دلم

این روزها بهانه های نوشتن چه کودکانه مرا به بازی می گیرند
این روزها بهانه ام گنجشکان گرسنه اند و حجوم باد
این روزها بهانه ام دورنمای توست و غروب خورشید
آخ از این روزها
از این روزها
که تو در رنگ چشمانم گم می شوی
و من همچون کودکی معصومانه می گریم
و تو با اشهایم راحی سردی لبانم می شوی
...
آخ از این روزها که من غریبانه در رویاهایم گم می شوم
و صبحگاهان با امید نامت بیدار می شوم
و خوابت را نقاشی می کنم

نمی دانم می توانم تاب بیاورم یا نه !
نمی دانم وعده دیدار نزدیک است یا نه !
نمی دانم رویاهایم صادق اند یا نه !

نمی دانمهایم مرا در مردابهای سرد پاییزی گم می کنند
و مرا با تو تنها می گذارند
تو یی که
تویی که جا ماندی در من
تویی که ریشه دواندی در من
تویی که که تمامیتت معنا شدی در من

باور کن ...
حرفهایم را باور کن...
نوشته هایم را باور کن...
آمدنم را باور کن.

که چیزی غریب مرا به سوی تو می آورد
مرا وعده دیدارت است
مرا مژده چشمانت است

تو را قسم می دهم
به هر آنچه مقدس می خوانی
که برای یکبار هم که شده
لحظه ای با من باش
لحظه ای باش و به من بیاموز که
می توان سیلی های باد را تحمل کرد
که می شود نگاه غریبه ها را تحمل کرد
که می شود ماند و ناله نکرد
که می شود عشق را اعتراف کرد
که می شود گفت
و
بگو

بگو که مسیح من اشتباه نمی کند
بگو که دیگر جای میخها بر دستناش درد نمی کند
بگو که از آسمانها برایم فرشته وار دعا می خواند
بگو که اتاقم را از تجاوز تنهایی دور می دارد
بگو که مرا می بخشد به تو
به تویی که هنوز معصومانه از دوردستها می نگری به من
منی که هنوز کم دارم تو را
...
...
می بینی !
حرفهایم تمامی ندارد
پس نقطه ای نمی گذارم بر پایانش

*******************************************

امروز، چون دیروز و دیروزهایش به یادت بودم. به یاد آن همه خنده که با بسته شدن دفتر زندگی ات از ما دریغ شد. به یاد آن همه بغض که بر دیوار خانه ات میخکوب شد، آن همه درد که در اشک های فروخورده ام غلطید و بر زمین خاکی بین من و تو جاری شد. به یاد آن شب های بدور از مهتاب، که ستاره هایش را شمردیم. به یاد آرامشی که فقط در کنار تو مفهوم داشت و به یاد دوران خفتن فرشته. آن روزها که تو بودی و نمی توانستی باشی. تو نفس می کشیدی و نمی توانستی نفس بکشی . دلت پر ابر بود و نمی توانستی قطره ای از اشک هایت را تسلای دردهایت کنی و چه غم بار بود رحلت تو . آری، چه ناباورانه بود کوچ تو . همچو یاکریمی که نشانی بر خوشبختی ما بودی، ناگاه پر کشیدی و رفتی. پس  امروز به یاد هیچ چیز نبودم مگر تو . دیری است دریافته ام قصه بی کسی ام  دیرین است... چقدر  شکستیم اما نه به اندازه قلب بی تپش تو...

آخر من که به راز و نیازهایت خو کرده بودم...

 به یاد آن روزها  افتادم . آن روزها که خنده مان را در پس چمدان سوغاتی هایت، پشت آن همه اسپند دود شده جا گذاشتیم. چمدانی که متبرک به سرزمین نور بود و متبرک تر به وجود مقدست.  چه تلخ که همه چیز را در همان چمدان گذاشتی و رفتی  و چه تلخ که همه ما را در سیاه چال زندگی رها کردی و رفتی . آخر ما گناهکار بودیم، اما گناهمان انقدر بزرگ نبود که مستوجب کیفری چنین سترگ گردیم و من امروز به یاد  از دست رفتنت می گریم و قلبم را به تو هدیه می کنم که شاید لحظه ای مرا یاد کنی...

