دلتنگی پاییز1384

دخترک به راه افتاد  با یک تکه گچ و رویا رفت دور زمین بازی اش را خط بکشددخترک بزرگ شد خط نیمه تمام ماندو بازی  تمام شد .

( یک چرخه )
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدایی = > خداحا فظ !

******************************************

باز شد آسمان ابری ابرها گریان و آسمان خندان گردبادی در این نزدیکی است

باد می وزد و می کند از جا گلهای یاس مهربان و درخت کاج سرسبز راو درختان بی سرپرست را باز گویا امشب دل آسمان آمده به دردکه اینگونه می شکند دل ابرها و درختان و گلها را من ندانم که آسمان زچه آمده به تنگ اما دانم که دل من هم چیزی بیشتر از آسمان خوش نیست دل من هم می خواهد شروع به باریدن کند و اشکها که نمادی از دل تنگ من است می چکد بر روی گونه های من و می سوزاند این دل غمگین را باز گوی ای ابر بهاری شرح این دل غمناکت امااو مثل همیشه خاموش است

******************************************

زیر این طاق کبود...یکی بود یکی نبود...مرغ عشقی خسته بود...که دلش شکسته بــود...اون اسیر یه قفس...شب و روزش بـــــــــــــــی نفس...همه آرزوهاش پر کشیدن بود و بس ...تا یه روز یه شاپــــــــــــــرک...نگاشو گوشه ای دوخــــــت...چشش افتاد به قفس...دل اون بد جوری سوخت زود پرید روی درخت...تو قفس سرک کشید...تو چش مرغ اسیر،..غـــــــــــم دلتنگیو دید...دیگه طاقت نیاورد ...رفت روی قفس نشست...تا که از حرفای مرغ...شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بیا...تا با هم پر بکشیم...بریم تا اون بالاهاسوار ابرابشیم ...یه دفعه مرغ اسیر:...نگاهش بهاری شد ...بارون از برق چشاش...روی گونش جاری شد...شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید...با خودش یه عهدی بست...نفس سردی کشیددیگه بعد از اون قفس ...رنگ تنهایی نداشت...توی دوستی شاپرک...ذره ای کم نگذاشت...توی دوستی شاپرک...ذره ای کم نگذاشت ...ذره ای کم نگذاشت

**********************************************************

 

من در این دنیا ندارم هیچ کس چون هنوز باورندارم هیچ کس هرکه را

دیدم فقط نامرد بود من برای تو زنده ام نه هیچ کس.

غریبه ...ای غریبه ..اگه یه روز خواستی دربری،بهم بگوقول نمی دم که ازت بخوام وایسی  امّا می تونم باهات بدوم... غریبه اگه یه روزنخواستی به حرفای کسی گوش کنی،خبرم کن ...قول میدم که خیلی ساکت باشم...غریبه اگه یه روز سراغمو گرفتی و خبری نشد ...سریع به دیدنم بیا ... احتمالا بهت احتیاج  دارم...غریبه اگه یه روز بغض گلوتو فشرد، بهت قول نمی دم که...می خندونمت،ولی میتونم باهات  گریه کنم...غریبه اگه یه روز بغض گلوتو فشرد، بهت قول نمی دم که...می خندونمت،ولی میتونم باهات گریه کنم...غریبه هنوزتوقصه های من ، رنگ وریا جا نداره...غریبه من هنوز خواب میبینم ، که دوره دوره وفاست... غریبه دلم دار اینجا می میره..  یک روز می یای می بینی خیلی دیر..

***********************************

 

می آمدم که باد به صورتم زد،ولی بوسه نبود .سیلی زد و رفت. صورتم سرخ شده بود ولی جای بوسه های تو زخم شلاق بود. آفتاب بالا آمده بود،تنم می سوخت، نه در تب عشق تو،در آتش زمانه. باران هم می بارید،ولی ابر نمی گریست، دیدگانم بود که اشک می چکاند هوا ابری بود و پر باد،باران می آمدوآفتاب چشمک می زد. آسمان روشن بود،ولی نه آسمان من. آسمان تو بود که بر من و بی مهری تو می خندید. و تو روشن بودی . این میان تنها نقطه کوری که تاریک بود،

**************************************************

  

 گفتی:به قهر رفتی.

 گفتم:دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم من از اغاز از نخستین دیدار در ناز تو مانده ام.گفتی :هوایم را از صدایت پر کردی ویک روز بی خبر صدا را بریدی و رقتی....گفتم: دور یا نزدیک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی .گفتی :نزدیک باید می آمدی گفتم:فاصله در نگاه ماست. اگر مرا نزدیک تر می خوای با من حرکت کنی نایست.

