1442m95.jpg

روزوشب کاردلم ناله وآه است بيا....بی تو عمر همه عالم به تباه است بيا

صبرايوب مرا نيست که هجرتوکشم...دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا

بی توای ماه زمين عرصه دلتنگی هاست..جلوه روی تو چون جلوه ماه است بيا 

شب وروزم همه درحسرت ديدارگذشت...روی زردودل بيمارگواه است بيا

دل دگرازجورزمان سخت به تنگ آمده ايم..روزماچون شب تاريک وسياه است بيا

وعده کردی شرظلم اگرشعله کند...خواهی آمدلين همان لحظه وگاه است بيا

چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست..سايه ات برسرماعزت وجاه است بيا

************************************

1442plc.jpg

زندگی مسيری مستقيم وآسان  نيست ...که بی مانع و آزاددرآن سفرکنيم بلکه هزارتويی ازگذرگاههاست که درآن ميان بايدراهمان رابجوييم وگاه خود رادرکوچه ای بن بست گيچ وگم بيابيم...امااگرايمان داشته باشيم...خداهميشه دری برمامی گشايد  نه دری که مابدان انديشيده باشيم...بلکه دری که درنهايت ...آن رابه سودخودمی يابيم...

با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . ز پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟ به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

**************************************

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببر....خدا مرا به‌ دوردست‌ ...روي‌ بال‌هاي‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ مي‌كنم‌: ...جائي‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نيست‌، ..تا اين‌ عشق‌ پاك‌، تسليم‌ نشود; ..جائي‌ كه‌ هميشه‌ گل‌هاي‌ سرخ‌ شكفته‌ مي‌شود، ..مانند ياقوت‌هايي‌ كه‌ آنها را پوشانيده‌ باشد; ..جايي‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگريد ..براي‌ پيوستن‌ به‌ عاشقان‌.
مي‌خواهم‌ به‌ آن‌ ..سرزمين‌ دور بروم‌، جائي‌ كه‌ پسران‌ نوجوان‌ ..در حال‌ دويدن‌، براي‌ عشق‌ رنج‌ مي‌كشند; ...جايي‌ كه‌ دختران‌ نوجوان‌ ..در عصرهايي‌ كه‌ جشن‌ است‌ ميان‌ پنجره‌هاي‌ پر از گل‌ نشسته‌اند ...و پنهاني‌ مي‌گريند، با اندوهي‌ آسماني‌ ...خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببرازاين جاا...... ..
فصل‌ها گذشتند فصل‌ها تقريبا ..رقصان‌ گذشتند، صد بار. ..گلبرگ‌هاي‌ سرخ‌ پژمرده‌، ..و چند برگ‌ سرد نقره‌اي‌ دارم‌:
شايد فصل‌ها باز نخواهند گشت‌. ..من‌ چقدر گريه‌ كردم‌، بعد چقدر خنديدم‌
در آن‌ رقص‌ شادي‌; اما بعد، ...خسته‌، گفتم‌: رهايم‌ كنيد. و اينك‌ .آن‌ها ديگر نيستند. زمستان‌ نيست‌ نه‌ حتي‌ تابستان‌، نه‌ پائيز و نه‌ بهار ..(بدرود، دانه‌هاي‌ برف‌،
بدرود، نوازش‌هاي‌ آپريل‌، ..درياهاي‌ آبي‌، جنگل‌هاي‌ ط‌لائي‌)
و نه‌ صبح‌ است‌ و نه‌ عصر ..اما اگر من‌ با انگشت‌ سنگي‌ را لمس‌ كنم‌ ..باز هم‌ آفتاب‌ ولرم‌ را روي‌ آن‌ سنگ‌ بيچاره‌ حس‌ مي‌كنم‌، ..و فكر مي‌كنم‌ كه‌ زندگي‌ من‌ ..خواهر آن‌ است‌. يك‌ ستاره‌ ..مي‌آيد، و به‌ من‌ سلام‌ نمي‌كند. .ديگر هيچ‌ كس‌ مرا نمي‌شناسد.

Flower-Girl-Print-C10356487.jpeg
نرگس جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در در ياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد در جايي كه به آب افتاد گلي روييد كه نرگس ناميدندش .وقتي نرگس مرد اورياد ها – الهه هاي جنگل – به كنار درياچه آمدند كه از يك در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور استحاله يافته بود اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي در ياچه گفت: براي نرگس مي گريم اورياد ها گفتند : آه شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني درياچه پرسيد : مگر نرگس زيبا بود اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هر روز در كنار تو مي نشست .درياچه لختي ساكت ماند سر انجام گفت: من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او را نيافته بودم براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خود را ببينم.
 
