o1.jpg

( يک چرخه )
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدايي = > خداحا فظ !

( عشق ... )
بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بنشيني وچيزي نگي
ووقتي ازش دور ميشي ، حس کني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي !
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم ، قدرش رو نميدونيم ،
ولي در عين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره بدست نياريم ، نميدونيم چي رو ازدست داديم !

************************************************************

کاشکی تاریکی نمی رفت و فردا نمی شد

منم این خسته دل و درمانده   منم از همه دنیا رانده

از ته کوچه من می بنید با غم دوست هميشگی ام...خسته ازهمه

دلتنگی هام..جزءتو ای دور از من ازهمه بیزارم.. ..چرا تنهاییم نمی

گذازيد ...چشمم ازچشم تو خونده بین ما حرفی نمونده..می رم اون

 دورها که پیدام نکنی...می رم اون جایی که رسوام نکنی...می رم

اون شهری که عشق نداشته باش...که بیشتر بی کس و تنها

شوم...چشام از غصه می باره...دل تنهام بی قراره...مشت تو

پیشم وا شده...نباید به پشت سر نگاه کنم اخه راه رفته دیدن

نداره...همه روزها برام مثل همه دیگه زندگی برام جهنمه...واسه

من پنجره خیلی کمه داستان لب های یخ بسته من خواندن

نداره...اخ این جا با دروغ ها ادم موندن نداره اگر از این جا برم قفل 

 تنهایی من وا می شه نمی بینم که دیگه چشم کسی واسه من

گریه کنه...چشم من مثل قدیم ها نمی خواهد مث ابرهای سیا گریه

کنه دیگه خیلی وقت از خودم بدم می آد...تن پویسدم ومرگم نمی

خواد...میون این همه سایه ادم سایه من دیگه مرده آخه نمهایی

کهنه خورشید و از این جا برده...لب من شهر سکوته و تو تنم زندگی

مرده دستی از اون ور ابرها اومده سایه م وبرده دیگه درد به سراغم

 نمی آد...خاک سردم تنم وپس می زنه کسی که صداش به ابرها

 می رسید...مرده اما یاد گنگ اش با منه.چشم خشکیدهی من

کاش می دونست  حالا وقت خوب گریه کردنه همه ای شعری که

 من دوست دارم قصه ی تنهاشدن است قصه مرگ یه قصه بغض

بی صدا شدن بود شرم ات باد ای دستی که بد بودی وبدترکردی

ننگ ات باد ای دست من ای هرزه گرد بی نبض .......پرم ازخواب

ندیده سردم از آه کشیده مستم از بغض رفاقت  تردم از عطر

سخاوت تندم از نبض ترانه تیشه ام تیشه به ریشه ..موجم از اوج

پرستو..داغم از چراغ جادو پرم از دیو وپریچه پرم از کمند گیس

تنشنه یی ابی ترین خسته از خواب زمین ام...منم سرخ وزرد وسپید

 وسیاه شب بی مهتابی من بی تابه...وقتی بیداری من می خوابه

قفس تنگ  ونفس تنگ هوا باش هوا باش  .....

 

سلام، سلام سلام ...دنيا دست کيه ؟شما خبر داريد....خسته درس..مسافرت...پروژه...کار...زندگی...فکرکنم من کم کم مثل تکسوارتنهايی بروم تنها کسی برای هم نوشت نظر می داد...يادش بخيربچگی...امدان يوسف ما بچگي اش دوست داشت ..چون همه چيزي پاک بودند و دوست داشتني...ان توي کوچکي هم ادم چه خوب وبد دوست داشت...ان خيلي دوست داشت هم چيز مثل ان زمان باقي بماندوبزرگ نشود...تنها به خاطر بزرگ مي شد که بايد بزرگ مي شد...وهرچي بزرگ تر مي شد مي ديد ادم ويکجور ديگري وتازه با خدا خودش بيشتر اشنا مي شد...خدايي که وقتي بچگي مي دونست هر وقت مامانش اذيت کند بهش مي گفت خدا

دوست ندار...ارام بود با ساکت وخجالتي...يک محل بود ويک يوسف که به خاطر خجالتي بوده انش وسادگي بچه محل سعي مي کردند اذيت کند...ولي ان هميشه سعي مي کرد بي تفاوت باش...ان از بچگي هر وقت دلش مي گرفت با خدايش درد دل میکرد و دفترچه دردل هميشه زير تخت خود مخفي مي کرد...يوسف بايد بزرگ مي شد ...مجبور بود بزرگ شد و وقت مدرسه بودبايد می رفت تا بزرگ شود ويک جور از بچگي در بيايد ولي هنوز ان چيزها که توي کودکي توي دلش مي خواست برسه هم نرسيدبود..

