persia.jpg

بچه ها!!... این نقشة جغرافیاست.....بچه ها!!... این قسمت اسمش آسیاست...شکل یک گربه در اینجا آشناست...بچه ها!!... این گربه هه..!!...
ایــران ماست...... بچه ها!!... این سرزمین نازنین...دشمن بسیار دارد در کمین...داغ دارد هم به دل،.. هم بر جوین..بوده نامش از قدیم ایرانــزمین...
یادگار پاک قوم آریاست.....بچه ها!!...بچه ها!!... از هر گروهو هر نژاد....
دست اندر دست هم بایست داد...فارغ از هر زنده بادو مرده باد....سر به راه مملکت باید نهاد...مام میهن عاشق صلحو صفاست.....بچه ها!!... این پرچم خیلی قشنگ..پرچم سبزو.. سفیدو.. سرخ رنگ...هم نشان از صلح دارد.. هم ز جنگ...خار چشم دشمنان چشم تنگ...افتخار ما به آن بی انتهاست.....بچه ها!!... این کار فردای شماست!!....ابادکردن ايران این.. کار فردای شماست!!..

takht-e-jamshid300.jpg
بارون مياد جر جر...گمشده راه بندر...ساحل شب چه دوره...آبش سيا و شوره....ای خدا کشتی بفرست....آتيش بهشتی بفرست....
جادة کهکشون کو....زهرة اسمون کو...چراغ زهره سرده....تو سياهيا ميگرده....ای خدا روشنش کن...فانوس راه منش کن....گم شده راه بندر... بارون میاد جرجر..............بارون میاد جرجر... رو گنبدو رو منبر....لکلک پیر خسته... بالای منار نشسته....« ــ لکلک ناز قندی....یه چیزی بگم نخندی....تو این هوای تاریک...دالون
تنگوباریک....وقتی که میپریدی....تو زهره رو ندیدی؟؟!...»« = عجب بلایی بچه!!...از کجا میایی بچه؟؟!....نمیبینی خوابه جوجم....حالش خرابه جوجم....از بس که خورده غوره....تب داره مثه کوره....تو این بارون شرشر....هوا سیا زمین تر....تو ابر پاره پاره....زهره چیکار داره؟؟!...زهره خانوم خوابیده....هیچکی اونو ندیده....».........
.....بارون میاد جر جر....رو پشت بوم هاجر....هاجر عروسی داره...
تاج خروسی داره...« ــ هاجر ناز قندی....یه چیزی بگم نخندی....
وقتی حنا میذاشتی...ابرواتو ور میداشتی...زلفاتو وا میکردی...

خالتو سیا میکردی....زهره نیومد تماشا...نکن اگه دیدی حاشا!!...»
« = حوصله داری بچه....مگه تو بیکاری بچه....دومادو الان میارن....
پرده رو ور میدران...دسمو میدن به دسّش....باید درا رو بسّش...
نمیبینی کار دارم من....دل بیقرار دارم من...تو این هوای گریون...
شرشر لوس بارون.....که شب سحر نمیشه....زهره به در نمیشه...»..........بارون میاد جرجر.... رو خونه های بی در....
چهارتا مرد بیدار....نشسّه تنگ دیفار....دیفار کنده کاری....نه فرش داره و نه بخاری...« ــ مردا، سلام علیکم!!..زهره خانوم شده گم...
نه لکلک اونو دیده... نه هاجر ور پریده....اگه دیگه بر نگرده......
اوهو،.. اوهو،... چه درده!!...بارون ریشه ریشه...شب دیگه صب نمیشه...»« = بچة خسّه مونده...چیزی به صب نمونده.....
غصه نخور دیوونه....کی دیده شب بمونه؟؟!...زهرة تابون اینجاس....تو گره مشت مرداس....وقتی که مردا پاشن...ابرا زهم میپاشن....خروس سحر میخونه...خورشید خانوم میدونه....که وقت شب گذشته...موقع کار و کشته....خورشید بالا بالا...گوشش به زنگه حالا...»..........بارون میاد جرجر....رو گنبدو رو منبر...رو پشت بوم هاجر....روی خونه های بی در...ساحل شب چه دوره...آبش سیا و شوره....جادة کهکشون کو؟؟!....زهرة آسمون کو؟؟!....

خروسک قندی قندی....چرا نوکتو میبندی؟؟!...آفتابو روشنش کن...فانوس راه منش کن....گم شده راه بندر...باون میاد جرجر.......
.........

/ 48 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین رضایی

سلام دوست عزیز مثل همیشه عالی بود من آخرین پستم رو گذاشتم خوشحال می شم بهم سر بزنی منتظرت هستم --------------------- یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما هم خیال هم صفیر و هم نوا بودیم ما معنی یک بیت بودیم از طریق اتحاد چون دو مصرع گر چه در ظاهر بودیم ما

solmaz

سلاممممممممممم .به به می بينم دوباره افتخار دادين و تشريف اووردين.....خوش آميدين.... زيبا و خيلی پر محتوی بود .....اين داستانها را از کجا پيدا می کنين (چشمک)....من آپ هستم بيايين...

mosi

چراغي به دستم، چراغي در برابرم: من به جنگ سياهي مي روم. گهواره هاي خستگي از كشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند، و خورشيدي از اعماق كهكشان هاي خاكستر شده را روشن مي كند. *** فريادهاي عاصي آذرخش - هنگامي كه تگرگ در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد. و درد خاموش وار تاك - هنگامي كه غوره خرد در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند. فرياد من همه گريز از درد بود چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي نوميدوار طلب مي كرده ام. *** تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي. *** در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم. جرياني جدي در فاصله دو مرگ در تهي ميان دو تنهائي - [ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!] *** شادي تو بي رحم است و بزرگوار، نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است من برمي خيزم! چراغي در دست چراغي در دلم. زنگار روحم را صيقل مي زنم آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم.

همراز

سلام دوست عزيز من به روز شدم خوشحال ميشم به ديدنم بياي به اميد ديدار

نمکپاش

سلام.يه مدتی بود که سر نزده بودم بهت.الان بعد از مدتها اومدم.نمی دونم چه نظری بايد بدم فقط می تونم بگم اومدم و خوندم.بازم ميام.تو هم بيا.می بينمت...

شبنم

بعد از مدتی تاخير باز هم سلام صليب نقره ای !....خوشحالم که باز هم صفحه ی پيامهاتو فعال کردی.....توی اين پست دوتا سروده نوشته ای اولی يکی از آثار بسيار با با محتواست که با دکلمه داريوش اقبالی ماندگار شده و دومی يکی از ترانه های فولکوريک ادبيات ايرانه که با قلم احمد شاملو متولد شده.....به خاطر نوشتن هر دوی اينها دستت درد نکنه....در ضمن دوست عزیز اگه دلت خواست باز هم به وبلاگم بيا

ستاره

سلام....محرم روزی است که اسمان خون باريد...مطالبت خيلی زياد بود نصف شو خوندم نصفشم بعدا می خونم...اينجا ادم خيلی چيزها هست که ميتونه ياد بگيره...

aras

سلام دوست من .... خدا ميدونه که چقدر طول کشيد که وبلاگت باز شد . بازم خدا رو شکر که باز شد . ... اين ايام رو بهت تسلیت ميگم . داشتم فکر میکردم که دلیل اسمی که برای وبلاگت انتخاب کردی چيه... به هيچ نتيجه ای نرسيدم !!!