازاين جاا...... 

/ 46 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

حرفهای دلتون خيلی زيبا .ر.ان نوشتی! برام نوشته بودی همشهری...درسته ؟؟

مژگان

حرف دلتون زيبا وروان نوشتی

هلیا

مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد سلام ! ازاینکه نیومدم چون هر موقع وبتو باز میکردم گیر میکرد بیا که آپم

bluedorry

چه سرگردان ما را روانه کوچه های نوشته هايت کردی از درخت پير و گريه تا سفر و خدا نمی دانم شايد همه در قدمهايمان به دنبال هدفی هستيم برای چه پای می کوبيم ؟؟؟؟

bluedorry

بزرگترين معجزه بودن ماست بودن بزرگترين معجزه است

يوسف* A LiTtLe StAr in the BiG sKy

سلام سلام سلام...بازم سلام سلا.......خوبی خوشی سلامتی؟؟همينجوری که دارم ماکارونی اين کرم های خوشمزه رو می خورم کامنت هم می دم!خب!اهم!...چرا آه و ناله؟میاد!مياد!زياد ناله نکن!...طبيعيه!به نظر من زندگی همون جاده ايه که گفته بودم!

سعيده

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکيلم دلم حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و................. محکوم شدم به مرگ........................... کنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم (( * به او بگوييد که دوستش دارم به ماهم سريبزن راستي لينكم هستم