یوسف ورفت پشت ميز چوبي نشست و بزرگ شد...بزرگ شد والاندانشجو هست ولی حالا یوسف ما خسته شده ازهم چیزی از نامرده ها خسته شده...ازدست بعضی خسته شده...خدا چرا همیشه این اتفاق برای اون باید بیافتد مگر ان چکار کرده...که همیشه توی روزگار کسی می خواهد اذیت کند چرا یکبارهم خدا به این یوسف ما کمک نمی کنی...روزهای زیاد یادم که غصه کم بود ولی روزهای زیاد یادم روزگار قهر واشتی باعت می شد خنده بر لبای ان قدغن بش ان با یوسف شرط صداقت می بست و ولی

همیشه کلمه صداقت لجن مال می کرد...خدا یادت من چیه از تو خواست تحمل...پس چرا ندادحال امد همون جا ایستم که ازتفاضاکمک کرد وقول می دهم که قلب دیگه به کسی قلب ندهم ..خدای یاد هست ولی حیف از وقت گذلشت و برای او انسانیت صبحت کردم...بعض گرفتم چرا باران قطره جاری نمیشه...دلم از بس سفید ازکسی کنیه ندارم چرا تو خدا یک خواست براورده نکردانقدر بعض گلوم گرفت که من بدون باران هم از دارم ازعضه می میرم...

                                                    صليب نقره ای

 faseleh.JPG

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شینا

نه گندم نه سیب، آدم فریب نام تو را خورد/از بیشمار نام شهیدانت...هابیل را که نام نخستین بود...دیگر این روزها به یاد نمی آوری هابیل نام دیگر من بود، یوسف برادرم تنها به جرم نام تو چندین هزار سال زندانی عزیز زلیخا بود.بت ها ،الهه ها و پیکر تمام خدایان را صورتگران به نا م تو تصویر میکنند..از کیمیای نام تو این واژه های خام در دستهای خسته من شعر میشوند من در ادای نام تو دم میزنم....شعرم حرام باد اگر روزی تا بوده ام جز با طنین نام تو شعری سروده ام! نام تو نام مجنون ، نام تو نام بیستون، نام تو نام دیگر شیرین ، نام تو هند ،نام تو چین است و شاعران عاشق در عهد جاهلیت ویرانه های نام تو را گریستند...نام تو چیست؟ لبخند کودکی که با حالتی نجیب لب باز میکند که بگوید:«سیب»! نام تو نور..نام تو سوگند نام تو شور نام تو لبخند لبخند در تلفظ نامت ضرورتی است!نام تو شیشه نام تو شبنم نام تو دستمال نسیم است!نامی برای مردن نامی برای تا ابد زیستن، نامی برای تا به ابد زیستن نامی برای بی کی بدانی چرا گاهی گریستن...تاریخ عاشقان فهرست کوچکی از بیشمار نام شهیدان توست...

شینا

پیغمبران به نام تو سوگند خورده اند،شاعران گمنام تنها به جرم بردن نام تو مرده اند زیرا که نام کوچک تو شرح هزار نام بزرگ خداست زیرا هزار نام خدا زیباست!

شینا

نميدانم چه هراسی دارد قصه ای که هيچگاه قصد نداشته به درازا بکشد....مثل هميشه قشنگ و غم انگيز....دو سری که آپ کردم نيومدی...لااقل اين سری مشرف کن...حالا من دارم کم کم شک ميکنم که نکنه تو با من قهری....خوب منتظرم....سبز باشی و سربلند!

حمیده

اخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون باز شد بالاخره بعد کلی زحمت يوسف خان کجا درس می خونی و چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی همه ی ما از نامردمی ها خسته شديم .... به همه محبت کن اخرش اعصابتو خرد می کنن ميرن /..............نميشه از دست نامردمی ها فرار کرد بايد افکارو درست کرد مشکل تو هم حل ميشه ناراحت نباش

spring

در آن هنگام که می پنداری بر فراز قله خواهی رسید آن چنان طوفان سهمگینی با بادهایش شروع به وزیدن خواهد کرد که تو را از فتح قله باز می دارد. طوفان و بادهایش حکم سرنوشتت را دارند. اگر دیدند می -خواهی از فرمانشان سر پیچی کنی مانعت می شوند. این سرنوشتی است که برای تو رقم خورده، خواه از آن خوشت بیاید خواه نیاید. اگر بخواهی از آن سر پیچی کنی در چند قدمی قله، طوفان و بادهایش آن چنان تو را سرکوب خواهند کرد که مجبور به بازگشت می شوی. در آن هنگام تو با استخوان هایی خرد شده و قلبی در هم شکسته، در آرزوی فتح قله پا پس می کشی.استخوان هایت ترمیم خواهند شد اما قلبت هرگز و تو در اثر آن زخم ها هرگز همانند گذشته نخواهی بود. فکر کنم این قانون طبیعت باشه و ما حق نداریم ازش سر پیچی کنیم.

bahar

آمده بود و می گریست ، مثل ستاره های صبح . مثل پرنده های باغ آمده بود ( خسته بود روی چمن نشسته بود . مثل شکوفه های سرخ ) آمده بود و می گریست . گفتم : ای پرنده . نیست ! جز قفسی نمانده است ؛ سینه ی آسمان تهیست . آمد گریه کرد رفت باران بود ، در بهار . آمد در اتاق من ، بوی بنفشه ماند و خاک . یاد پرنده ماند و باغ ....

barobaX

salam.....khoobi....webloge ghashangi dari....be ma ham sar bezano nazar bede......khoshhal mishim.....babye

چی نوشتی تو که گوه کردی تو نوشته های جناب حضرت آقای دکتر علی شريعتی بلد نيستی ۲ تا کتاب بخون بعد بنويس تو وبلاگت به غير از اين باقی نوشته هات خوب بودن موفق باشيد .