شهدا

٣١شهریور آغاز هفته جنگ در کشور ما گرامی داشته می شود از حال و هوای آن روزها گفته می شود..از ریشه های تهاجم و از روند تغییر شرایط جنگ و ایستادگی نسلی فداکار از جوانان این کشور در برابر دنیایی از تفرعن..اینکه می گویم دنیا گزافه نیست .جنگی که تانکهای تی ۷۲ آن و موشکهای آن را شوروی ...اواکس های جاسوسی آن را امریکا..هواپیماهای سوپر اتاندارد اش را فرانسه ...ومواد بمب های شیمیایی اش را اروپا..دلارهای ننفتی اش را کشور های عربی می دادند و با پایان جنگ از ۱۶ ملیت اسر جنگی در میان اسرای دشمن ازاد شدند ایا اینها نشان  جنگ تمام دنیا در برابر ما نبود..اما فقط در همین یک جنگ است که بر خلاف قرنهای گذشته تاریخ این کشور که نقشه ان با هر جنگی اب می رفت وجبی از خاک ان کم نشد....اما انچه که در دل خاکریزها و سنگرها می گذشت چیزی فراتر از این حرفها بود..

وقتی جنگ شروع شد هنوز چشمت به روی این دنیای خاکی باز نشده بود و نفهمیدی وقتی خبر آغاز جنگ، از رادیو پخش شد، آنان که شنیدند به چه می اندیشیدند.وقتی خرمشهر آزاد شد تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا از این سو به آن سو بخزی. وقتی روی دوش بابا به بدرقه بسیجیها می رفتی، تازه فهمیده بودی که جایی آن دور دورها سربازان ایران با لباس های خاکی و تفنگ و کلاه آهنی! با سربازان بدی که تو را دوست ندارند، می جنگند و نمی گذارند تا آنها خانه تان را مال خودشان بکنند و اسباب بازیهایت را بگیرند!وقتی می دیدی مادرت در گلزار شهداء به خاطر سربازانی که از جبهه برگشته بودند ولی به جای آنکه پیش پدر و مادرشان بروند، روی دست مردم و درون جعبه های چوبی که با پارچه ای رنگی، که بعدها فهمیدی به آن پرچم ایران می گویند، گریه می کند،نمی دانستی چرا مادرت ناراحت است.آن وقتی که دست در دست پدر و مادر در جشن آزادسازی خرمشهر شرکت می کردی و به کیک کوچکی که در دستت بود گاز می زدی و می شنیدی امام گفتند:"خرمشهر را خدا ازاد کرد" در افکار کودکانه ات سعی می کردی، تجسم کنی خدا چگونه تفنگ به دست می گیرد و به جنگ صدام می رود!مهرماه 66 که کلاس اول دبستانت شروع شد، شبها را به خاطر بمباران و موشکباران در پناهگاه خانه تان که گوشه ای از زیرزمین بود می خوابیدی و شیطنتهای کودکانه و قایمباشکهای خنده داری که در آن فضای بسته با برادر کوچکت بازی می کردی را هم یادت هست.شبی که قرار بود فردا صبح، کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری و از شور و شوق خوابت نمی برد و در نیمه های شب با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار شدی را هم خوب به خاطر می آوری.آن صبحی را که همراه پدرت قبل از اینکه به مدرسه بروی و کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری، به محل انفجار شب قبل رفتی و ویرانه های خانه ای را دیدی که موشک 9 متری اسکاد عراقی،(که البته اسمش را سالها بعد فهمیدی)، جز تلی از خاک و تیرآهنهایی آویزان چیزی از آن برایش باقی نگذاشته بود را هم به خاطر می آوری.هنوز هم به یاد می آوری صدای زجه زن و مرد جوانی را که در زیر آوار زنده بودند و طلب کمک می کردند و تو به دستهای کوچکت نگاهی انداختی و نمی دانستی که چه باید بکنی.هنوز جنب و جوش آتشنشانانی را به یاد داری که با نا امیدی در کوچه ای 4 متری که موشکی 9 متری! آن را ویران کرده بود، به دنبال راهی برای عبور می گشتند تا لااقل آتش خانه های دیگر را خاموش کنند و نمی توانستند.در راه مدرسه دیگر به کارنامه ات فکر نمی کردی، ولی لحظه ای فکر آن موشک بزرگ که در خانه ای کوچک منفجر شده بود تو را آرام نمی گذاشت....خاطریک ازدوستان

من جنگ را دوست دارم.

