ماه رمضان

 

سرمو بلند کردم و به یه لوح زیبا ولی خیلی ازار دهنده نگاه کردم((اسایشگاه سالمندان و معلولین))!وقتی واژه اسایشگاه رو خوندم پیش خودم گفتم:تو جایی که اسایش هست ارامشم وجود داره؟ادمایی که اون تو هستن واقعا تو ارامشن واقعا تو جایی هستن که راضی باشن.؟.....در رو باز کردم راهرویی زیبا میون درختهای بلندو سر به فلک کشید تداعی رویاهایی رو میکرد که منتهی به ان رویاها میشد ولی رویایی بس دردناک و دل ازار.یه یه جمعی رسیدم....همه پیرمرد و پیرزن با صورتهای زیبا که درونشون میتونستیم تجربه چند سالشون رو به وضوح ببینیم.از یه پدری که رو یه نیمکت نشسته بود و داشت پیش خودش شعری رو میخوند پرسیدم پدر جان چرا اینجایی؟گفت:پسرم!از یه مادری که داشت به یه نقطه نگاه میکرد و نمیدونم پشت اون عینک زیباش به چی خیره شده بود پرسیدم تو چرا مادر؟گفت:دخترم!از یه گروهی پرسیدم که چرا؟؟؟؟؟ گفتند:هم دختران و هم پسران!گفتم: مگه چی کار کردید؟گفتن:عمر!!!!!!گفتم:خوب مگه بده عمر کردن؟؟گفتن:اگه اضافی باشه اره خیلی بده!!!!!!گفتم:مگه عمر دست خدا نیست مگه اون نیست که عمرمونو تعیین میکنه؟گفتن:چرا ولی عشق و محبت که دست خود ماست!گفتم:مگه تو زندگیتون و به بچه هاتون عشق و محبت نکردید؟گفتن:زیاد.....خیلی زیاد....گفتم:خوب پس چرا نتیجشو ندیدین؟......یه اهی کشیدنو گفتن:امان از این روزگار!!!گفتم:بچه هاتونم نمیبینن؟...گفتن:استغفرالله!!!!!دیگه نمیتونستم ادامه بدم چون که هرچی میخواستم بگم که بابا بچه هاتون با شما بد کردن ...نتونستم!اخر گفتم:حرفتون چیه؟جوابی شنیدم که تمامه ارکان وجودم لرزید....به انها پشت کردمو انها تا انتهای راهرو منو بدرقه کردن.وقتی به اونهایی که منو بدرقه میکردن فکر میکنم...احساس میکنم چه نگاههایی رو مهمون بودم و چه نگاههایی مهمون خداحافظی من شدن.جواب اخری که به من دادن و بیاد میارم اونا اخرین حرفی که به من زدن این بود:

                       ((به انها بگویید دوستشان داریم))

اره دوستای عزیز....نمیدونم چند بار به این جور جاها رفتید و چند نفرتونم فراموش کردید که این جور جاهایی هم تو دور و برمون هست......بدونید تو این جور جاها ادمایی زندگی میکنن که جرمشون پیر بودنه و اینو هم بدونید که هیچ وقت بچه هاشونو که اونارو به این مکان اوردن ((چون اضافه بودن))نفرین نمیکننو همیشه منتظرن تا بچه هاشون یه روزی پیششون برن.قدر پدر مادراتونو خیلی بدونید......یه شعر  حامد حاکان  در مورد پیرمردا و پیرزنا خونده فکر کنم بد نباشه شعرشو واستون اینجا بزارم

یا حق

میون چند تا اتاقک سوت و کور خسته و خاموش...یه نفر نشسته تنها انگاری شده فراموش...دو تا چشم بارون نم نم میزنه به روی گونــــــــــه...چقدر این دل غصه داره اخ فقط خدا میدونه...لحظه ها اسه و اسه دست غم پاشون بستـــــه...صدای خرده جواهر یه نفر دلش شکسته...تو دل یه قصر تاریک چند نفر شادن و مستـــــــن...انگاری خبر ندارن دل پیرا رو شکستـــــن..اونا پیرا رو روندن   فکر حالــــــشــــــو نکردن ...ندیدن پیرای قصه توی خلوت گره کردن...از توی همون اتاقک قاصدک خبر میـــــاره...یه نفر دارهمیمیره ....تنها......این چه روزگاره..کی دلش این همه سنگه که اونو گذاشته رفته... خیلی ساله خیلی وقته نه یکی دو روز و  هفته..مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی...کوه پر صبر و صمیمی واسه گریهاش تو بودی..تو یه این روزا عزیزم منتظر باش برمیگرده...کوره ی داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده...باز میاد پیشت گل تو سر به زیرو پر خجالت... اما اینقد تو بزرگی نداری هیچی شکایت

