5 سالگی

به نام او ...
خیلی ساده و مختصرو کاملا تلگرافی !
خبر از این قراره :
صلیب نقره ای شش ساله شد !
درست شش
 سال پیش در چنین روزی صلیب نقره ای شروع بکار کرد( تقویم تاریخ !! )
... و چه دوستای گلی پیدا کردیم .
ممنون از همتون .
به امید موفقیت همه دوستان ؛
با تشکر و احترام .
از طرف :
( صلیب نقره ای)

********************************************************

http://silvercross.persianblog.ir/archive/ ـآرشیو من

**********************************************************

این روزا برزخی ام !...خیلـــــــــی خرابم ؛ داش آکل ....یه چیزائی می بینم ؛
انگــــــــــاری خوابم داش آکل !..قیصر اونروزا ،.به خونخواهی فرمون میومد ،
خود فرمون شده ام من گلی امروزداش آکل ....اونیکه اون قدیما ؛
یه تهرونو ســــــــیاه میکرد ؛سرچهارراه شده امـــــــــروز :حاجــــــــــی فیروز ؛ داش آکل !آدما مشتی بودن ؛نا کس و نا لوطی نبود ؛ولـــــــــــی امروز لوطی بازی ؛توی قصه س داش آکل !زیر بازارچه تا چارسوق و سنگلج
اسم تو ؛ تو همه جا ورد زبون بود :داش آکل .پای هم آدما وامیستادن و مشتی بودن .معرفت تو رفقا ،خیلی کلـــــــــــــــــــــون بود ،داش آکـــــــــــــــــــــــــــــــــل .اونروزا سید ما ،واسه خودش قدرتی بود ؛حالا قدرت شده : پول و سکه و زر ! داش آ کل .مرد و مردونگی وجدی نگیر که قصه بود !توی طوقــــــــــــــــــــیتو گوزنــــــــــــــــــــــهاتوی قیصــــــــــــــــــــر،داش آکــــــــــــــــــــــل .

**************************************************************

 حرف دل با علی ابن موسی الرضا ...

چند لحظه بیشتر تا اذان صبح باقی نیست. صحن خلوته خلوت خلوت .

یه زائر تنها نجوا می کنه ، یکی دیگه هم یه گوشه نماز می خونه ، نسیم خنک همه فضای صحن را به هم وصل می کنه .

 عطر نماز با ذکر و نجوا که با هم مخلوط می شه ، یه صدایی صدای گریه ای ، نه ، ناله ای بلند می شه. همون جا نشسته ، سرش پایینه ، خودشه .

 دل ، یه دل خسته ، یه دل شکسته ، غریب و تنها شروع می کنه به حرف زدن . صدای ناله اون توی صحن خلوت می پیچه .

 ( آره ، می دونم که بین همه دل ها من از همه سیاه ترم ، پوسیده ترم ، از بی آبرویی خجالت می کشم سرم را بالا بگیرم . می دونم خیلی حقیرتر از اون هستم که باهات حرف بزنم. جسارت کردم و اومدم پیشت . می دونم خیلی بزرگی ، مهربونی ، پر از رحمتی و به حرف های من گوش می دی. همین قدر برای من کافیه . دیگه داشتم خفه می شدم ، این تنها راهی بود که داشتم . تو من را خوب می شناسی . واسه همین مطمئنم نمی تونم بهت دروغ بگم. یادته وقتی به دنیا اومدم چقدر قرمز و قشنگ بودم .

 خدا بهم گفت : دل تو مال منه ، تو پاکی ، پر از نوری ، مطهری ، مقدسی . برو و همه را به یاد من بینداز . برو و مواظب عقل ، گوش ، چشم ، زبان و دست و ... باش . برونگهبان حرم باش . وقتی رفتم صدام زد و گفت : دل ! یادت نره ، وقتی بر می گردی باید پر از عشق باشی . فقط عشق .

 من شاد بودم ، قرمز بودم ، به همه می گفتم دوستتون دارم . به همه می گفتم بفرمایید بیایید تو . روزها یک به یک برای من می گذشت . اما انگار خوشی ها دوام نداشت . یک روز یک دسته مهمان اومدند . نمی دونستم کی اند و چی اند . باهاشون دوست شدم . اون ها مریض بودند . اما من مواظبشون نبودم . با دست های کثیفشون روی دیوارام یادگاری می نوشتند . هر روز که می گذشت مهمان ها سیاه تر و کثیف تر می شدند . مهمانی ها ادامه داشت . کم کم من هم مریض شدم . دور و برم پر شد از دلهای مریض . کاشکی می دونستم این مهمان ها از کجا می یان و چرا مریض اند . اصلاً نمی دونم چرا اومدند توی حریم من . توی حریم پاک خدا .