11.jpg
در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3 لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96 هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو
و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او....
normal_1488700-4943ed92ce795b23.jpg
 
حدیث دیگری از عشق
 
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
/ 26 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طبيب

مشکل کجاست؟کاری از دست ما بر می ياد همشهری

رضا

سلام و درود بر شما و کارهاي بسيار پرمغز و ارزنده که بسيار دلنشين ...خيلي عالي آرزوي تندرستي و سعادتمندي شما را دارم در پناه حق .... صنما ما از راه دور و دراز آمده ايم بسر کوي تو با درد و نياز آمده ايم گو ز نزديک تو آهسته و هوشيار شديم مست و آشفته نزديک تو باز آمده ايم آمده ايم خريدار ميرويم بي سرود نه فروشنده تسبيح و جا نماز آمده ايم يک زمان گرم کن از مستي ما محفل خويش که ز مستي بر تو گرم فراز آمده ايم گر چه در فراق تو زار و نزاريم چو شمع از پي سوزش و بهر گداز آمده ايم بر اميد رخ زيبائي تو با هم با غم و رنج همچنانست که با شادي و ناز آمده ايم دست ما گر بسر زلف درازت نرسد بر سر زلف تو از دور براز آمده ايم بيني آن زلف دراز تو که از راه دراز ما بنظاره آن زلف دراز آمده ايم توشه و ساز ديدار تو خواهيم همي گر بديدار تو بي توشه و ساز آمده ايم

رضا

اي كاش من آيينه بودم / يا انعكاس نور بودم / با نقره هايم گرد غم را / از صفحه دل مي زدودم / اي كاش من يك قطره بودم / يك قطره اشك پاك و جاري/ اشكي به روي گونه اي سرخ / يا در دل چشم انتظاري/ اي كاش من يك ياس بودم/ تا بيكران مي رسيدم / دست پر از احساس خود را/ بر قلب باران ميكشيدم / اي كاش من يك قلب بودم / شب تا سحرگاه مي تپيدم / آن قدر مي رفتم فراتر / تا آه شب را مي شنيدم / اي كاش من ديدار بودم / آن شوق نيلي رنگ ديدن / از خوشه هاي زرد خورشيد / گل دسته هاي ياد چيدن / اي كاش با شعر رهايي / در قلب ها غوغا نماييم/ و با ورود حضرت عشق / اين كلبه را دريا نماييم/

رضا

باور نمي کنم که در آن باغ پر بهار چيزي به غير زاغ و بجز برگ زرد نيست باور نمي کنم که در آن دشت مرد خيز از بهر يک نبرد دليرانه مرد نيست باور نمي کنم که فرو مرده شعله ها نوري دگر به خانه دلهاي سرد نيست ما شيري درد خورده و پرورده غميم کمتر کسي به جرگه ما اهل درد نيست باور نمي کنم که همه مستانه خفته اند در راه چاره هيچ کس رهنورد نيست با درد ياءس قصه بن بست را مگوي باور نمي کنم که همه جا راه بسته است پيوند هاي محکم ياري گسسته است طوفان فرو نشسته سنگر شکسته است باور نمي کنم که تباهي و تيرگي بهر ابد به تخت خدائي نشسته است صد بار اگر بگو ئي باور نمي کنم باور نمي کنم که اميد و نبرد نيست بهر ابد به تخت خداءي نشسته است صد بار اگر بگوءي باور نميکنم باور نميکنم که اميد و نبرد نيست ...

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزيز و گرامي و درود بر قلم پرتوان تان ضمن آرزوي تندرستي و سعادتمندي شما در تمامي مراحل زندگي ، باستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي آموزنده با عنوان ....صياد و ماهي زيبا با قلبي يخي !!!.....بروز شده است خوشحال خواهم شد تشريف بياوريد پس منتظر حضور گرم و قدوم سبز و نظرات ارزنده شما هستم مثل هميشه ...يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است ....در پناه حق باشيد .........من مست جانانم کي ترسم از جانم .......درياي عطرشانم طوفانم طوفان .....هان هان اي روزگار خشم تو بشناسم ......من سردار لشگر عاشقانم ................در پناه حق ........................................

هدايت

آخرين آپ تا قبل کنکور ... آخرين عکسهای طراحی شده به دست داش صادق ... بيصبرانه منتظرتم رفيق

دومان

سلام بدو بدو که بعد از قرن ها به روز کردم

يوسف* LiTtLe StAr

سلام مسعود جان!!..خوبی؟!.. اين داستان آخر پستت رو قبلا خونده بودم..اما امروز دوباره مرورش کردم!..همچينی بغض کردم...ببين عشق چه می کنه..ببين ما آدما گاهی جقد نامرد و بی وفا می شيم..يلدمون می ره عهدايی که با هم بستيم.........

سكوت عكس

سلام ممنون كه خبر كردي ... مطالبت خوبه ولي فقط يه مقداري طولانيه اگه مختصر .مفيدش كني فكر كنم بهتر باشه... بازم ممنون خوشحال شدم... يا حق