با من بیا...

گفته بودی می شوی شمع فروزانم چه شد؟...گفته بودی  می شوی ماه شب تارم چه شد؟...گفته بودی می شوی مرحم به زخمهایم چه شد؟...گفته بودی راز دل با من بگو فاشش نکن!گفته بودی رازما راز دل است اخر چه شد؟...گفته بودی مهرخوبان می شوم آخر چه شد؟...گفته بودی مرا مرحم می شوی در زخم دل اشک ریختم ناله کردم زخم دل سامان نشد...عهد بستی که مرا مرد سهرت می کنی...امدم در باغ وگلزارت نگهبانت چه شد؟..گفته بودی محرم رازم شوی آخر چه شد؟..اشک ریختم ناله کردم زخم دل سامان نشد

 

 

 

 

/ 25 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیا

سلام خوبی[گل] نوشته هات رو خوندم خیلی مایوس کنندس که این همه نا امیدی در نوشته هات میشه دید ولی خوب میذاریمش پای اینکه این مدلی رومانتیک تره[نیشخند] یاد یه شعر افتادم اولش یادم نیست از اونجا که یادمه یه کمی مینویسم دلا رو وصله میکرد دلای پاره پوره چوروکیده پر غم درد مرد بیچاره و با خون دل آمیخته بود برای تسکین دلا رو به دور خود ریخته بود بقشم یادم نیست [نیشخند]نمیدونم مال کی هست زمان دبیرستان یه جا دیدم برداشتم .. ولی دیگه الان ندارمش[چشمک][گل] منتظر نوشته های خوبت هستم[تایید]خبرم کن[گل]

AZAR

[لبخند][گل]

حمید داودآبادی

این روزا حال و روزم خیلی به هم ریخته. حوصله هیچ کس حتی خودمم ندارم. واسه همین از همه بخصوص خونوادم عذر می خوام که مجبورن اخلاق تند و سکوت بی مفهومم رو تحمل کنن.

هرمز ممیزی

سلام عاشقی وقف خود خویشتن است / در تب و تاب و تپش زیستن است / در طلب قلب خود انگیختن است / انجماد یخ تن زیختن است ![گل]

بیتا

سلام وایییییییی وبلاگت حال و هوای خوابگاه رو به یادم اورد . همون خوابگهای ده نفره سبزوار رو . با اینکه تعدادمون زیاد بود اما خیلی خیلی با هم خوب بودیم. شبای امتحان .ماکارانی درست کردنای نصف شب(3 نصف شب) چایی خوردنای دور هم.......... وای دلم لک زده واسه اون روزا , اون دوستا, اون اتاق و همه چیز دانشگاه, گروه کامپیوتر, سخت گیریهای نگهبانا, بوفه دانشگاه (چی بود فامیلش ....یادم نمیاد) خیلی دلم تنگ شده .حیف که نمیتونم برگردم. شما که هنوز اونجایی خوب استفاده کنین .نذارین بعدها افسوس بخورین. من که هنوز افسوسی نمیخورم اینقدر دلم تنگ میشه وای به حال کسی که بخواد واسه این روزای قشنگ افسوس بخوره. راستی عاشقی هم توی این دوران عالمی داره. مواظب باش که بیراهه نری و اجازه نده که اسم دوست داشتن و عشق رو لکه دار کنن. دوستت دارم.موفق و موید باشی[گل]

بیتا

شما هم سبزوار بودی؟ هم رشته ما بودی؟ یعنی الان دیگه دانشجو نیستی؟[سوال][سوال][سوال][سوال]

پارسا فاتحی

سلام ممنون بابت تبریک برای اون مشکلتون هم به support@persianblog.ir ایمیل بزنید لطفا.[لبخند]

شب نقره ای

همینه / این گفتنها و شنیدنهای بی حاصل فقط دل رو می سوزونه و بس / تازه گیها به این نتیجه رسیدم که دیگه نباید توی زندگیم نتیجه گیری کنم / چون در هر شکلش نتیجه به نفع من نیست [گل]

ترنم

چقدر بوی قشنگی از پاییز چه تصویر دلپذیری از عاشقی طبیعت فصل پاییز راهمیشه دوست داشتم پادشاه فصل ها ممنون از تداعی این همه زیبایی

پژواک

از متنه پایین صفحه خیلی خوشم اومد[لبخند]