 دل های سلیم بهم گفتند پرهیز کن . گفتم اشکال نداره ، خودم خوب می شم . حالم بدتر شد . بدی ها اومدند تو و در را پشت سر خودشون بستند . همه درها را بستند . قفلشون کردند . کلید اون را پیدا نکردم . یادته گفته بودی اگه نیکوکار باشم ، اگه همه را دوست داشته باشم ، اگه به کسی اخم نکنم ، خدا من را دوست داره . اما من یادم رفت . وای به حالم که همه دل ها را از خودم رنجوندم .. وای به حال من که خودم را اسیر کردم . هر روز سیاه تر می شدم ، ناخوش تر می شدم ، دردم می گرفت ، اما به فکر خودم نبودم ، به فکر هیچ کس دیگر هم نبودم .

 یه شب خواب خدا را دیدم ، اومده بود سراغم . بهم گفت : دل! داری چیکار می کنی ؟ تو مال منی . من دوست دارم . کجا داری می ری ؟ مگه نمی خوای یه روز برگردی ؟ یه نگاه به خودت بنداز ، تو که اینطوری نبودی . چرا به خودت سر نمی زنی ؟

 ز خواب بیدار شدم . گرفته شدم . دلم برای خودم سوخت . یاد قدیم ها افتادم . گفتم بر می گردم . اما دست و پام گیر بود . زنجیرم کرده بودند . قفل ها آهنی بود و سنگین . من کلید نداشتم . یاد دسته کلید افتادم . همون دسته کلید که خدا گفته بود هروقت قفل شدی با کلیدهای اون قفل ها را با کن . اما من گمش کرده بودم ، من دسته کلیدهام را فروخته بودم . باید یه کاری می کردم . رفتم سراغ چشم . بهش گفتم : بسه دیگه ، دیگه نمی خوام باهات باشم . خواهش می کنم هر چیزی را نبین . بهم پوزخند زد و گفت : دل بیچاره! دیگه دیره . اون ها سیاهت کردند . بهت قفل زدند . حالام که رهات کردند . دیگه دیر شده . تو تنها موندی!

 بغض کردم . رفتم پیش گوش . صدام را نمی شنید . هر چی فریاد زدم نشنید . داد زدم : گوش بسه دیگه . نمی خوام بشنوم . بهم گفت : خیلی گوش خراش شدی . حرف نزن . عصبانی شدم .

 رفتم پیش زبان . کر شدم ، یه لحظه استراحت نمی کرد. گفتم : زبون می شه ساکت باشی ؟ بسه دیگه ، چقدر دروغ می گی ، غیبت نکن ، جواب خدا را چی می خوای بدی ؟ بهم گفت : تو اگه بیل زنی ، زمین خودت را شخم بزن . یه نگاه به خودت بنداز . پر از کینه ای ، پر از نفاق ، بخیلی ، حسودی و ... . گفتم : بیهوده نگو ، مؤدب باش . گفت : من را نصیحت نکن ، افسار من دیگه دست تو نیست . درمانده شدم .

 رفتم پیش دست . بهش گفتم : تو با من باش ، دزدی نکن ، خیر باش ، نیکی کن ، صدقه بده. گفت : بهت نمی یاد . من کار خوب بلد نیستم . گفتم : خدا دوستت داره ، بیا و برگرد ، بدی ها را بگذار کنار . گفت : من بد نیستم . هر کاری کردم ، من نبودم . تو بودی ، تو کردی .

 کسی باهام نبود . ترک خوردم . شکستم . باهاشون قهر کردم . با خودم و خدا هم .

 گفتم : خدا! اگه من را دوست داشتی اینجا نمی فرستادیم . سر راهم دوستای خوب می گذاشتی . منتظرم می موندی.

 صدایی گفت : من بودم ، من گفتم . تو ندیدی ، تو نشنیدی ، تو نخواستی .

 توجه نکردم . رفتم توی سطل پر از روغن سیاه ، پر از کثیفی ، پر از لجن . دیگه پیشه ام شده بود مردم آزاری . صبح به صبح می رفتم قفل و زنجیر برای خودم می خریدم و شب به شب می شمردمشون .

 اما من تنها نبودم . کنار من و قلب های مریض ، اون دورترها قلب های دیگه ای هم بود ، قلب های قرمز و سالم ، قلب های پاک . اون ها را که می دیدم حسودیم می شد . می خواستم اون ها هم مریض بشند . رفتم سراغشون ، بهشون سنگ زدم ، اذیتشون کردم ... اما اون ها بهم لبخند می زدند .

 چی شنیدم ؟ اون ها گفتند : من را دوست دارند . مدت ها بود این حرف ها را نشنیده بودم . عشق ...

وای ، من با خودم چیکار کرده بودم ؟ چی بودم ، چی شدم ؟

 می شنیدم خدا هم بهم می گفت : دل برگرد . روح پاک من برگرد . سفید برگرد . تو خوشبویی . رنگ ایمانی . برگرد .

 زنگ زده بودم . گفتم : آخه چطوری ؟ با چه رویی ؟

 قلب های سلیم بهم گفتند : تو دسته کلیدت را گم کردی اما شاه کلید که هست . شاه کلید را بگیر و قفلت را باز کن . شاه کلید را که گرفتم ، توش عکس یه گنبد بود ، یه گنبد زرد ، یه پنجره فولاد ، یه عالمه دخیل و یه صدا ...! که می گفت : تو یه زائری! برو .

