خرمشهر

وقتی جنگ شروع شد هنوز چشمت به روی این دنیای خاکی باز نشده بود و نفهمیدی وقتی خبر آغاز جنگ، از رادیو پخش شد، آنان که شنیدند به چه می اندیشیدند.وقتی خرمشهر آزاد شد تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا از این سو به آن سو بخزی. وقتی روی دوش بابا به بدرقه بسیجیها می رفتی، تازه فهمیده بودی که جایی آن دور دورها سربازان ایران با لباس های خاکی و تفنگ و کلاه آهنی! با سربازان بدی که تو را دوست ندارند، می جنگند و نمی گذارند تا آنها خانه تان را مال خودشان بکنند و اسباب بازیهایت را بگیرند!وقتی می دیدی مادرت در گلزار شهداء به خاطر سربازانی که از جبهه برگشته بودند ولی به جای آنکه پیش پدر و مادرشان بروند، روی دست مردم و درون جعبه های چوبی که با پارچه ای رنگی، که بعدها فهمیدی به آن پرچم ایران می گویند، گریه می کند،نمی دانستی چرا مادرت ناراحت است.آن وقتی که دست در دست پدر و مادر در جشن آزادسازی خرمشهر شرکت می کردی و به کیک کوچکی که در دستت بود گاز می زدی و می شنیدی امام گفتند:"خرمشهر را خدا ازاد کرد" در افکار کودکانه ات سعی می کردی، تجسم کنی خدا چگونه تفنگ به دست می گیرد و به جنگ صدام می رود!مهرماه 66 که کلاس اول دبستانت شروع شد، شبها را به خاطر بمباران و موشکباران در پناهگاه خانه تان که گوشه ای از زیرزمین بود می خوابیدی و شیطنتهای کودکانه و قایمباشکهای خنده داری که در آن فضای بسته با برادر کوچکت بازی می کردی را هم یادت هست.شبی که قرار بود فردا صبح، کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری و از شور و شوق خوابت نمی برد و در نیمه های شب با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار شدی را هم خوب به خاطر می آوری.آن صبحی را که همراه پدرت قبل از اینکه به مدرسه بروی و کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری، به محل انفجار شب قبل رفتی و ویرانه های خانه ای را دیدی که موشک 9 متری اسکاد عراقی،(که البته اسمش را سالها بعد فهمیدی)، جز تلی از خاک و تیرآهنهایی آویزان چیزی از آن برایش باقی نگذاشته بود را هم به خاطر می آوری.هنوز هم به یاد می آوری صدای زجه زن و مرد جوانی را که در زیر آوار زنده بودند و طلب کمک می کردند و تو به دستهای کوچکت نگاهی انداختی و نمی دانستی که چه باید بکنی.هنوز جنب و جوش آتشنشانانی را به یاد داری که با نا امیدی در کوچه ای 4 متری که موشکی 9 متری! آن را ویران کرده بود، به دنبال راهی برای عبور می گشتند تا لااقل آتش خانه های دیگر را خاموش کنند و نمی توانستند.در راه مدرسه دیگر به کارنامه ات فکر نمی کردی، ولی لحظه ای فکر آن موشک بزرگ که در خانه ای کوچک منفجر شده بود تو را آرام نمی گذاشت....خاطریک ازدوستان...

من جنگ را دوست دارم. آری، من جنگ را دوست دارم.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر توپ و تانک و اسلحه اش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر ویرانی و آوارگی و ترس و وحشتش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر کشته و اسیر و معلول و مفقودانش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر گرانی و احتکار و بازار سیاهش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه از ماهیتش لذت می برم.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بهترین فرزاندان این آب و خاک را از ما گرفت.من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بسیاری از منابع و ثروت کشورم را از میان برد.

آری من جنگ را دوست دارم.

 من جنگ را دوست دارم به خاطر فرهنگش.

من جنگ را دوست دارم به خاطر چیزهایی که به ما آموخت.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما فهماند که ما می توانیم.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما نشان داد با قناعت هم می توان زندگی کرد.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه کارزاری بود برای شناختن مرد از نامرد.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه در آن برهه دوست و دشمنت را به خوبی می توانستی بشناسی.من جنگ را دوست دارم چون با دیدن مردان جنگ می توانم باور کنم که کسانی هم بودند که دیگران را بر خود مقدم می شمردند حتی در نثار جان خویش.

آری، من جنگ را دوست دارم.

