خدا

روزگاری پر بودم از ترس ، از ترس گم کردن آنانی که دوستشان می داشتم.... ، روزگاری پر بودم از محبت : بندی به پای من و آنان که محبتم به آنان می رسید ..... روزگاری سر خوش بودم از داشتن تمامی خوبیهای دنیا ... و در وحشت از ، از دست دادنشان .... ، و امروز تنها ، تنها می خواهم که گاهی ، در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوا ... مثل تمام دعاهای زیر لب ... دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام ...شاید من آن قدرها هم فرق نکردم ، شاید در تمام این خطوط از همان ابتدا همه چیز با کمی تغییر به همان شکل باقی مانده است . همان قدر آشفته ، همان قدر تنیده ... همان قدر بد ... شاید من هنوز در بند داستانی ام که روزهایی که خیلی کوچک بودم ... خیلی ، برایم از کتابخانه می گرفتند و می خواندند . آن افسانه آمریکای لاتینی ، آنانسی که عنکبوتی بود که در روزهای خوب زندگی اش آدم بود و در روزهای بد عنکبوت ... من هنوز آن داستان را به یاد دارم و هنوز دوستش دارم و بعید می دانم که روزی فراموشش کنم ... و فکر می کنم این محبت بی دلیل نبودست

 



خدایا من میتوانم گلهای زنبق و یاسهای سپید را طوری کنار هم بگذارم
که پلی درست شود به سوی تو.
میتوانم بر تن نرم دریا راه بروم تا به جزیره های ناشناخته ات برسم.
میتوانم صبور بایستم , چون درختی که در خاک ریشه دوانده است تا گنجشکها بر انگشتانم لانه بسازند و هر روز صبح با جیک جیک آنها , بودن را حس کنم.
خدایا! من میتوانم قلبم را به خورشید هدیه کنم تا از گرمی اش , دست خورشید بسوزد.میتوانم گیسوانم را به بیابان هدیه کنم تا به بیشه حسودی نکند.
اما خدایا! اگر تو نخواهی , چگونه میتوانم بگویم: ” میتوانم “ ؟....

 


به دستهای کوچک بچه ها وقتی گرم ساختن آدم برفی یخ میکنند و حتی از زیر دستکشهای رنگی و بافتنی سرخ میشوند فکر میکنم
به دستهایی که میشود از فرط مهربانی بوسیدشان به دستهایی که هنوز بوی اسکناس نگرفته اند
به دستهایی که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگها یاد بگیرند جفا کنند

دستهایی که هنوز به امضای مرگ کسی روی کاغذ ننشسته اند و برای التماس به کسی قلم به دست نگرفته اند
دستهایی که هنوز روی رخسار کسی به ضرب فرود نیامدند
دستهایی که هنوز به خون کسی آغشته نشدند
دستهایی که هنوز چشم کسی به آنها نیست برای خرجی دادن , که همین نگاه به آنها جواز بدهد دست به هر کاری بزنند
دستهایی که نهایت کاری که کرده اند توی جشن تولد هم سن و سالانشان تا سر حد سرخ شدن بهم خوردند و شادی آفریدند
یا گیس بلند دختری که عروسکشان نمیدهد را کشیدند
دستهایی که هنوز حنای زندگی رنگشان نکرده
دستهایی که با همه ی کوچکی بزرگ اند و پر سخاوت
دستهایی که هنوز برای عقد پیمانهای دروغین برای اعلام همراهی که عمرش به کوتاهی یه پلک زدن است ژست مودت به خود نگرفته اند
دستهایی که هنوز یاد نگرفته اند میشود به نشانه ی رد به سینه ی کسی کوبیده شوند
کاش اینقدر بچه ها برای بزرگ شدن
برای این همه تغییر کردن
برای یاد گرفتن همه ی این بدیها
شتاب نمیکردند
کاش اینقدر زود یادشان نمیرفت که یک روزی با این دستها شادی می آفریدند
خدا گواه است رسم بزرگ شدن این نیست

 

 

الو سلام منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

 شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برات درد دل کنم شنیده ام

که گریه بر تمام دردها شفاست

 دل مرا بخوان به سوی خود که تا  سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ... تا خدا خداست....

