خاطرت....

 d25.jpg?uniq=-fa7qa4

چشماش رو بسته بود و سعی داشت به هیچ چیز فکر نکنه...ولی بارون آرومش نمی‌ذاشت...دوست داشت گوشاش هیچ چیزو نمی‌شنید...صدای بارون ازارش می‌داد...همیشه حرفا و صدای عزیزترین کسش رو زیر بارون می‌شنید...وقتی که برای آخرین بار رفت...تلخ ترین خاطراتش...و هر چی صدای بارون بلندتر می‌شد صدای فریادها نزدیکتر بود...گوشاش رو گرفته بود...ولی همه گذشته‌ها از جلوی چشمش رد می‌شد…بعد از اون دیگه هیچ وقت ندیدش...و تنها چیزی که همیشه در ذهنش مونده بود همون آخرین دیدار بود...دیدن چشمای پر از اشکش..اون رفت، برای همیشه…و فکر کرد، کاش ازش خواسته بود که نره...کاش یه روز می تونست بهش بگه که چقدر دوستش داره...و چقدر از رفتنش ناراحته…و فکر کرد که کاش یه روز بارونی اون دوباره برگرد.....

*******************************************************************

تو تنهای تنها می‌آمدی ...لرزان،...و من تو را در قلب خود پناه دادم...چنان که شب هنگام...کسی را که بی مقصد در راه ها می رود...در کنار آتش پناه می دهند...تو در آنجا خانه‌ای ...ارام و خاموش برای دردهایت یافتی،...تو در آنجا شراب یافتی،آن جا تو نان یافتی،...پیش از رفتن...از چه تاج خاری بر آن ننهادی؟

*******************************************************************

«مرا اما  انسان آفریده‌ای!ذره‌ی بی شکوهی گدای پشم و پشک جانوران،تا تو را به خواری تسبیح گویداز وحشتِ قهرت بر خود بلرزدبیگانه از خود چنگ در تو زندتا تو کُل باشی مرا انسان آفریده‌ای!شرم‌سارِ هر لغزشِ ناگزیرِ تن‌اش،سرگردانِ عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاه‌سارهای عفن،یا خشنودِ گردن نهادن به غلامی توسرگردانِ باغی بی صفا با گُل‌های کاغذین.فانی‌ام آفریدی پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.بر خود مبال که اشرف آفرینه‌گان توام من:با من  خدایی را شکوهی مقدر نیست.»شاملو

***************************************************

 alone%20in%20the%20dark.jpg

محوطه مانند اتاق بیضی شکل بود و به خارج هیچ منفذی نداشت، بدون زاویه و بدون خطوط هندسی. …من هیچ‌وقت در کیف‌های دیگران شریک نبوده‌ام، همیشه یه احساس بدبختی جلو منو گرفته، درد زندگی، اما از همه اینا مهمتر، مشکل رفتن با آدمهاست، شر جامعه گندیده، شر خوراک و پوشاک، همه اینا دائماً از بیدار شدن حقیقی ما جلوگیری می‌کنه، کیف‌های دیگران به درد من نمی‌خوره …همون‌طور که تو تاریکخونه عکس روی شیشه ظاهر می‌شه، اون چیزایی از انسان که در اثر دوندگی و جار و جنجال و روشنایی خفه می‌شه و می‌میره، فقط توی تاریکی و سکوته که جلوه می‌کنه، تاریکی در نهاد هر جنبنده‌ای هست، و فقط در انزوا و برگشت به طرف خودش وقتی که از دنیای ظاهری کناره‌گیری می‌کنه، جلوه می‌کنه، اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا فرار کنن، گوش خودشونو در مقابل صدای مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو بین هیاهوی زندگی محو و نابود کنن. و من بر عکس انتظار فرود اهریمن رو دارم، می‌خوام همنطور که هستم در خودم بیدار شم،

من از جملات براق و توخالی منورالفکر‌ها چندشم می‌شه و نمی‌خوام برای احتیاجات کثیف این زندگی شخصیت خودمو از دست بدم،…

یه گربه روز جونور معمولیه، اما شب تو تاریکی، چشماش می‌درخشه و موهاش برق می‌زنه و حرکاتش مرموز می‌شه،

جلو آفتاب همه چیز لوس و معمولی می‌شه، ترس و تاریکی منشاء زیبائیه.

