آغاز راه نیست

 

 

 "غزلی ناتمام به  پیشگاه امام مهربانم"

 شکر خدا  که حرمت آیینه بارونه آقا

صبح تا شب و شب تا به صبح غریب نمی مونه آقا

 

شکر خدا  که از  کرم تو بارگاه حضرتت

راه می دی هر  کی رو بیاد خودی و بیگونه آقا

 

دور ضریحتو دیدی ، دیدی چه غوغایی  شده

دیدی دخیل تو شدن عاقل و دیوونه آقا

 

بذار که کفترت بشم کفتر روی  گنبدت 

یه عمری دورت بپرم بی آب و بی دونه آقا

 

یا نه یه ذره از  غبار روی ایوون طلات

که با نسیمی بشینم هر جای این خونه آقا ...

**********************************************

ای صدای روشن باران به گوش دشتها

پیک فروردین به ذهن لاله پوش  دشتها

کوک کن ساز  بهاران را که بر گردند باز

پای  کوبان دختران گل فروش دشتها

در حریری از گل مریم بپیچان باغ را

تا بجوشد جان ز  چشم چشمه جوش  دشتها

تا پرستوها بیایند و ببیند آسمان

جشن تشییع زمستان را به دوش  دشتها

**************************************************************************

 

آقای آخوند… آقای دکتر.. جناب مهندس… آقای وکیل و نماینده… سفر به هپروت خوش می گذرد؟… در فکر اضافه کردن میلیون بر میلیاردهایت هستی یا به فکر گرسنگی پابرهنه ها… چرا یک طلبه باید به خاطر گند شما گنده ها انگ دزدی بخورد… ولی برای امرار معاشش انگشتر خانمش را بفروشد… چرا یک طلبه ساده که از قضا با هیچ مسئولی رفاقت ندارد باید موتور کش و مسافر کش شود و منتظر بماند فلانی یکی دو تومن نون حلال تقدیمش کند… آقای عمامه به سر… جناب شیخ… اگر گذرت می افتاد به پایین شهر لا اقل کمی متاثر می شدی… بدبختی ما این است که مردم شما را می بینند… شما که تا خرخره تان را از دزدی و حرام با کلاه شرعی پر کرده اید… بیچاره آن طلبه ای که روی پلکانهای حرم فاطمه معصومه روزی ۴ مباحثه می کرد و می گفت: روزه استیجاری هم می گیرم… چاره ای ندارم… مستاجرم… بچه دارم… حیثیت و آبرو دارم… چه کنم؟… افطاری چه می خوری رفیق، دو تا کلوچه… خدا لعنت کند کسانی را که نام علما را با حرکات سخیفشان بدنام می کنند… خدا این معاویه ها را به درک اسفل السافلین هدایت کند تا راحت شویم از لکه های ننگی که بدنه حوزه را به ضعف کشانده است… جناب دکتر شما چطور؟… تا به حال چند پابرهنه را بی ویزیت قبول کرده ای؟… چند بیچاره را برای یک عمل جراحی سرکیسه نکرده ای… آخر از چه کسی انتقام می گیرید؟ از پابرهنه ها… از نسل خودتان… شما چرا به این منش بی همتانه و بی غیرتانه برخی مسئولین نظر دوخته اید… رها کنید دم اسب اشرافیت را…

