فقیر

 من همسن و سال پسر تو هستم ،  تو همسن و سال پدر من هستی. پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،من کار می کنم و درس نمی خوانم.پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛من در کارخانه ی تو کار می کنم. و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:سود آن برای تو ، دود آن برای من. من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.من بار می کنم ،تو انبار می کنی.من رنج می برم،تو گنج میبری.من در کارخانه ی تو کار میکنم.و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.من در کارخانه ی تو کار می کنم.و در اینجا همه کارها به نوبت است:یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.من در کارخانه ی تو کار می کنم کارخانه ی تو بزرگ است.اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شدحس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدندهمه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه......

 

 

خانوم اجازهسلام!


خانوم اجازه! " مداد " ما نوک ندارد.
خانوم اجازه! ما بزرگ شدیممی‌خواهیم " معلم " شویم ، عین شما! خانوم اجازه! " مشق شب " ما را دیشب بارانخط زد.

خانوم اجازه! پس چه قدر مانده تا ما قد شما بشویم؟!
خانوم اجازه! ما باید " درس بخوانیم تا آدم‌تر بشویم یا پول‌دارتر " ؟!خانوم اجازه! چند فصل دیگرمانده تا " املای بی‌غلط " ؟!

خانوم اجازه! روی لباس‌تان یک عالمه " گچ " نشسته!
خانوم اجازه! شما لبخند وسیعی دارید ، حتی " زنگ آخر " ، آخر خستگی!خانوم اجازه! دست‌های گچی شما بوی خدا می دهد !خانوم اجازه! چرا " زنگ تفریح " این قدر کوتاه است؟
!
خانوم اجازه! ما هر وقت " حساب " را کم می‌گیریم صورت بابا پر از اخم می‌شود
!
خانوم اجازه! آن " نشانی " را بگذارید در جیب قلب ما ، از گم شدن می‌ترسیم خانوم اجازه! آن " مرد " با اسب می‌آید...

...

فصل کودکی تمام شد.حلالکن!معلم :بچهها! کاغذی بردارید ، بنویسید: کبوتر زیباست.بنویسید: کلاغ بی نهایت زشت است.بنویسید که آذر خوب است. بنویسید: که دارا فردا ،قهرمان می زاید. بنویسید: که دارا یک ... دارد.

بنویسید که آذر بی عروسک هم ...تا شب جمعه ی آینده

مشق تان این باشد :که پدر دندان دارد ،اما نان ندارد بخورد.

 

 

 

