0015.jpg

پشت اين پنجره ها يه نگاه خسته بودکه دلش گرفته بود..نمی

دونست گريه کنه يا بميره اگه گريه می کرد سکوت تنهاييش

 شکسته می شد اگه می ميرد تنها ترين تنها می شد تصميم گرفت

 بمونه...بمونه بی گريه وآه بمونه تا ببينه کی ميشه ای تنهاييها

بميره توی دنيا کسی را نداشت...توی دلش تنهای تنها بوديه دفعه

اومد قاصدک خوش خبر...خبر اورد دارن می رن خبر اورد قصه ديگه

تموم می شه..خبر اورد گريه ديگه سر اومده به جائش شادی

 اومده..تا اومدم بگيرمش يه دفعه باد زد وبردش هرچی دنبالش

دويدم ...هرچی صدائش کردم ولی بی فايده بود...داد زدم قاصدک

قاصدک چرا داری می ری چرا؟ مگه نگفتی پيشت می مونم می

بينی که خودم اسير باد شدم:بهم گفت اونجا بود که منو اسير

خودش کرد ولی چه فايده رفتو منو تنها گذاشت ...حالا شدم تنهای

 تنها تنهاترين تنهايان...گريه می کنم اشک می ريزم ولی خوشحال

که  اسير دست باد نشدم...

.............

يه سلام ديگر.. پر از درد وخستگی...جه قدر دلم گرفته مثل نسيم

بارون مثل گلای قالی...که اسير شدن توی صفحه خالی که پر از

رنگو رياست ...پر از وسوسه يه عشق تازه همه ميان پا می زارن

روشو می زن...می يان رد می شن بی تفاوت نمی گن گلای قالی

حس دارن نمی گن گناه دارن همه شدن بی تفاوت ..همه شدن به

گرگ و ما شديم بره تو صحرا ما دويم او می دود..اخر قصه هم

هميشه می مونه...هر کس  تونست تنده بدوه پرنده می

شه...وهميشه هم گرگه پرنده می شه یعنی ميشه يه روز همه

 چی برعکس بشه؟...يعنی می شه؟

 من هیچکس نیستم ....سلام به تمام دوستان...توی اين مدت وبلاگ صليب نقره ای را ايجاد کردم...دوستان زياد پيدا کردم...آغازی که از ۸ اسفند ۸۳ شروع ....درمدت دوستان مهربان با نظر گرمشون ارام بخش قلب من بودند....شايد خيلی فکر کن حرف توی وبلاگ بيشتربا شخصيت واقعی فاصله دارد....ولی من اين خوب می دونم اگر من ازعشق اخلاص و امانت داری وراستگويی ومهربانی و شهادت صبحت کردم توی اين شش ماه سعی کردم همون حرف و اعتقاد واقعی من باش تا بيشتر مثل بعضی که فقط شعار می دهند ولی ....حرف من بيشتر شبيه کسی که در وطن خويش گمگشته وتنها درميان دوستانش است...دوستان زيادی دراين مدت می خواست بدوند من کی ام...بايد به انها بگويم غمی هست عميق تر ازعشق.قوی ترازآرزودر دل من.ومن هيچکس نيستم...بعضی دراين مدت براساس اعتقاد سعی درغيرواقعی  حرف داشت که فقط می توانم به انها بگوييم اگرمطالعه درکارنامه ديروزتان درمی يابيد بدهکاری خودبه زندگی ومردمان...تربيت تخمی درشما نمی کارد ولی بذرهای شما راپرورش ی دهد...من انقدردردلم پرهست که ....

                                                                                     صليب نقره ای

((پرنده آبرويی دارد که انسان ندارد.انسان در قفس قوانين وسنتها زندگی می کند ولی پرندگان طبق قوانين خدا زندگی می کنند ))

                                    

/ 64 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
negar

سلام من شما رو ميشناسم؟ خواهش ميکنم خودتونو معرفی کنين ممنون

setareh

سلام...زيبا بود و دلنشين...موفق باشی

anahita

با درود به شما دوست عزيز. من آپم و منتظر حضورت.

جهانگرد مسافر

سلام.زيبا بود. موفق باشی. ممنون که به من سر زدی. بيا مطلب جديد دارم.

غريبه

سلام هيچ کس!!! .... پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...منتظر پرواز شادمانه ات هستم

هوشنگ

سلام. شاد و سرفراز باشی.

رضا........(ياور هميشه مومن)

سلام احوال شما دوست خوبم کاش بر ساحل رودي خاموش عطر مرموز گياهي بودم چو بر آنجا گذرت مي افتاد بسراپاي تو لب مي سودم کاش در بزم فروزنده تو خنده جام شرابي بودم کاش در نيمه شبي دردآلود سستي ومستي خوابي بودم

پروین

سلام دوست عزيز من پيشت اومده بودم...توفيقی دوباره بود ..من هم به روزم..موفق باشی

پروین

راستی موزيکی که رو بلاگته فو ق العاده ست

مهران

بالاخره دنيا بی درد نميشه دوست عزيزم درد همزاد انسان است و جدايی ناپذير و ما همه دردمنديم ولی شيوه گفتن آن را نمی دانيم .