******************************************

 

 

آن روز را به یاد ندارد.
وقتی خرمشهر آزاد شد، کودکی یکساله بود که تازه یاد گرفته بود راه برود.
...
نه از جنگ چیزی می فهمید، نه از صلح، نه می دانست خرمشهر کجاست و نه آبادان، تازه توانسته بود افتان و خیزان، اتاقش را که اسباب بازیها و تخت کوچکش در آن قرار داشت را کشف کند!
زبانش هم که باز نشده بود، بابا و مامان و چند کلمه دست و پا شکسته را زمزمه می کرد، شاید هم در خیال کودکانه خود تمام جهان را کشف کرده بود!
...
روزها و ماهها و سالها گذشت و بزرگ و بزرگتر شد و کم کم فهمید که دنیا، کوچکتر از آن است که فکر می کرده.
دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه هم با تمام افت و خیزهای خود آمدند و رفتند.
در این سالها یاد گرفت تا بخواند، ببیند، بشنود و آنگاه بگوید و بنویسد.
از روزها و ماهها و سالهای گذشته خاطرات زیادی را چه خوب و چه بد به یاد می آورد.
اما بعضی روزها را هیچگاه فراموش نکرده است.
بعضی روزها برای او درس عبرتی بوده و در بعضی از روزها شاید عبرت دیگران.
گاهی گریان شده و گاهی خندان.
گاهی بی حال و حوصله و گاهی پر جنب و جوش.
...
بعضی کلمات هم برایش غریب بودند.
گاهی کلمه ای در ذهن او همچون کتابی ناتمام ورق می خورد و او سعی می کرد تا آن را در ضمیر خود خلاصه نویسی کند.
اما هر روز و هر ماه و هر سالی که می گذشت کتاب قطور تر می شد و خلاصه نویسی سخت تر.
...
همیشه جبهه، خاکریز، سربند، پوتین، چفیه، پلاک، دفاع، نبرد، شهید، جانباز و دهها و شاید صدها کلمه و عبارت همنشین با این کلمات، ذهنش را به بازی گرفته بود، اما واژه خرمشهر حال و هوای دیگری داشت، به خصوص که خرمشهر خونین شهر شده بود.
...
خرمشهر یک شهر نیست. خرمشهر یک ملت است.
خرمشهر یک کشور است.خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک عقیده است. خرمشهر یک نماد است.
خرمشهر یک فرهنگ است. خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه.
و معلمان این درس گمنامانی بودند و هستند که عاشقانه و دلیرانه از چنگال دشمن نجاتش دادند و رهایی اش بخشیدند.
...

وخرمشهرحالادرییابید:

 شنوندگان عزیز توجه فرمایید ... شنوندگان عزیز توجه فرمایید ...

خرمشهر، شهر خون، آزاد شد ...!

٢٧سال از این خبر فوری و این لید به یاد ماندنی گذشت اما هنوز در انتظار گوینده ای هستیم که شاید روزی لید طلائیش  این باشد :خرمشهر، شهر خون، آباد شد ...! اما گویی فقط باید صبوری کنیم و  انتظار بکشیم و دوره  بکنیم شب و روز را وهنوز را !

 راستش خیلی حرفا بود که دلم می خواست برای خرمشهر و مردم دوست داشتنی اش بنویسم ، مقداری هم خط خطی کردم ولی فکر کردم اینهمه حرف زده اند و حرف زده ایم و می زنیم که کوچکترین ثمری برای خرمشهریهای عزیز که به یقین صبورترین و منتظرترین مردم دنیا هستند نداشته تازه اگر بخواهی بنویسی آنوقت تک تک حرفها و درد دلهای این مردم باید تیتر شود و تو به دستهای خالی خود فکر می کنی می اندیشی که تمام تیترهای دنیا را هم که خرج کنی حتا یک روز از آن ۳۵ روز مقاومت با دستهای خالی را هم نمی توانی توصیف کنی چه برسد به وصف درد این بیست و چند سال که از آغاز آن جنگ لعنتی می گذرد ..

 وقتی تیتر شرمنده می شود

« اما این شانه های گرد گرفته چه ساده و صبور وقت وقوع فاجعه می لرزند

اینان هرچند بشکسته زانوان و کمر هاشان استاده اند فاتح ونستوه

بی هیچ خان ومان »

مادری می گفت چه بگویم خودت داری می بینی پسرم نمی بینی ؟ بنویس مشکلات داریم بنویس امکانات نداریم بنویس آب نداریم بنویس یا بایداز آب غیر قابل شرب لوله ها بخوریم یا هر روز آب بشکه ای بخریم بنویس فاضلاب نداریم بنویس فاضلاب و زباله ها را تو شط می ریزن بنویس گاز نداریم بنویس برق نداریم تو این گرمای ۶۰ درجه همیشه برقمون قطع می شه بنویس بچه هامون همه بی کارن بنویس بومی ها بی کارن غریبه ها و غیربومیها اومدن خرمشهر و آبادان رفتن سرکار بنویس خرج زندگی مونو خرج تحصیل و درس و مشق دخترهامو از کجا بیارم ؟بنویس خیلی از خانه ها هنوز خرابه بنویس خرمشهر ۱۷ سال بعد از تموم شدن جنگ هنوز جنگ زده س بنویس نصف خرمشهر هنوز بازسازی نشده بنویس بچه هامون جایی برای تفریح ندارن خودت وضع شطو ببین بنویس چرا اینهمه تبعیض هست چرا به خرمشهر توجه نمی کنید بنویس آقای احمدی نژاد تو یه کاری بکن مردم خرمشهر بهت امید دارن بنویس کسی به داد دل ما نمی رسه نرسیده بنویس خیلی ازجوونا ... بنویس ...بنویس...بنویس...