هنگامی که روی صندلی ات کنار شومینه گرم لم داده ای و قهوه رویال نوش جان میکنی و فلسفه ورق میزنی... و به این می اندیشی که بودن چرا؟ برای چه؟ ماندن برای که؟ نفس کشیدن تا کی؟ و مدام زمزمه میکنی خسته ام ..خسته ام... کاش لحظه ای دیگر در انتظارم نبود - کودکی در سرمای خرابه ها بدنبال شاید لقمه ای نان است که فقط دمی دیگر فقط دمی دیگر نفس بکشد... فقط سیر شود تا بماند ... فقط و فقط همین! نه بیشتر... کودکی که هیچ چیز نمیداند... نمیداند اصلا" کیست ... چیست ... اصلا" از کجا آمده ... پدر و مادرش که بودند ... از دغدغه های تو هیچ چیز نمیداند... هیچ چیز ... فقط میخواهد زنده بماند ... شاید اصلا" نداند حقی هم دارد؟ شاید اصلا" نداند او هم انسان است...زمانی که جلوی آینه می ایستی تا برای قدم زدن تو یه روز زمستونی آماده شی٬ پالتو و کاپشن هایت رو یکی یکی تن میکنی تا شاید بفهمی امروز کدومشون بیشتر بهت حال میده... یا کدومش با بقیه ست میشه ... یا کدوم رنگ مناسب حال و هوای امروزته ... آخر سر هم آهی میکشی و احساس میکنی همشون دلتو زدن... حس میکنی همشون تکرارین ... حس میکنی باید به فکر یه بارونی نو باشی٬ اون موقع میتونی بچه هایی رو اینور اونر خیابونا ببینی که تو بشکه های زباله افتادن دنبال لباس پاره هایی که بوی گندش خفت میکنه...تازه تو سر و کله همم میزنن. که فقط ... که فقط گرم باشن... که این زمستون لعنتی که تو همش یا تو خونه تی- یا تو ماشین - یا دفتر کارت٬ اون همش باید تو خیابونا ول بگرده و شبم تو جو یا یه خراب شده دیگه کله مرگشو بذاره ... فکر کنم اونم نمیدونه آدمه و حق داره... اصلا" اون میفهمه توقع تو از زندگی چیه؟ هه هه ... بی خیال..تو ... آره خودت... دغدغه تو چیه؟ ست لوازم آرایشت چیه؟ چه مارکیه ؟ یا شایدم دوست داری چسبی که روی بینیه عملیت باید مدتی بمونه ٬تا عبد بمونه... که شاید همه بفهمن تو بینیتو عمل کردی ... این یه احساس خوب داره برات... یا تو پارتی فردا شب چی بپوشی که تک باشی همه نگاها فقط و فقط روی تو باشه؟همه فکا روی زمین با زاویه ای در جهت تو؟ هان؟ یا نه؟! اینکه دوست پسرتون کی تشریف دارن؟ کجای مملکت دستشه؟ چشاش چه رنگیه؟ چند تا مدرک داره؟ ماشینش چیه؟ تولدت چی هدیه داده؟ یا اون پسره چند روزه که تهدیدت میکنه باید مال اون باشی وگرنه خودشو میکشه؟ چند شبه زیر بنجره تا صبح توی ماشین میخوابه که فرداش باز سر راهت سبز شه؟ هه هه ...؟ اینا دغدغه های توئه مگه نه؟وقتی لباس گرم مناسبی تنت نیست و با ۵ دقیقه تو فضای باز موندن سرما میخوری و بعد دکتر رفتن ۲ روز استراحتتو میکنی یک هفته! و همه جارو خبر میکنی مریضم مریضم... دارم میمیرم... کلی هم میان عیادتت و آخر سر هم میگی هیچکی منو درک نمیکنه و اونجوری که باید ازم پرستاری نمیشه ... کسی دوسم نداره ... چقد بدبختم ... دعا کنید خوب شم... دارم میمیرم و...................وقتی این حس و حال رو داری میتونی احساس یه عده بدبخت رو که تو این سرما نه سقف دارن نه چیزی که تنشون کنن ... خوب خوبش مث تارزان میپوشه تا گرم بمونه... یا اون عده ای که تو سرما جون میدن؟وقتی هرچی از پدرت خواستی برات فراهم کردی ... حالا این ماه که نتونسته از پس خواسته سه میلیونیت بر بیاد میگی پدر نیست... میگی اگه مسولیت سرش میشد ... هه هه ...وقتی اینجوری هستی میتونی احساس پدری رو که نمیتونه یک هفته غیر از نون چیزی بیاره خونه رو درک کنی؟ مردی که توی تنهایش اشک میریزه و از خجالت تو روی خونوادش نگاه نمیکنه ؟ یا مادری رو که تن فروشی میکنه برای سیر کردن شکم .... اه ....واقعا" سخته تصور کردن وجود این آدما ... اما هممون میدونیم وجوود دارن ... هممون میدونیم

دلش می خواهد این روزها زودتر تمام شود. صدای همهمه مردم، لحن تصنعی مجری تلوزیون که سعی می کند با فریاد و با خواندن شعر به همه بگوید ببینید ما چقدر خوبیم!! ما همیشه به فکر هم نوعانمان هستیم چقدر برایش آ‍زار دهنده است.. زرق وبرق هدایا چشمش را آزار می دهد مجری تقریبا داد می زند ما همیشه به یاد مستضعفان کشورمان هستیم و از کودکی می پرسد: برای چی به اینجا آمده ای؟ کودک با هیجان به دوربین خیره می شود و میگوید : با مامانم اومدیم به مستضعفا و یچه هایی که چیزی ندارند و فقیرند کمک کنیم . مادرش هم با لذت به کودک نگاه می کند و می پرسد آقا کی پخش می شه .. و صدایش در جمعیت گم می شود.. از این کلمات حالش به هم می خورد وقتی به اول مهر نز دیک می شود غم تمام دلش را می گیرد از نداشتن کیف و کفش آنقدر اندوه ندارد که از شنیدن این کلمات . این روزها با جشن عاطفه ها انگار او و خواهر و برادرانش با بقیه دنیا فرق دارند . ذهن کوچکش پاسخی نمی یابد تلوزیون سیاه و سفید و داغونشان را خاموش می کند از خیر تام و جری هم می گذرد .  به کوچه می رود دوست ندارد دورتر شود زیرا همه  جا پر است از عاطفه و نیکوکاری و او سرش گیج می رود  هر سال  آن خاطره وحشتناک برایش تازه می شود و دلش به درد می آید ، آن روز را خوب به یاد داشت چقدر شاد بودند که برای الین و شاید آخرین بار به سینما می روند فکر می کرد بابا حسابی پس انداز کرده بود انگار لذتی از این بالاتر وجود نداشت از یک هفته پیش که فهمیده بود قرار است به آرزویش یعنی رفتن به سینما برسد خواب نداشت ژاکت قهوه ای اش را که  پوشید زودتر از همه دم در حاضر شد همه چیز خوب بود و همه بودند مامان بابا و... به سینما که رسیدند خیلی شلوغ بود مامان می گفت امروز ارزونتر است چه خوب می شد که همیشه سینما ارزان تر بود! سر جایش که نشست یک نفر جلوی دیدش را می گرفت طاقت نیاورد و گفت آقا می شه سرت رو بیاری پایین ؟ مرد نگاه همراه با عصبانیت و اخمی به او کرد و جوابش را نداد ناگهان کودک آن مرد به او نگاه کرد و بلند گفت : ا بابا این همون ژاکت منه که برای جشن عاطفه ها دادیم به فقیراا !!  کودک مدام به او نگاه می کرد و با صدای بلند  به دختر بچه کناریش گفت : آره ببین بالای شانه اش سوخته بود مامان گفت دیگه نمی شه این رو پوشید من هم دادم به مشتضعفا. چند نفر هم برگشتند و به او زل زدند و بعد با نگاهی ترحم آمیز سری تکان دادند.بالاخره مادر پسر بچه متوجه شد و او را ساکت کرد .