آری، من جنگ را دوست دارم.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر توپ و تانک و اسلحه اش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر ویرانی و آوارگی و ترس و وحشتش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر کشته و اسیر و معلول و مفقودانش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر گرانی و احتکار و بازار سیاهش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه از ماهیتش لذت می برم.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بهترین فرزاندان این آب و خاک را از ما گرفت.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بسیاری از منابع و ثروت کشورم را از میان برد.

آری من جنگ را دوست دارم.

 

من جنگ را دوست دارم به خاطر فرهنگش.

من جنگ را دوست دارم به خاطر چیزهایی که به ما آموخت.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما فهماند که ما می توانیم.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما نشان داد با قناعت هم می توان زندگی کرد.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه کارزاری بود برای شناختن مرد از نامرد.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه در آن برهه دوست و دشمنت را به خوبی می توانستی بشناسی.

من جنگ را دوست دارم چون با دیدن مردان جنگ می توانم باور کنم که کسانی هم بودند که دیگران را بر خود مقدم می شمردند حتی در نثار جان خویش.

آری، من جنگ را دوست دارم.

آن روز که در کوچه پس کوچه های حلبچه قدمشار می کردم...دفتر مشق های خاک و خول شده را می دیدم ..مدادهای شکسته و کتاب های ورق ورق شده بچه مدرسه ای های خفه شده از خردل و...می دیدم با خودم می گفتم :

کاش تو را من می کشتم!

 

وقتی سعید داوودی را شب عملیات دیدم که عکس دختر سه ساله اش را نگاه می کرد و می بوسید و اشک می ریخت ...و همان شب لب اروند پیکر خون الودش را دیدم با خودم به این مردک می گفتم:

کاش تو را من می کشتم! 

 

مادر علی رضا هر وقت در کوچه نگاهش به من می افتد یاد قد و بالای پسرش که هم رزم من بوده می افتد و  وقتی بعد از ۱۰ سال استخوانهای پسرش را اوردند در یک گونی کوچک ..شنی تانک انها را شکسته بود باخود گفتم:

کاش تورا من می کشتم!

دخترک تازه عروس ..بعد سعید می بایست گردن کج کند استه برود استه بیاید تا زبان مردم شاخش نزند..دامادش اسیر است یا مفقود..شهید است یا مجروح..اما نگاههای تحسین  مردم اهسته اهسته ترحم امیز می شد و اهسته اهسته .......

غیرت سرخم می کرد و با خودم می گفتم :

کاش تو را من می کشتم!

پسر جواد حالا درسش تمام شده هر وقت می خواست برای ثبت نام به مدرسه برود نمی دانست والدین یعنی چه !

چون او فقط مادرش را می شناخت و پدرش هیچگاه مدرسه رفتن اورا ندید..وقتی غر می زدند که اینها با سهمیه شان حق ملت را خورده اند با خودم می گفتم:

 کاش تورا من می کشتم!

حیف که نشد.ده بار بعد از جنگ به بهانه زیارت به دیارت امدم ..شاید چون فیلم زیاد دیده بودم فکر می کردم  فرصتی پیش بیاید تا تو را بکشم ..حتی اگر تروریستم بخوانند و حتی اگر هر دو جناح سیاسی اصلا تابعیت ایرانی مرا تکذیب کنند..اما می ارزید تا دل این همه مظلوم را شاد کنم...

کاش تو را می کشتم

 اما نه در عید قربان!!!!

 

این به احترام دوست شهیدم وان دوست  که گفت امروز توی دانشگاه تشیع استخوان داشتیم...وبرای یاد اوری ان کسانی که کناردانشگاه من شهیدان دفن کردند ولی برای ان نه مزاری ونه هیچ کاری برای گرامی داشت ان انجام ندادند...

سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسی رفتی جبهه امروزتوی این فکر بود که چطورشما را فراموش کردیم....