 

«درد کشیده ایم  سختی کشیده ایم  سکوت کرده ایم

شب وروز پس چه خواهد شد فردا را شمرده ایم چرا این همه چراغ

در یکی  دوشهر بسوزد و این همه بسیار و بی چراغ بی دیده بی نشان

بی نام و بی سراغ ؟!»

  اما 2٧ سال از آزادی خرمشهر می گذره ، مسوولهای زیادی هم تو این ربع قرن اومدن و رفتن اما باتصویری که امروز از خرمشهر دیدم و با شنیدن درد دلهای مردم نمی دونم چرا فکر می کنم حرفها و قولهای مسوولین  در صورت تحقق به چیزی مث معجزه می مونه و اصلا به خود معجزه نیاز داره چیزی در حد مقاومت معجزه آسای جوونهای خرمشهر... راستی خرمشهر آزاد شد اما آباد ...؟!

**********************************************************************

آن روز که در کوچه پس کوچه های حلبچه قدمشار می کردم...دفتر مشق های خاک و خول شده را می دیدم ..مدادهای شکسته و کتاب های ورق ورق شده بچه مدرسه ای های خفه شده از خردل و...می دیدم با خودم می گفتم :

کاش تو را من می کشتم!

 

وقتی سعید داوودی را شب عملیات دیدم که عکس دختر سه ساله اش را نگاه می کرد و می بوسید و اشک می ریخت ...و همان شب لب اروند پیکر خون الودش را دیدم با خودم به این مردک می گفتم:

کاش تو را من می کشتم! 

 مادر علی رضا هر وقت در کوچه نگاهش به من می افتد یاد قد و بالای پسرش که هم رزم من بوده می افتد و  وقتی بعد از ۱۰ سال استخوانهای پسرش را اوردند در یک گونی کوچک ..شنی تانک انها را شکسته بود باخود گفتم:

کاش تورا من می کشتم!

دخترک تازه عروس ..بعد سعید می بایست گردن کج کند استه برود استه بیاید تا زبان مردم شاخش نزند..دامادش اسیر است یا مفقود..شهید است یا مجروح..اما نگاههای تحسین  مردم اهسته اهسته ترحم امیز می شد و اهسته اهسته .......

غیرت سرخم می کرد و با خودم می گفتم :

کاش تو را من می کشتم!

پسر جواد حالا درسش تمام شده هر وقت می خواست برای ثبت نام به مدرسه برود نمی دانست والدین یعنی چه !

چون او فقط مادرش را می شناخت و پدرش هیچگاه مدرسه رفتن اورا ندید..وقتی غر می زدند که اینها با سهمیه شان حق ملت را خورده اند با خودم می گفتم:

 کاش تورا من می کشتم!

حیف که نشد.ده بار بعد از جنگ به بهانه زیارت به دیارت امدم ..شاید چون فیلم زیاد دیده بودم فکر می کردم  فرصتی پیش بیاید تا تو را بکشم ..حتی اگر تروریستم بخوانند و حتی اگر هر دو جناح سیاسی اصلا تابعیت ایرانی مرا تکذیب کنند..اما می ارزید تا دل این همه مظلوم را شاد کنم...

کاش تو را می کشتم... اما نه در عید قربان!!!!

 ****************************************

/ 18 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قاصدک بی خبر

سلام خیلی عالی بود و واقعا زحمت کشیدید . وبلاگتون تکه . حرف نداره . کاش میشد به وبلاگ کوچیک من هم سر می زدید تا از نظرات ارشادیتون بهره مند بشم. واقعا از محتوای وبلاگتون تحت تاثیر قرار گرفتم. [دست][دست][دست] دست مریزاد خدا قوت[گل]

قاصدک بی خبر

با اجازتون من شما رو لینک کردم ... البته اگه شما هم به من افتخار بدین [گل]

diana

salam doste man khobi? dige ghamo ghose takmil shod age hosele shenidane ghamo nadari naya weblogam ta ye roz khodam biam begam bia dige az ghamo ghose neminevisam man age to weblogamam nanevisam degh mikonam khodet gofti benevis yadet raft?> delam kheili gerefte rafti haram baram doa kon

diana

akhey na to doste khodami daram ro khodam kar mikonam ke az shadi benevisam ama bayad tahamolam koni in bohran begzare

منیره

سلام...خوبین؟راستش یه وبلاگ می خوایم بسازیم باسه بچه های 87 پزشکی شاهرود...میتونی زحمتش رو برام بکشی...از خجالتتون در مییایم[چشمک]خواهشا جوابش رو برام کامنت بزار.ممنون

مروارید عرفان

سلام صلیب نقره ای عزیز ، برادر خوبم [گل] سالروز آزادی خرمشهر بر زنان و مردانی که قلبشان برای ایران می طپد مبارکباد . تاریخ هرگز نام سیاه ، مردان خبیثی چون صدام را فراموش نخواهد کرد . و نفرین و لعن ابدی را نثارشان میکند . چون همیشه با قلم روانت موضوع روز را دلنشین به تصویر کشیده ای . همواره شادکام و موفق باشی . [لبخند]

مینو

سلام خوبی راست میگی همه یه جورایی در گیرند اما این دلیل نمیشه که دوستان را به فراموشی بسپاریم