هدایت

دلم می‌خواد یه تاریکخانه داشته باشم، یه جایه بیضی شکل که هیچ دریچه‌أی نداشته باشه، شاید اونجا بشه، بشه برگشت به اصالت انسان بودن، شاید بشه یه شب وقتی می‌خوابی صبح دیگه بیدار نشی، شاید تو تاریکخونه، همه‌چی با این دنیا فرق کنه، شاید …

*****************************************************

نمی‌دونم زمین چه بلایی سر آسمون آورده که این طور بی‌تابانه و ناراحت اشک می‌ریزه،شاید بارون می‌خواد سکوت این شهر رو بشکنه،شهری که در هر وجب از خاکش هستند مردمی که توی این بارون امشب هیچ جایی رو ندارن که توش بخوابن.و چه بی‌رحمی قشنگیه این بارون.

********************************************************************

 2005-12-111-jd.jpg

تنها چیزی که یه زمان امیدوارم می‌کرد یه حس بود،یه حسی مثل دوست‌داشتن،و دو تا چشم که همیشه با منه،من داشتم دوست داشتن رو لمس می‌کردم،... تنها کسی بود که همیشه کنارم بود،همیشه و هر وقت که بهش احتیاج داشتم،حتی اگه حضور مادی نداشت، اما اونو کنار خودم احساس می‌کردم،اون یه آدم متفاوت بود، یه آدم فوق‌العاده ولی نه شایدم فقط برای من اون با بقیه فرق می‌کرد،و حالا بعد از مدتها دوباره اون روزا برای من زنده شده،اما حالا همه چیز فرق کرده،همیشه فکر می‌کردم که دوست داشتن اون مثل روزای اوله،ولی حالا که دوباره دیدمش فهمیدم که اشتباه می‌کردم،برای اولین بار وقتی که کنارش بودم، دلم نمی‌خواست اونجا باشم،دلم می‌خواست تنها باشم،ازش بدم اومده بود،و فهمیدم بعد از رفتنش دیگه فقط فکر می‌کردم دوستش دارم،من داشتم با خیال اون زندگی می‌کردم،با خاطرات اون،و حالا من موندم بدون هیچ حسی، بدون هیچ انگیزه‌ای،من نمی‌دونم باید چیکار کنم،دلم می‌خواد حرف بزنم،ولی نمی‌دونم با کی،و خوشحالم که اینجا کسی منو نمی‌شناسه تا وقتی که داره به احساسم می‌خنده من نیستم که ببینم،من خیلی خستم،از خودم بدم می‌یاد،از همه بدم می‌یاد،من به همه دروغ می‌گم، حتی به خودم،باید یه کاری بکنم، ولی نه چی کار می‌تونم بکنم،من باید برم،می‌خوام برم یه جایی که آدما با این جا فرق می‌کنن،یه جایی که هیچکس دوست نداره، نمی‌دونم اونجا کجاست،فقط می‌خوام برم،بیا با هم بریم،من یه همراه می‌خوام،تو که منو تنها نمی‌ذاری،این لحظه‌هایی هست که من نگرانش بودم که برای رفتن هیچ‌کس رو نداشته باشم.نه من تنها می‌رم، تنهای تنهاا.....

*****************************************************************

 2mq2nwm.jpg

دختر خندید ..و با لبخند خود را در آغوش پسر جا داد...و پسر با شور و هیجان از عشق گفت...از با هم بودن...از روزهای خوب …..دختر فریاد می‌زد..گریه می‌کرد...خواهش می‌کرد...التماس می‌کرد...کمک می‌خواست ..اما صدای فریاد دختر به هیچ جا نرفت...و مرد فریاد می‌زد...دعوا می‌کرد...فحش می‌داد..می‌زددر نگاهش خشمی مهار نشدنی بود...همراه با حماقتی کودکانه..و رفتاری متحجرانه..و اعتقادی راسخ به افکار پوسیده اجدادش..دیگر صدای خنده‌های دختر نمی‌آمد..گریه نمی‌کرد ..خواهش نمی‌کرد..و فضا را شیون‌ها زنی گرفته بود..و گریه‌های بی‌پایان..و ناله‌های بی امانش..و مرد تاسف می‌خورد...دختری دیگر خندید، و پسر همجنان از عشق می‌گفت..از زندگی..و از روزهای خوب …