خیلی ازشما هنوز توی بیمارستان یک ور خوابید توی این همه سالها حتی  یک بارهم به شما سر نزده ایم...وقتی بعضی از جانبازان نشان می دهد دربهترین حالت یک ساعت توی فکر می رویم وبعد ازیاد می بریمتون...ویا با وقاحت تمام می گم جنگ دیگر تمام شد چی می خواهند ازمردم بزارید نفس بکشند...می خواست نره چنگ کسی که مجبور نکرده بود...نمی دونم اگرکسی  شکنجه که شما در زندان بعثی ها در اردوگاههای بغداد وتکریت و...برای خودش یک لحظه می توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمی دونم اگر شما برای آزادی وارزش ها وبرای ناموس نجنگیده بودید الان من کجا بودم  شاید داشتم نوکری بعثی می کردم...نمی دونم رزمندگان سخت هم رزمی خود برای حفظ ارزش ها وپاسداری ازمیهن وصیانت از ازادی مردمش در یک لحظه بر اثر گلوله مستقیم تانک تکه تکه شده باش از دست داد یا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را می دید و ازگرسنگی وتشنگی سنگ بر شکم می بست...حال خیلی تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو یا سه باریک مراسم می زارند واز امثال تو تقدیرمی کند   می دونم درس خواندن یاخوش گذراندن  ویا کنج مساجد وتکایا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسینه سپرکردن درمقابل گلوله های آتشین و روی مین رفت یا درکارون خروشان غرق شده بودند..
می دونم بسیاری ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها  گفت که پس چنگ ((اضافی زنده ایم)) زیرا شما با عشق به این نبرد هشت سال رفت...می دونم که شما ما را ازبزرگترین جنگهای جهان و ازدست حیوان خونخوار نجات داد...می دونم امثال من وقتی صدای آژیر حمله هوایی درشهر پخش می شد به زیرزمین و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسیب نبیند پنهان می بردیم وزیر لب غروغرو می کرد این جا چکار کرد نمی توانید همین بزند معمول نیست چکار می کند ان جلو.... می دونم تا روز پیروزی تا لحظه بیرون راندن  حیوانات خونخواردرکانون توجه بودید و ازفردای ان به جای ان که پاس رزمندگی شما قدر بدانید وصدر نشید زجرکشید وبه گوشه تنهایی وکنج فراموش رفتید...می دونم امثال شما وقتی جنگ شد بدون کوجک ترین ادعاو چشمداشتی جان خود رابه کف دست گرفتید وبرای دفاع ازمیهن وناموس وایین به میدان رزم رفتید...و بعضی طعم تلخ اسارت رابه جان خرید وحتی از دست دادن اعضای بدنتان نیز تحمل کردید تا ایران همواره ایران باقی بماند..بامردمانش با ایینش وبانوامیسش..

حالا پس سال که ان حیوان خونخوار درقفس هست می دونم که تنها مرحم  هم رزم شما همین بود....نمی دونم چرابه اینجا رسیدیم نمی دونم...چرا خیلی از شما حالا فراموش کردیم....چرا حاضر نیستم صحنه های جنگ را ببنیم نمی دونم..این که اگر بازم همچنین شرایطی پیش بیایدمن یا کسی حاضر می شه از کشورمان دفاع کنه یا نه.....ولی می دونم ازخیلی چیزا فاصله گرفتیم...

ازخیلی چیزهای که یه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینم نمی دونم

    فقط می توانم بگم  ((بردار روسیاهم وشرمگینم..))

آن روز را به یاد ندارد.
وقتی خرمشهر آزاد شد، کودکی یکساله بود که تازه یاد گرفته بود راه برود.مسجد جامع خرمشهر پس از آزادی
...
نه از جنگ چیزی می فهمید، نه از صلح، نه می دانست خرمشهر کجاست و نه آبادان، تازه توانسته بود افتان و خیزان، اتاقش را که اسباب بازیها و تخت کوچکش در آن قرار داشت را کشف کند!
زبانش هم که باز نشده بود، بابا و مامان و چند کلمه دست و پا شکسته را زمزمه می کرد، شاید هم در خیال کودکانه خود تمام جهان را کشف کرده بود!
...
روزها و ماهها و سالها گذشت و بزرگ و بزرگتر شد و کم کم فهمید که دنیا، کوچکتر از آن است که فکر می کرده.
دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه هم با تمام افت و خیزهای خود آمدند و رفتند.
در این سالها یاد گرفت تا بخواند، ببیند، بشنود و آنگاه بگوید و بنویسد.
از روزها و ماهها و سالهای گذشته خاطرات زیادی را چه خوب و چه بد به یاد می آورد.
اما بعضی روزها را هیچگاه فراموش نکرده است.
بعضی روزها برای او درس عبرتی بوده و در بعضی از روزها شاید عبرت دیگران.
گاهی گریان شده و گاهی خندان.
گاهی بی حال و حوصله و گاهی پر جنب و جوش.
...
بعضی کلمات هم برایش غریب بودند.
گاهی کلمه ای در ذهن او همچون کتابی ناتمام ورق می خورد و او سعی می کرد تا آن را در ضمیر خود خلاصه نویسی کند.
اما هر روز و هر ماه و هر سالی که می گذشت کتاب قطور تر می شد و خلاصه نویسی سخت تر.
...
همیشه جبهه، خاکریز، سربند، پوتین، چفیه، پلاک، دفاع، نبرد، شهید، جانباز و دهها و شاید صدها کلمه و عبارت همنشین با این کلمات، ذهنش را به بازی گرفته بود، اما واژه خرمشهر حال و هوای دیگری داشت، به خصوص که خرمشهر خونین شهر شده بود.
...
خرمشهر یک شهر نیست.
خرمشهر یک ملت است.
خرمشهر یک کشور است.
خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک عقیده است.
خرمشهر یک نماد است.
خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه.
و معلمان این درس گمنامانی بودند و هستند که عاشقانه و دلیرانه از چنگال دشمن نجاتش دادند و رهایی اش بخشیدند.
...