دلم برات تنگ شده
یه نگاه به این پایین بنداز
خدایا کجایی ... چند وقته ازم دور شدی ... چند وقته دیگه نمی بینمت
چند وقته وقتی نماز میخونم دیگه اون سالن بلوری اون ستون های سر به فلک کشیده ی درخشانت رو که میلیون ها بنفشه کنارشون سجده می کنن رو نمی بینم
چند وقته احساس گناه نمیکنم احساس نمی کنم دیگه نگاهم میکنی
یه نگاه تو این قلب من بنداز  ... به روح خودت در جسم من یه سری بزن

خدایا ...
 بهم نزدیک شو     عظمتت رو بهم نشون بده     چرا اخیرا دستام احساس سبکی نمی کنن بار دستام زیاد شده دیگه طاقت نداره ...
 صدای دستامو بشنو وقتی آه میکشه, وقتی صدات می زنه ,به دستای منم جواب رحمت بده چون در رحمان بودن تو شکی نیست

خدایا ...
 بیناییم رو بهم برگردون , به چشمام دوباره روشنایی بده, بذار ببینم عظمت بارگاه کبریایتو... بذار براش گریه کنم  .... بذار فریاد این بغض خفه کننده و عذاب آور به صدا دربیاد
بذار یه نفر هم که شده بفهمه این بنده همیشه گناه کارت چیزی داره به نام  احساس ... به نام دل ... به نام رحم ... به نام صفا ...

خدایا ...
بذار وقتی خواستی این زندگی این نعمتی رو که با لطف و عطوفت بهم دادی رو بگیری, وقتی خواستی این مخلوق رو به طرف خودت برگردونی , وقتی خواستی اسمم رو از خوشه های این مزرعه پاک کنی ,حکم یک آفت رو نداشته باشم ... بذار اون موقع به پشت سرم نگاه کنم و حسرت نخورم بذار آسمونی باشم و مثل یک فرشه با لبخندی رویایی به طرفت پرواز کنم

خدایا ...
دلم برات تنگ شده
               یه نگاه دیگه به این پایین بنداز
                                     یه بار دیگه صدام کن                 
                                                         بذار صداتو بشنوم
            یه بار دیگه دیگه نگام کن
                         بذار انعکاس نگاهت رو توی دلم احساس کنم
                                                               یه بار دیگه دستامو بگیر
                                                                       بذار پاکی دستاتو دوباره احساس کنم


                      
                              بذار عطر و صفا تو دوباره حس کنم
میخوام داد بزنم :" ای عزیز ...ای دوست ... ای عشق ...اهای خالق ... آهای ...آهای

دلم برات تنگ شده
   یه نگاه دیگه به این پایین بنداز
      به روح مسافر خودت یه سری بزن   ..."

 