***************************************

امشب دلم در کنج این خلوت پر همهمه

در پس آزادی اشک ها 

در خفا و خفقان ترس از عشق

باز هم به بارش باران فکر می کند

باز هم به آسمان پر شهاب می اندیشد

و باز هم در امید افقی زرد زرد چشم به خوشید تابان می دوزد

به این امید که روزی همه چیز بارانی  باشد

به این امید که شامگاهان همه پر فروغ باشد

و به این امید که درختان تلاوتی سبز بر آیات خداوند داشته باشند.

امروزم را بهترین روز می دانم و فردایم را بهتر از امروز.

بیایید با هم بگوییم که ما زنده ایم . عاشقیم و این دو در کنار یکدیگر معنا پیدا می کنند.

بیایید بی هیچ ترسی از برملا شدن اسرار عشقمان  بگوییم ما عاشق هستیم . حال این عشق به هر چیز و هر کس می تواند باشد . و همه اینها در پیمودن مسیر رسیدن به محبوب حقیقی به ما یاری می رسانند. و تا عاشق زمینی نباشیم به درگاه ملکوت راه پیدا نخواهیم کرد.

و هیچ کس نمی تواند مرا از رسیدن به محبوب حقیقی بازدارد . آری من امروزها و فرداهایم را عاشقانه سپری می کنم  که پروردگارم ، گوهر وجودم را  به عشق زینت داده است.

***************************************

سایه ای
در تاریکی اتاق
بر دیوار خاطره ها
طعم بوسه آخر معشوقش را حک می کند
و کنج این خلوتگاه
دختری
تیر خاطراتش را با کمان نگاهش به سوی دیوار سوق می دهد
سایه این نگاه را می شناسد
این چشمان خمار
لذت نئشگی بعد از دیدار را
برای یک عمر برایش به یادگار گذاشت
اکنون از پس این فاصله ها
سایه می خواهد دختر را در آغوش بگیرد
می خواهد بگوید حضور بی جسمش هر روز بر این دیوار می رقصد
و با ریتم هق هق گریه اش زیباترینها را می سراید
می خواهد بگوید
گرچه صلیب خاطراتشان
با روشنایی چراغ محو می شود
ولی هلال نگاهشان
در آسمان زندگی جاودان می ماند .

/ 5 نظر / 26 بازدید
رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزیز و گرامی و آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما در تمامی مراحل زندگانی و آرزوي قبولي عزاداريهاي شما از در درگاه حق باستحضار حضرت عالی میرساند کلبه درویشی حقیر با مطلبی آموزنده با عنوان. .."..هفت حكايت."...بروز شده است ..خوشحال خواهم شد دیدن کنید و نظرات ارزشمند خود را مرقوم فرمائید ، مثل همیشه منتظر قدمهای سبز و حضور گرمتان هستم..هــر جـــا مـــيرم دور بـــرم يـــا روبـــرو يـــا پــشــت ســــرم....صــدای پـــايـــش را ميــــشنوم صــــدای پــای مـــــــــــادرم....هـــــنوز مــــــواظـــــب مــــنه فــــــکر نــــوازشـــه منـــــــــه...دعــــای خــــــير مـــــــادرم همـــــيشــــه حافـــــــظ مــنــــــه.....ای مــــــادرم ، ای مـــــــادرم قـــــــد خـــــدا دوســــــتت دارم....التماس دعا و خدا نگهدارتان [گل]

صبا

دردهای فراموش شده کودک گرسنه و عاشقانهایی که باز هم بوی همین ها را می دهند. زیبا مینویسی. شاد زی[گل]

سید زهیر

سلام دوست عزیز، خواننده وبلاگت هستم اما کمتر برایت نظر می نویسم، زیرا نوشتهایت خواندنیست... زیبا و جذاب... از دل می گوئی و بر دل می نشیند

مروارید عرفان

سلام صلیب نقره ای عزیز [گل] چه دلنشین در پارگراف اول از بهانه نوشتن گفته ای ، بیش از یکبار خواندم . شاید منهم بهانه ای بیابم برای دو باره نوشتن . اما نمیدانم چرا دستم به نوشتن نمی رود . بارها نوشته و ژاره کرده ام . هیچ چیز راضیم نمی کند . بقول حافظ : کس نداند که سر منزل مقصود کجاست // آنقدر هست که بانک جرسی می آید براین ارزوی بهترینها را دارم . [لبخند]

مینو

با درود دوست گرامی با حضورت محفل تارنمای مرا عطر اگین کن من یه روزم