******************************************

کمی از سرخی سیب بگو....اناری دانه کن...سبدی پر از میوه کنار گذار..کاسه ابی شفاف است...میخواهم..تمام شفافیتش را تشنه ام..تاریکی ام را به نور میهمان کن.یک ظرف پر از خرما...کاسه اشی .و سبدی پر از سبزی های تازه و قالب کوچکی پنیر سفره را اماده کن...پدر و مادر را خواهران و برادرانت را مهربان تر باش دور هم که نشسته اید صمیمیت خانواده را دوره کن همانجا کنار مهربانی مادر و عظمت پدر با احترام بنشین..تکرار که نمیشود این دور هم نشستن ها.حالا نان سنگک هم بوی ایمان میدهد دیوان حافظ و کتاب مقدس قران را هم فراموش مکن.دلت از غل و غش که خالی شد خوب مطهر شوچند فرازی از دعاهای ناب از بر کن زبانت را...زبانت را به خوب گفتن و گوشهایت را به شنیدنی های درست عادت بده.چه کسی جز او محرم دلت خواهد بود دلت را خوش کن به صمیمیت میزبان.صفایه سینه ای بخواه که تو را یاری دهد تا بتوانی تمام انچه در دلت بد رنگ شده...برهی!برخیز...بارانی شو..پر از طراوت... خیس شو از رنگ وضو...سجاده ات را که پر از نرگسی ها کرده بودی باز کن...صدای موذن را میشنوی؟

............

حالا میزبان به استقبالمان امده..نگاهمان که میکند زیباتر میشویم.دستانت پر از دعاست حالا دیگر گرسنگی و تشنگی فراموشت شده...پر از یاد خدایی روزه نمیگیری که تو...عین روزهای خدا را زندگی میکنی و لحظه های ناب الهی را بی قرار میشوی...سحر که پر از مهتاب شدی اسمان را شایسته باش.هنگام افطار مبارک شو تماشایی باش...تا میتوانی نیکی کن همه را...انقدر روشن شو که ۱۱ ماه دیگرهرگز تاریکی را دچار نشوی.

پ.ن:ماه رمضونم با دستی پر هرسال بهتر از سال قبل  سراغمون امد بدیها و دروغا و زشتی های مارو تبدیل به خوبی و راستی و زیبایی میکنه...شاید اگه فرصتی به نام رمضان وجود نداشت روحمان سیاه میشد و هرگز نمیشد اون رو دوباره شفاف کرد...تحمل گرسنگی چند ساعته در روز همراه با اون بد نگفتنا و بد نخواستنا وبد نکردنامون مارو به سمت خوبی ها و پاکی ها میبره و موجب میشه فکرای مثبت و زیبای ما زمینه ساز جریانای مثبت و حوادث متعاقبا مثبت بشه.مارم از یاد نبرید .....التماس دعا

*****************************************

در رستوران چقدر با صفا یک تکه غذایش را داد بخورم .گفت مرد دست رفیق اش را پس نمی زند. نزدم. اما... ماه رمضان را ما پادوها دوست داشتیم. همه برابر می شدیم. همه گرسنه. یک وعده آنها مثل ما می شدند – ارباب ها را می گویم – حرف که می شد می گفتند روزه برای این است که همه یاد فقیرها بیفتند. ما همان فقیرها بودیم. چرا هیچکس یادمان نمی افتاد. چرا در کنارسفره های مجلل افطاری کسی یاد فقیرها نمی افتد. امروز را می گویم. رفتن به هیچ افطاری مجلل را دوست ندارم. وقتی می روم همه تلخی نو جوانی ام زنده می شود. آن روزها وقت افطار گوشه پارکی می نشستیم. نون پنیر و انگور و بربری مان را می خوردیم. چه لذتی داشت. سرحال می رفتیم سر کلاس های شبانه تا درسمان را بخوانیم وبشنویم با تشر از معلمان که اینجا تخت خواب نیست کلاس درس است. یک روز که مرا از خواب پراند ناخواسته گفتم آقا مرد روزه را بدون افطاری می گیرد. همه خندیدند. من سنم از همه کمتر بود. معلم نگاهش که به من انداخت گفت بخواب عزیزم. تو َمردی!هرگز نفهمیدم متلک گفت و یا خواست همدلی کند. اما نبودم. اگر بودم این همه پادوی این روزگار را چرا تنها گذاشته ام و یادم رفته چطور زیر باران برای اینکه پول شرکت واحد را نداشتم پیاده می رفتم و آواز تنهایی می خواندم. چرا فراموش کردم خود دیروزم را و همه گرسنگان را. چرا نمی نویسم از آنها که صدایی ندارند در این جهان پر هیاهو.رمضان می گویند مال آنهاست. نه کسانی که در کنار سفره های رنگارنگ .... بگذریم. مرد روزه را بدون سحری می گیرد!

