0165951_sawanghat555.jpg

دوازده سال در شهر اورفالیس انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود بازگردد .
از راه برسد و او را به جزیره زادگاهش باز گرداند .
" هنوز زود است که از پیش ما بروی ؛
تو در تاریک ، روشن حیات ما چون روز درخشیدی
و جوانی تو زندگی ما را پر از احلام و آرزوها کرده است .
تو در میان ما غریبه نبودی ؛ تو در میان ما مهمان نبودی ،
روا مدار که چشمهای ما گرسنه دیدار تو ماند .
مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و زندگی تو در میان ما به یک خاطره بدل شود .
تو مانند یک روح در میان ما زیستی و سایه تو نوری بر چهره ما فشانده است .
ما تو را بسیار دوست داشته ایم ، اما عشق ما خاموش و پنهان بود .
اکنون این عشق با صدای بلند فریاد می کند و در پیش روی تو حجاب برمی دارد و
خود را فاش می کند .
و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد
."
و دیگران نیز آمدند و التماس کردند . اما او به آنها پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و
آنها که نزدیک تر بودند ؛ دیدند که اشکهایش بر دامنش می ریزد .
این و نوشتم چون ..... ( از کتاب پیامبر...)

سلام !....سلام به تو ....

يکي ميگفت: حقيقت ، توضيح ندارد .....

نمی دونم چرا بعضی ادم خودش دوست می نامند درحالی موقع سختی ادم تنها می زارند...

نمی دونم چرا بعضی قشنگ حرف زده می نازند و موقع عمل خودش برعکس حرف انجام دهند.

نمی دونم چرا بعضی ادم فقط کارش مسخره کردند ادم هست وازاينکه کار لذت می برند.....

نمی دونم چرا بعضی ادم فقط دوست جيب ادم هستند تا خود ادم.......

نمی دونم چرا بعضی ادم  «هدف» ، رسيدن به اهداف پيش پا افتاده است ...ولی به قول پيرمرد

راننده تاکسی درس بخوانيد تا بفهمد ...درس بخوان تا بفهمد...درس بخوان تا بفهمد ...

نمی دونم چرا استاد انقدر هم چيز به دو متغير نسبت می دهند... بيچاره x و y !استاد هر چيز

مجهولي رو به اونا نسبت مي ده .....

نمی دونم چرا بعضی ادم مخصوصا دوست می بينم وقتی اعمال می بينم...دلم از هرچی عشق ان

جوری سير می شود...

نمی دونم چرا من هرچی به گذشته و خاطرات در محيط دانشگاه می نگرم ...از خودم بيشتر

نفرت پيدا می کنم....

نمی دونم چرا دوست داشتم به دوران کودکی بگردم....و دلم برای بوی جانماز مادربزرگ تنگ

شده...

نمی دونم چرا دلم چرا دلم براش خيلی تنگ شده......


 ( بي خيال )
بي خيال که نارفيق روزگار
دل گرم تو نداره سايه سار
بي خيال اگه که زيراين کبود
از شروع قصه هات هيچکي نبود .
نشکن از اين که نداري مهربون
توي خلوت شبات يه همزبون
نگيره غصت از آدماي سرد
نشه درد دل تواين همه درد
ولشون اگه که بي خيالتن
نزاراين جور چيزا...،
بهت غصه بدن .
بگو، داد بزن:خوشم آی آدما !!
غصه ای نيست اگه تلخين شماها...!
غصه ای نيست اگه تلخين شماها...!

                                                 صليب نقره ای

/ 7 نظر / 3 بازدید
شيدا

سلام دوست خوبم...خسته نباشی!!!متن زيبايی بود.جذاب و پر معنا...چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد ! به دست موج خيالت سپرده ام جان را . فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛ بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر . درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم، چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟؟...ممنون از اینکه خبرم کردی.بارانی باشی

شيدا

من اووللللللل شدم........:)

شيدا

چه بي پروا مي آيند و چه بي پرده مي روند .... نه لحظه اي درنگ مي كنند و دمي در چشمانم خيره مي شوند ...چه اعجوبه وار وبي تفاوتند نسبت به سختي ها و آسايش من .... حتي غم هايم نيز خللي در گذرشان ندارند .... انگار كور و كرند اين ثانيه ها

سزار

قبول دارم ...همه اين فضاهای تاريک در ارتباط با آدمها رو قبول دارم...وبرای همين به خاطر خودم و تو و خيليهای ديگه متاسفم .. راستی يه دوست خوب سراغ نداری که بشه بهش برای بقيه عمر اعتماد کرد ؟

ندا

همه به ظاهر دوستند ! دوست واقعی کیماست !!!!

مهرداد

دوست جون سلام اومدم پيام بذارم که باز نگی نميای بلاگم!!

میترا

سلام جالب بود و ازت خيلی ممنونم که هميشه بهم سر ميزنی و منو تنها نميذاری