16.jpg

امروز بايد برم دانشگاه...

ساعت ۹ سوار تاکسی می شوم ...وقتی سوار تاکسی می شوم

متوجه می شوم بحث راننده ومسافر ديگر سر نظام شيشه می

کشم پايين تا کمی نفس بکشم....دود سيگار راننده از جلو به عقب

 می يايد توی صورت می خورد...وقتی پيدا می شوم کرايه دوبل

حساب می کند وقتی اعتراض می کنم دو سکه داغ کف دست می

زارد وبه سرعت دور می شود....

ساعت ۹:۱۵ بايد يک جند دقيقه پياده برم تا به درب دانشگاه

برسم...توی راه ادم می بينم که سلام می کند...دست می

دهند...می خندند ...تکيه می اندارند...يک جور خاص نگاه می کند...

 

وقتی وارد دانشگاه می شوم می بينم همه چيز تکراری...انتظامات

 به يکی گير داد...و....وقتی وارد می شوم نمرات نگاه می کنم

بازهم موضوع تکراری با اينکه با تمام وجود درس خواندم ولی بازهم

زياد خوب نشدم....وقتی دور وبرم نگاه می کنم يکی بچه می ياد

می گويد اگر از استاد می خواهی نمره بگير بای بهش پول

دهی...يکی ديگر می ياد می گويد کافيست يکم دروغ بندی بگی

 تمره اخری...يک ديگر می گويد کافيست روز اعتراض خودت ....

بزنی.بی خيال می شوم می روم جای گروه...تو راه چندنفر بچه

 می بينم بازهم برخوردمصنوعی ومسخره بازی نکراری...می

خواهم يک دره از فاصله بگيرم ولی نمی شود...ديگر نمی توانم توی

 دانشگاه حتی نفس بکشم....با هم جور ادم روبرو می شوم ....

ساعت ۱۲ می روم شرکت وقتی وارد می شوم می بينم دود سيگا

ر صاحب شرکت تمام فضا شرکت پخش شده و وقتی بچه می بينم

باز حرف مسخره تکرار شروع می شود....يکم با کامپيوتر ور می روم

 يک ساعت کار می کنم خسته می شوم ...حوصله کار هم ندارم...

تلفن بر می دارم به بچه زنگ می زنم می بينم يک مزيض...يک کار

دار..يک مسافرت...يکی مثل فراموش کرده....يکم توی شرکت

هستم به اطرافيان نگاه می کنم ....هم دارند می خندند وشاد پس

 من نمی توانم بخنددم...چه مرگم از صبح....توی  چند دقيقه با يک

بچه بحث می شوم از شرکت می روم بيرون....توی خيابابون راه

می روم...هم چيز برام تکرار...هوا خيلی گرم .ولی من احساس تنها

 چيزی نمی کنم گرمايی...نمی دونم کجادارم می روم يکدفعه می

بينم وسط خيابابون ويک اتوبوس به سرعت به طرف می ياد خودم

به سرعت کنار می کشم سرش بيرون می کند وبلند درحالی که

سيگار دست داد مرگ نمی بينم چراغ ...مگر عاشق...می خواهم

برم خونه ولی نرديد دارم کسی منتظرم باشم..وقتی وارد مجتمع

می شوم با برخورد سر نگهبان مجتمع روبرو ميشوم.....يک روز

زندگی من...............

 

 

من هنوز خواب ميبينم ، که دوره دوره وفاست
که اعتبارعشق به جاست ، دنيا به کام آدماست
من هنوزم خواب ميبينم...
من هنوز خواب ميبينم ، که اين خودش غنيمته
برای ديگرون يه خواب ، برای من حقيقته
من هنوزم خواب ميبينم...
سوته دلان يکي يکي تموم شدن
سوته دلی نمونده غير از خود من
کسي که عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
من هنوزم خواب ميبينم...
هنوزتوقصه هاي من ، رنگ وريا جا نداره
دروغ نميگن آدما ، دشمني معنا نداره
هنوزتو قصه هاي من،هيچکسي تنها نميشه
کسي به جرم عاشقي، خسته و تنها نميشه
هنوز توی دنيای من،هر آدمي يه عالمه
گلو نمي فروشن بهم ، گل مثل قلب آدمه
گل مثل قلب آدمه
من هنوزم خواب ميبينم...

 

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
بانوی باران

یاد دانشگاه رو برام زنده کردی عزیز عجب روزگاری بود

سزار

بودن و نفس کشیدن و زندگی کردن و زنده بودن و ماندن و بی قراری و دلواپسی و نگرانی و دلتنگی و هزار اوج و فرود و بالا و پائین رفتن و دل به دریا زدن و مسافر شدن و از حصار روزمرگی رستن و یورش به قلب خطر و نهراسیدن ار هیچ چیزی جز فراق یار و دیگر و دیگر چه میخواهد ؟ جز عشقی پاک و نگاهی صمیمی و دلی زلال و روحی منزه و دستانی گرم ! میخواهم بگویم که تا مرز عاشقی را رد نکرده ای بیهوده به دنبال خوش مرامی و نیک بختی مباش . بی زخم هجران بر دل و بی نفس معشوق زندگی به قرانی ناقابل هم نمی ارزد . روزی که دلت سنگ شد و برای کسی نلرزید و برای چشمانی تنگ نشد و از نبود اویی که قاپ روحت را دزدیده بارانی نشد حتم بدان که میان آدم بودن و این تحفه سنگی فاصله ای است طی نا شده . یقین دارم که عشق نبض جهان ماست . ایمان دارم که دوست داشتن جوهره اخلاق و صفات بارز ماست . نترس دوست من ...نترس ...بگذار دلت کمی هوای یار بخورد ...خوش تر خواهی بود هرچند چشمانت خیس باشد و گونه هایت لرزان و شانه هایت زلزله خیز ...من باز در مقابل درگاه سرزمینم به احترام توست که ایستاده ام . ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی

سمانه

من خيلی وقته ديگه خوابش رو هم نمی‌بينم چون به اين باور رسيدم که نگردم نيست... عجيبه مثل اينکه امروزه روز هيچ کس ديگه چشم انتظاری نداره... هيچ کس انتظاره ديگری رو نمی‌کشه... شاد باشی

سوگند

سلام.قشنگ نوشتی.فقط خوش به حالت.موفق باشی.