خداکیست؟

 خدا کسی هست که ما رو افرید و اشرف مخلوقات کرد. به فرشته ها و همه دستور داد تا به ما تعظیم کنن (تعظیم صرفا برای خدا بود). به ما آگاهی داد . علم داد و .... تا مقام ما از دیگران بالا باشه. وقتی مارو از بهشت بیرون انداخت باز در نعمت خودش رو به ما نبست به ما فرصت بازگشت داد. مطمئن باشین خدا از هر لحاظ بهترین یار برای ماست. الان توضیح میدم. محرم اسرار : تا حالا چقدر کار بد انجام دادی که اگه کسی میدونست آبروت میرفت؟؟ آیا بهترین دوست شما همیشه اسرار شما رو نگه داشته؟؟ . کمی فکر کن. خدا همه اونا رو میبینه و اسرار تورو فاش نمیکنه!!! مهربان و دوست: هیچ کس کاملا تو این زمونه مهربون نیست خودت میدونی و از دوستی با هم قصد و نیتی دارن مثلا اشکال درسی همو میپرسن.با هم وقتگذرانی میکنن و ... خدا انقدر مهربونه که حتی بدترین آدمها اگه توبه کنن اونارو میبخشه.انقدر مهربونه که دنبال بهونه هست که ما رو به بهشت برگردونه. وقتی صداش میکنی جوابت رو میده ممکنه نفهمی ولی مطمئن باش داده نفهمیدی  بخشنده: تا حالا وقتی از کسی چیزی خواستی دیدی نده یا منت بذاره؟  خب خدا انقدر بخشنده هست که اینهمه نعمت به ما داده که حتی قادر به شمارش اونا نیستیم.مثلا سلامتی، زیبایی، ضریب هوشی، پول ، خونه و.....(قرار نیست همه اینها رو داشته باشیم اگه حتی یکی از اونا رو هم داشته باشیم میتونیم خوشبخت باشیم به شرطی که راه اونو بدونیم) الان حتما میگی که من مثلا فلان چیز رو خواستم ولی نداده . خب ممکن بود که به صلاحت نبود اونو داشته باشی مثلا موبایل بخری اونوقت سر برج باید کلی هم پول فیض موبایل روبدی در حالیکه نیاز دیگه ای رو میشد با اون پول برطرف کرد.
یا انصاف در دعا کردن نداشتی . مثلا همین اوله راهی میخوای آدم بزرگی بشی. نه عزیز همه چیز با تلاش ممکنه نسبت به خواسته خودت باید تلاش هم بکنی.
یا ممکنه شرایط دعا کردن رو زیاد ندونی انسان کیه؟ انسان کسی هست که بتونه قدرتهای درونی خودشو بشناسه.منزلت واقعی خودشو درک کنه. برای رسیدن به خدا دوباره تلاش کنه و صفات و اخلاقهای مثبت رو شناسایی و شکوفا کنه و بر عکس منفی ها رو از بین ببره. انسان کسی هست که بتونه به علت پیدایش خودش فکر کنه و هدف از آفرینش خودش رو پیدا کنه (خودشناسی) انسان دارای چنان قدرتی در همین لحظه هست که غیر قابل تصور هست. مثلا با سرعت نور میتونه حرکت کنه یا موجودات دیگه مثل جن_روح_پری و .... رو به اختیار خودش دربیاره. میتونه آینده رو پیش بینی کنه(کاری که فقط خدا و بنده های خاص خدا این کار رو بکنن. میتونه شفاگری کنه و ...... فقط شرطش اینه که اونا رو بشناسه و شکوفا کنه همین.

/ 37 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی بوترابی

[گل][دست][نیشخند]تولد پرشین بلاگ و سومین جشن وبلاگ فارسی بر شما مبارک باد[گل]

diana

salam dost jon khobi?harvaght miri haram baram kheili doa kon be aramesh ehtiyaj daram[ناراحت]

diana

دلگیرم ازاین جامعه بیزار شدم از کشورم

حسین

سلام . دوست عزیز کاش اجازه میدادی از بعضی مطالبت استفاده بشه! خواستم درد دل با خدارو کپی کنم نشد!

بهروز(¯`¤._ طلوع عشق_.¤´¯)

تو نیستی و پاییز از چشمهای مرد عاشقی شروع شده است که تمام درختان را گریسته است در سوگ رفتنت. برنگرد، که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت دلم برای راه رفتنت تنگ شده است... ---------------------------------------------------- ---------------------------------------------------- سلام دوست من... حالت خوبه؟

رفیق

سلام خدمت شما امیدوارم که خوب خوش سلامت باشبد و ایام به کامتون..متن جالبی بود من اپ هستم دردها از بودن است و حرفها از نبودن، میان بودن و نبودن مرزی است باریک ....شاید بتوان در آن مرز قدم زد،آبی نوشید و شعری نوشت ...بی هیچ درد و حرفی.... چرا نخستین شعر آدم از نخستین دردش مایه میگیرد؟؟؟ مگر شعور با درد ساخته میشود؟؟؟ میتوان بدون درد هم شعری سرود...... من آن مرز را میخواهم.....

آناهیتا

_____****__________**** ___***____***____***__ *** __***________****_______*** _***__________**_________*** _***________من آپم _______*** _***_____________________*** __***__منتظر حضور سبزت __*** ___***_________________*** ____***____هستم ____ *** ______***___________*** ________***_______*** __________***___*** ____________***** _____________*** ______________*

سمیه

سلام دوست عزیز و بی معرفت [ناراحت] قبلا نا خیلی خوب تحویل میگرفتی ها اما حالا .... [چشمک] خوبی؟ خوشی؟ من این چند روزه امتحان داشتم نتونستم بیام تو اینترنت ببینم از وبلاگت چه خبر؟ ولی می بینم که گل کاشتی [قلب][قلب] هفته نامت غم انگیز بود [ناراحت] منتظر ایمیلت هستم و می مونم [لبخند] بازم بهت سر میزنم [ماچ]

وفا

با تصاویر شاعرانه و موقر رویایی وبلاگ شما لذت از جنس شاعری روح ادم رو مینوازه