 در دلش غوغا بود یادش رفت که در سینما نشسته جایی که همیشه آرزویش را داشته ، در صندلی آرزوهایش غرق شد. سینما تاریک شد همه ساکت بودند و هیچ کس قطرات مروارید ی را که به زمین افتاد جمع نکرد... 

 

بچه های خیابونی ؛ بی تابن از سرگردونی مهاجرای شب زده ؛ کجا برن به مهمونی؟ چکار کنن زمستونی؟ آهای شما که درد و غم ندارید ؛ پیش کسی قامت خم ندارید سکه خوشبختی به نام شماست ؛ غصه نان بیش و کم نداریدزندگی با همه خوبیش ؛ واسشون دنیایی زشته نمی دونن دست تقدیر ؛ واسه اونا چی نوشته یکی خوابه یکی بیدار ؛ یکی سالم یکی بیمار یکیشون تنش رو خاکه ؛ یکیشون سرش رو خشته بچه های خیابونی ؛ بی تابن از سرگردونی مهاجرای شب زده ؛ کجا برن به مهمونی؟چکار کنن زمستونی؟

کاش که هیچ وقت بچه فقیری نباش توی جامعه....

 

 

 

 

 

 

/ 21 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتوسا

سلام ... هم زیبا نوشتی هم این مناجات ....[گل][گل][گل] التماس دعا

عبدعاصی

-:-:-:-:- بسم رب المهدی المنتظر -:-:-:-:- با سلام؛ چه مطلب درداوری بود. قلم توانایی دارید و امیدوارم با قلم تون بتونید به بهشتی که همه ارزوش رو داریم برسید.... التماس دعا اللهم عجل لولیک الفرج

قاصدک

سلام دوست عزیز من آپم سر بزن [گل]

نازنین.تنها

[لبخند][گل] واقعا مطالبتون بدون اغراق زیبا بود اما خیلی دلگیر شدم[ناراحت]

نازنین.تنها

[گل][گل][گل] فرا رسیدن ماه محبت وآرامش رو بهتون تبریک میگم[گل] التماس دعا[گل]

غلام حیدر

بسم رب الحیدر ممنون که به وبلاگم سرزدی... آدرس ایمیلم رو گذاشتم... در ارتباط باشیم.. به مطلب خوبی اشاره کرده بودی.... بحث فقرا و بچه های خیابانی... ولی از همه قشنگ تر نوای وبلاگت هست... مناجات امیرالمومنین... واقعا زیباست... لینک دانلودش رو برام بزار حتما حتما یا علی

مروارید عرفان

سلام صلیب نقره ای عزیز [گل] حلول ماه پر فیض رمضان مبارکباد . مطالبت همیشه درد اجتماع را منعکس میکند . کاش با خواندن این مطالب ارزشمند قدری بخودمان بیاییم . تمام قسمتها عمیق و جالب بودند . اما خانم اجازه و جریان سیینما واقعا دلم را بدرد و اشک را بچشمانم آورد . قلمت همیشه توانا و بر حق باد . [دست]

دیانا

salam doste man mamnonam hamishe behem sar mizani age dir be dir miam ozramo movajah kon kheili dargiram ba khodam baram doa kon