******************************************************************

 wiq61g.jpg

هر بار که مرا می‌دید، ساعت‌ها گریه می‌کرد! آخرین بار که بسراغم آمد، دیوانه وار می‌خندید، وقتی حالت تعجب را در نگاهم دید با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا من می‌خندم، من دیگر آن زن سابق نیستم، بس بود هر چه تو قاقاه‌ خندیدی و من های های گریستم!..تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان، در کوشه‌ی چشمش لنگر انداخت! با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی، پس این قطره اشک چیست؟!! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: «این؟ این قطره، اشک نیست! نقطه است! می‌فهمی، نقطه! این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله‌ی فصل کتاب ایمانم، بعشق مردان، گذاشتم! من دیگر بهیچ چیز مردان ایمان ندارم!، جز به یکپارچه‌گیشان در نامردی! …»

*******************************************************************

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن کم است..فکر می‌کنم تو هیچ‌وقت نمی‌تونی منو فراموش کنی..حتی اگه دلت نخواد هم من همیشه کنارتمحتی اگر جسمم حضور نداشته باشه خیالم همیشه هست..فکر من همیشه باهاته، چون تو هم همیشه تو فکر منی..تو نمی‌تونی، نمی‌تونی، چون حتی اگه یه ظاهر سرد و بی‌تفاوت هم داشته باشی، ولی هنوز همونجوری آسمونی هستی و چشمات هنوز ...، تو هنوز بی‌انتهایی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شی..نمی‌دونم چرا ولی حالا که سعی می‌کنم درست فکر کنم می‌بینم شاید حرفای تو درست‌ترین حرفا بودراست می‌گفتی تو باید از عشق برید ..از چنین پایانی به سرانجام رسید..ولی من هنوزم دیوونه‌ام هنوزم بی دلیل می‌خندم و بی علت یهو دلم می‌گیره و گریه می‌کنم، من هنوزم تو فکر همون سقفم که همیشه زیرش با هم بودیم..زیر این سقف اگه باشه می‌پیچه عطر تن تو ..لختی پنجره‌هاشو می‌پوشونه پیرهن تو..زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می‌گیرم..گم می‌شم تو معنی تو معنی تازه می‌گیرم..ولی بازم از آخرش می‌ترسم...از همون جایی که همیشه می‌ترسیدیم..سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه..یه افق یه بی‌نهایت کمترین فاصلمونه