*****************************************************************


/ 32 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شراره

سلام دوست جونم [گل] چیطوری [چشمک] خدایی هر وقت مشهد رو نشون میداد یاده تو میوفتادم امروز گفتم بیام کامنت بدم که دیدم اومده بودی [قلب] این ایام سوگواری رو بهت تسلیت میگم [چشمک] از تلویزیون وقتی مراسم حرم رو میبینم البته با همون کانال خراسان نیگا میکنم همزمان دلم پر میزنه [بغل] رفتی حرم واسم دعا کن [زبان] یادت نره آخه هنوز گره ی اصلیم رو باز نکرده [ناراحت]

آتوسا

و معلمان این درس گمنامانی بودند و هستند ...[گل][گل][گل]التماس دعا[گل]

مروارید عرفان

دگر باره سلام [گل] دیشب تمام مطالبت را بدقت نخواندم و شعری برایت نوشتم . اما... دوست خوبم من همیشه همه مطالب متنوع و دلنشین ترا دقیق میخوانم ولذت می برم جنگ تا زمانی لازم بود که خرمشهر عزیز ما بزیر چکمه های دشمن آزار میدید . اما بعد از آن چه نصیبمان شد . ؟ جز شهدای بیشتر و جانبازان عزیزی که هنوز زجر میکشند ؟ من چنگ را دوست ندارم بخاطر خشونتش . جنگ را دوست ندارم برای یتیمانش . جنگ را دوست ندارم بخاطر ویرانیهایش . من برادرم را در عملیات هویزه از دست دادم . اما آنزمان هنوز ما باید می جنگیدیم . اما مسببین طولانی شدن جنگ را هرگز نخواهم بخشید . شاد و سلامت و موفق باشی . [گل]

றarziyeh

چه متني درباره جنگ و شهدا نوشتي.جاي شهدا واقعن خاليه. انسانهاي بزرگي بودن.شاد باشي در پناه خدا...[گل]

قاصدک

سلام اول در مورد مطلبي كه در قسمت هفته نامه گذاشته بودي بگم كه اين موضوع نه تنها شامل دختر ها مي شه بلكه پسر ها هم بي تاثير از اين موضوع نيستند و به عينه پسر هايي رو ديدم كه با سال اول ورودشون به دانشگاه زمين تا اسمون فرق كردن . اما در مورد مطلب شهدا : 1 ) خيلي قشنگ و تاثير گذار بود 2) به تازگي يه كتابي رو خوندم كه خاطرات يه رزمنده در دوران جنگ بود . خيلي قشنگ و تاثير گذار بود . خيلي خوب تونسته بود روحيات رزمنده ها در اون زمان رو وصف كنه . با خوندنش تازه مي فهمم كه اونا آدمايي زميني نبودن و ديگه هيچ وقت ما نمي تونيم مردايي به بزرگي اونا رو ببينيم . شما چه طور فكر مي كنيد ؟

قاصدک

نمی دونم نظرم ثبت شد یا نه به جز این نظر یه نظر دیگه هم داده بودم که نمی دونم چی شده . اگه ثبت نشده بهم خبر بده که دوباره بنویسم . راستی من هم آپم تشریف بیاری خوشحال میشم .

مونا

سلام نماز روزه ها قبول.[گل][گل][گل]

مروارید عرفان

با سلامی دگر بار [گل] بروزم و آمدنت خوشحالم میکند . موفق و شاد باشی . [دست]

منیره

سلام... من خودم تقریبا یک هفته ای زندگی دانشجویی رو تجربه کردم