مسئولی که نان خشک و ماست نخورده باشد… یا خوره باشد برای تظاهر… یا به هزار کلک خود را خاکی جلوه می دهد و معبر اشرافیت است را باید سنگسار کرد… نه.. من در حکم خدا دخالت نمی کنم… و به سبک الله یکتایم فریاد می کشم: وای بر شما!… ای وای بر شما که نگران علوفه اسب های باشگاهتان هستید اما حتی نمی خواهید بدانید روزی چند بدبخت در این شهرهای بزرگ از گرسنگی بیهوش می شوند… اینکه شما نشسته اید بر کرسی مقام بی دلیل نیست… برگردید به روزهایی که پابرهنه بودید… یادتان بیاید در چند متر خانه زندگی می کردید… یادتان بیاید سوار کدام اتوبوس واحد می شدید و چند بار توسط رییس های بی وجدان تحقیر شده اید… وای بر شما… وای بر شما که پابرهنها را رها کرده اید… یادتان رفته کجا بودید… چه لباسی می پوشیدید و با چه لهجه ای سخن می گفتید… وای بر شما که یادتان رفته با نداری چگونه صورت خود را سرخ نگاه می داشتید و چگونه حسرت نداشته هایتان را می خوردید… برگردید به خویش… نگاه کنید عکس های کودکیتان را… برگردید پیش پابرهنه ها… عینک دودی و ماشین لیموزین برای تشییع جنازه شما زیباست… یا سیل پابرهنه هایی که با رفتن شما باران اشک می ریزند و حسرت مقام اخروی تان را می خورند… اقای مسئول مگر چند سال زنده ای… مگر چقدر فرصت زندگی داری… مگر چقدر می توانی با این سمتی که داری کلید حل مشکلات ملت باشی… بس کن این زیر و رو کشیدن ها را… بس کن این خود گرفتگی ها و تکبر ها را… بیا با یتیم ها… با فقیرها… با پیرمردهای دردمانده… با مادران غصه دار… لحظه ای بنشین و اشک بریز… قارون دنیا هم باشی… میلیردر دنیا هم که باشی… هیچ چیز لذت بوسه بر دست پینه بسته پابرهنه ها را ندارد… این لذت را از خود دریغ مکن…

***************************************************************************

 

کجا رفتی ای شهید… رفتی و نیستی تا ببینی که… منشی های دفتر آقای دکتر وام های کلان را به خورد گلزار و علفزار و هدیه و مدیه می دهند و مادرت همین سر چهار راه سیروس نشسته بر یک پیت حلبی پوسیده و با نگاهش می گوید… این لیف ها و کیسه هایی را که شب ها می دوزم و ناخنهایم را خونی می کند بخرید ای مردم… شاید بیمارم و پول داروهایم را ندارم… شاید نوه ام دانشگاه می رود و خرجی می خواهد و ما دو سه تا خانواده با هم نمی توانیم از پس نرخ های جاسبی بر بیاییم… شاید شوهرم این آخر عمری افتاده در بستر بیماری و پروتئین برایش خوب است… بخرید این کیسه ها را تا یک سیر گوشت بخرم … پدر پسر شهیدم را تقویت کنم… شاید کرایه اتوبوس های دیدار فرزندم را ندارم… دربستی که مال از ما بهترون است… شاید شکلاتی ، شیرینی یا خرمایی ندارم که ببرم این پنجشنبه بر سر مزار تنها امیدم… شاید هزار غصه دیگر دارم… بخرید این لیف و کیسه ها را… و مبادا از من بپرسید که “مادر شهیدی؟”… که شرمنده ام که بگویم آری… من همان شیر دلم را فرستادم میان کانال کمیل… تا برایم فقط چند استخوان شکسته بیاورند… مبادا حرمت خانواده شهدا را زیر سوال ببرم…. لطفا این کیسه ها و لیف های دست دوز من را بخرید… و مپرسید چه می کشم وقتی تمام آرمانهای پسرم را جلوی چشمم ذبح می کنند و من مجبورم فقط لیف و کیسه ام را بفروشم…. لطفا لیف و کیسه هایم را بخرید… لطفا بخرید…

******************************************************************

از قول دکتر حسابی نقل شده است:

 

روزی در آخر ساعت درس ، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید:

استاد!  شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش

بکوشد!

/ 5 نظر / 21 بازدید
رفیق

این پست واقعا جذاب بود دمت گرم با صفا

مروارید عرفان

سلام صلیب نقره ای عزیز [گل] چون همیشه مطالب متنوع و دلنشین . دردهای اجتماع را بخوبی بتصویر کشیده ای . برای خداحافظی انتظارت را دارم . [لبخند]