********************************************************************

 3273484-md.jpg

بخاطرات مونده یکی همیشه چشم به راهته…من می‌دونم همین روزا عشق من از یادت می‌ره…آره آسمون من تو هم عشق دریا از یادت رفته دیگه دلت برای دریا تنگ نمی‌شه...دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوای دریا رو ببینی  یادته چقدر دریا آرومت می‌کردیادته پناه تمام دل تنگیهات دریا بود  یادت مونده که همه دردای دلت رو به دریا می‌گفتی یادته اون روزی رو که آسمون اومد و بالای سر دریا واستاد می‌دونی تنها پناه دریا آسمونش بودآسمون همه جا هست هر جای این دنای که بری پر از آسمونه ولی آسمون دریا با همه آسمونا فرق داره آسمون هر جا بره می‌تونه یه دریا پیدا کنه ولی دریا چی!! بدون آسمونش دیگه سقف نداره بدون آسمون دریا خیلی تنها می‌شه وقتی آسمونش نباشه حتی دیگه خورشید هم نیست که نور خودشو به دریا بده دیگه دریا حتی غروب هم نداره دریا یه ساحل داره که هر کی می‌یاد توش یه ساحل که هر کسی می‌یاد و اونجا می‌شینه یه ساحل که همه می‌یان و توش بازی می‌کنن یه ساحل که همه می‌یان و توش استراحت می‌کنن می‌شینن و لحظات شیرینی رو‍، روی شنهاش می‌گذرونن ولی همه فقط به خاطر دریا می‌یان اونجا هیچکس ساحل رو برای خودش نمی‌خواد همه می‌خوان با دریا خوش باشن هیچکس به واقعیت حضور ساحل اونجا فکر نمی‌کنه همه آدما می‌یان و می‌رن اونا هیچ‌وقت نمی‌فهمن که بودنشون برای ساحل چقدر لذت بخشه هیچ‌وقت نمی‌دونن که با رفتنشون چه دردی به ساحل می‌دن ساحل همیشه زیر پای آدما خرد می‌شه خیلی از آدما هر چی دارن می‌ذارن تو ساحل و می‌رن چیزایی که هیچ‌وقت به درد ساحل نمی‌خوره اونا فقط بار سنگین خاطرات بودنشون رو به ساحل می‌دن و ساحل اون آدما رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه حالا دیگه دریا تنها مونده، آسمونش رفته، ساحلشم باهاش قهر کرده،ساحلش نمی‌خواد دیگه کسی رو تو خودش راه بده، از این همه آدم دیگه خسته شده،ساحل فقط می‌خواد زندگی کنه، آروم و تنها، حالا دیگه هیچ‌کس به دردای دریا گوش نمی‌ده،دریای تنهای تنهای تنهاس، همین.

 

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آناهیتا

_____****__________**** ___***____***____***__ *** __***________****_______*** _***__________**_________*** _***________من آپم _______*** _***_____________________*** __***__منتظر حضور سبزت __*** ___***_________________*** ____***____هستم ____ *** ______***___________*** ________***_______*** __________***___*** ____________***** _____________*** ______________*

آناهیتا

سلام مهربون. ممنون از محبتت. [گل][خداحافظ]

سمیه

سلام دوباره [نیشخند] من اهل خراسان هستم شهر نیشابور [لبخند]

اشک های مسیح

آخیش بلاخره این جا درست شد!! (کبریت!)(کبریت!) [شوخی][قهقهه] اونی که چشاشو بسته بود و نمی خواست چیزی بشنوه خودت بودی!![نیشخند] عجب تاریک خانه ای..واقعا کیف های لوس دیگران!![ناراحت] برای این که دوست داشتی باشی دیگران رو..اول باید خودتو دوست داشته باشی..باید صادق باشی و دروغ نگی..باید معنی عشق و زندگی رو بفهمی..[لبخند] تکلیف خودتو روشن کن..تنهایی می خوای یا با هم بودن؟!..اگه تنهایی می خوای زندگی دیگران رو نابود نکن..اما اگه با هم بودن می خوای تا آخر خط برو..[چشمک] برو دنبال اون عشقی که می خوای..نه نبودن و خاطرات..بلکه بودن و در کنار هم بودن با لذت!![بغل] من که می شناسمت..کی گفته این جا کسی تورو نمی شناسه؟![زبان]از همه چیز نوشتی از اون مرغ سوخاری و 200تومن هم بنویس![شوخی][نیشخند][سبز][گل]

Davoud

سلام . بسیار بسیار زیبا بود . جملات زیبا که هر یک به اندازه یک دنیا معنا دارد . و اما . . . ستم انسان بر انسان دیگر هزاران هزار نفر را عزادار می سازد . . . موفق باشی . شاد زی روز افزون [گل]

آناهیتا

سلام دوست عزیز. خوبی؟ من آپم و منتظرتم.

diana

salam doste man mer30 az tabriket baroon...baroon...baroon man asheghe baroonam yejayi mikhondam ke asheghe khoda bash ta makhloogh khalgh shavi be ghole khodet asemoni bashi[چشمک]

مینو

سلام وب قشنگ و مالب زیباییدارید شاد باشید

مینو

ببخشید ان مطالب بود تصحیح نوشته قبلی