*****************************************

 

بچه ها!!... این نقشة جغرافیاست.....بچه ها!!... این قسمت اسمش آسیاست...شکل یک گربه در اینجا آشناست...بچه ها!!... این گربه هه..!!...
ایــران ماست...... بچه ها!!... این سرزمین نازنین...دشمن بسیار دارد در کمین...داغ دارد هم به دل،.. هم بر جوین..بوده نامش از قدیم ایران زمین...
یادگار پاک قوم آریاست.....بچه ها!!...بچه ها!!... از هر گروهو هر نژاد....
دست اندر دست هم بایست داد...فارغ از هر زنده بادو مرده باد....سر به راه مملکت باید نهاد...مام میهن عاشق صلحو صفاست.....بچه ها!!... این پرچم خیلی قشنگ..پرچم سبزو.. سفیدو.. سرخ رنگ...هم نشان از صلح دارد.. هم ز جنگ...خار چشم دشمنان چشم تنگ...افتخار ما به آن بی انتهاست.....بچه ها!!... این کار فردای شماست!!....ابادکردن ایران این.. کار فردای شماست!!..

*****************************************

خنده آدم ها همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست  کاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم مییاره یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم مییاره.

((صدای باد می آید عبور باید کرد...ومن مسافرم ای بادهای همواره!...مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید....حضور ((هیچ))ملایم را به من نشان بدهید...وکفشهای مرا تا تکامل تن انگور پر ازتحرک زیبایی خضوع کنید))

مرا به یاد خواهی آورد

آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

تا نام فراموش گشته ای بدرخشد

از پس سال ها مرا به یاد خواهی آورد ..

 

/ 43 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
AZAR

[لبخند][گل]

رزا

[گل]

منیره

سلام.... این دفعه نظر خاصی ندارم... از بوی مدرسه که بدم میاد...منتظر بوی دانشگام[نیشخند] در مورد شب قدرم بگم ...ای کاش خدا شب قدر پارسال سرنوشت من رو یک جور دیگه می نوشت

منیره

بازم شکر....امیدوارم که خدا این چند روز روزه ی مارو که همراه با بهترین عبادت(خواب[نیشخند])قبول فرماید..... در ضمن این روزا دعا برای من رو یادت نره....از خدا بخواه بهم صبر بده تا غربت رو تحمل کنم[لبخند]

منیره

در ضمن خوبی بدی دیدین حلال کنین... بازم در ضمن کامنت گذاشتن رو یکم یاد بگیر یه سر بیا و مطلب جدید من رو هم بخون[نیشخند] به امید ظهور اقا به خدا میسپارمت بای بای[لبخند][گل]

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزیز و گرامی .و قلم توانمندتان .و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در این ماه پر برکت و پرفضیلت ..باستحضار حضرت عالی میرساند کلبه درویشی حقیر با مطلبی آموزنده با عنوان ...با قلبی آکنده از عشق بسوی تو می آیم ...مرا دریاب ....بروز شده است ..خوشحال خواهم شد دیدن کنید و نظرات ارزشمند خود را مرقوم فرمائید ، مثل همیشه منتظر قدمهای سبز و حضور گرمتان هستم ...آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما را در تمامی مراحل زندگانی دارم ......ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار ...خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در دریا....چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب.. خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن ..در پناه حق و خدا نگهدارتان............ [گل]