 این شد که بارم را بستم اومدم اینجا . شاه کلید من! امام مهربون من! می دونم که صدام را می شنوی . خیلی شرمنده ام . نمی تونم سرم را بالا بگیرم . ببین چطور تنها شدم . من موندم با این قفل های سرد و آهنی . گفته بودی به همه یه جور نگاه می کنی . گفته بودی اگه دلت شکست ، گریه ات گرفت ، مطمئن باش من باهاتم . حالا خیلی آرومم . چون می دونم دیگه تنها نیستم . تو با منی . حرفام دیگه تموم شده . فقط ته حرفم می خوام بگم : بیا ، حساب من اینه . حالا تو را به خدا ، به حق همه دل های پاک ، ضامنم بشو . قول می دم دیگه شرمندتون نکنم . قول می دم دیگه هر کسی را وارد حرم امن خدا نکنم . قفلام که باز بشه ، سیاهی های صورتم که بره ، پاک که شدم ، فقط می شم خونه عشق ...

 

امام من! رئوف من! کلید همه قفل های بسته من! اگه قفل پاهام را باز کنی تا آخر عمر غلامتم . )

 توی همین حال و هوا بود که دل خوابش برد . توی صحن دیگه هیچ کس نبود . فقط دل بود . دل مجروح .

 شاه کلید اومد . همون امام رئوف . اومد همه قفل هاشو باز کرد . دستی به سر و روش کشید . پاک و تمیزش کرد . پیش خدا براش دعا کرد . خیلی دعا کرد .

 صدای اذان توی صحن پیچید : الله اکبر ، الله اکبر.

 دل یهو از خواب بیدار شد . سبک شده بود . خالی شده بود . دیگه قفلی به پاش نبود . صورتش پاک و پر از نور شده بود . از شادی گریه اش گرفت . یه نگاه به گنبد طلایی انداخت .

 گفت : امام رضا! امام رضا! حقا که شاه کلیدی . شاه کلید همه قفل ها . برای همه دل ها . قول می دم از این به بعد خیلی مواظب خودم باشم . قول می دم امانت دار خوبی باشم .

 صدا اومد :اشهد ان محمداَ رسول الله ... دل ساکت شد . با تمام وجودش فریاد زد : درود باد بر پیامبر و خاندان پاک و مطهر او ...........

اگر آن ضامن آهو بدست آرد دل ما را

به چشم آهویش بخشم همه دار و ندارم را

در جوار امام مهربانی ها اباالحسن الرئوف دعاگویتان هستم.

یاحق

**********************************************************

رضا جان… شما چه کرده ای با این دل ما… پدرم از پدرش و پدرش از اجدادم همه می گفتند ما همه چیز وجودمان از رضاست… چه حکایتی است که تمام نسل ما مدیون توست آقا… فیض الله جاری است در وجود شما… به قدمت قدیم ترین ممکنات و عظیم ترین حادثات… ما چه چیزی را نگاه کنیم که توقیع تو زیر فرمان اعطایش نباشد… آری… آقا تو در وجود ما چه کرده ای… پدرم اگر صد پسر داشت… روی هر کدام اسم شما را می گذاشت… علیرضا، حمیدرضا و … این چه رازی است و چه جذبه ای است که در حقیقت ما ریشه کرده است… شکوه عشق تو را نه من ، نه هیچ کس دیگری نمی تواند منکر شود… اگر سرمان بلند است به خاطر بلندی مناره های توست… و اگر سینه مان فراخ است از عطر پیچیده تو در صحن های حرم است… به باد صبا بگویید سحرها حرم آقا نیاید که شرمنده می شود… در جایی که امام عصر به نماز ایستاده است کسی سراغ باد صبا را نمی گیرد… مشک و عود و عنبر گدای عطر ضریحت هستند و… گویی حرمت دریای حیات است… و ما ماهی های افتاده بر خشکی… بر روی خاک گرفتاری ها به جان دادن مشغولیم و شمایی که با طلبت ماهی قرمز وجود ما را به بحر معرفتت دعوت می کنی… نفسمان گرفته آقا… ماهی کوچک غلطان بر خاکت را نجات بده…

/ 5 نظر / 23 بازدید
مینو

روز عشق بر شما هم مبارک باشد

رفیق

عجب یعنی شیش سال گذشت؟چقدر زود؟اولین بار که یادم نیست ولی امیدوارم اخرین باری در کار نباشه خیلی نوشتنت رو میخوام مخصوصا نیایش هات همیشه سرزنده باشی کیک که ندادی شیرینی هم ندادی حداقل یه اس ام اس بده دلمون بهت خوش شه اق مسعود خان بی صفا

وحیدبهروز

با تولد سردبیر العلما داداش محمد دلاوری بروزم منتظرم حضورتونم حتما بیایید سر بزنید و کامنت بدین چون داداش محمد هم میان سر میزنند و خوشحال میشند