غریبه
همیشه واسه ما آدما درک چیزایی که نمیتونیم با خواص پنجگانه حسشون کنیم مشکل بوده مثلا بیش از 100 تا پیامبر اومدن تا تازه انسانها رو راضی کردند که خدایی وجود داره که خیلی از دنیای ما آدما بزرگتره و بهموم یاد دادن که چطور میتونیم وجودش رو احساس کنیم ... به گفته اونا ما صفات خداوندی رو داریم یعنی اصل وجودی همه ما خیر هست و شر تو دنیا وجود نداره پس چرا بعضیا رو بد می بینیم ؟ یعنی بدها چیکار کردن که بد شدن یا خوبا چی؟ خودم وقتی فکر میکنیم اولین جایی که خوبا و بداارو از هم جدا کردن ؛ تو مدرسه بود روزی که خانم معلم از بین بچه ها یکیو انتخاب کرد و اون شد مبصر بعدش تا یکی جیکش در میومد اسمش تو بدا بود و اونایی که ساکتتر از همه بودن اسمشون تو لیست خوبا و هر ضربدر که جلو اسما میخورد نشونه درجه خوبی و بدی بود.... وای اونروزا که معلم به شاگرد تنبلا میگفت شما هیچوقت از این کلاس به کلاس بالاتر نمیرید و روزایی که بچه زرنگها تشویق میشدن. اصلا بد و خوب از کجا رفت تو کله آدما ؟
**********************************************

اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند گر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و شاید من، کمر شکسته ترین بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم اگر دیوار نبودنزدیک تر بودیم،همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم هیچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شاید، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود،زیبایی نبود و خوبی هم، شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان تو را نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

در این کویر ، در این سکوت در این لحظه های نا تمام شب های سرنوشت ، بی تو تا کجا ، بی تو تا کدام فراسو تا کی گام هایم به خاک ، آلوده میشود؟ تپش گام هایم ضربان تند حادثه بود . حادثه هرگز خبر نمیکند وتو خوب میدانی که عشق حادثه سبز ضربان ملایم زندگیست . ابر نگاه تو فریادها سنگ دورتر از من بود اما چک چک یاد تو بر خاطراتم هنوز میبارد . در این کویر ، در این سکوت ، نبض نگاه سبز تو بر کویر دستانم هنوزمیلرزد . آواز لحظه های بی کسی من اینک سرود باد های کویری اینجاست که آواره دشت های بی پایانند . نگاه کن که شبیه آوارگی بادهای بلند پاییز شده ام . نگاه کن که شبیه هیجان سقوط اشک زرد درختان شده ام .آهسته صدایم کن که غبار خاطرات مه گرفته بر نیاشوبد . غربت نا تمام غنچه های سر بریده آرزوهایم را زمزمه کن که به مرز نا گریزغروب زندگیم نزدیک میشوم .سکوت کن که سکوت سرود آشنای لحظات تنهایی انسان است . در میان هیاهوی بلند شن باد های کویر، سکوت شفاف پنجره خاطرات مان گم میشود . سکوت کن تا صدای ترد پنجره ها منتشر شود. سکوت کن که ساقه نازک لحظات آخر به صدای من به صدای تو حساسیت دارد. سکوت کن که نگاهمان در سکوت متولد میشود .سکوت کن که به لحظات ملکوتی عروج نور نزدیک میشویم . شهردلمان به تسخیر صدای ترد پنجره ها در آمده ، سکوت کن که موذن به تلاوت آیه های هجرت نزدیک است سکوت کن که لحظه های نا تمام شب در کمین تپش ترد پنجره هاست . سکوت کن .
*******************************************

مولا هنوز مظلومی...؟(یادمحرم افتادم گفتم این بزارم)
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید... ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر ماه تکیه راه می اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می مالدو ۱۱ ماه هم سرشان شیره! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می شودو میانداری می کند و روزها مردم را لخت می کندو زورگیری ...! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می کندوآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...!حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می کند و تا آخر سال هم مشتری هایش را!حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می زند و علم می کشد ولی در ماه رمضان سیگار ازلبش نمی افتدحسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید.. سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته جات عزاداری اسفند دود می کند! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... نیما پشت ماکسیمایش می نویسد "من سگ کوی حسینم"ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...حاج مجید مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق ۵۰ روز یک کارگر را می گیرد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می دهد و ۳۳۵ روزهم با اضافه کردن آب شیرشان را می دوشد!حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم مولا بر مصیبت ما می گرید!حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...حاج آقا کلامی 9شب مردم را به تقوی دعوت می کندولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوی می کند!حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...هیت امنای مسجد ...علیه السلام!درست وقت اذان ظهر عاشورااطعام عزاداران را شروع می کنندو بعد از آن با انرژی و فلوت!سینه می زنند و گریه می کنند !حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید...کل یوم عاشورایعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریهکل ارض کربلایعنی...چند مسجد و چند تکیه !حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشیدعصر عاشورا غروب کرداو هم می رودتا سال بعد !تا یاد بعد!
************************************************

خدا یا خیلی دوستت دارم؛ می دونم که باور میکنی.
- خدایا نمی دونم داری با سرنوشت من چکار میکنی ، اما میدونم که خیلی شرمنده توام.
- خدایا نمی دونم که تو چی می دونی!!! نمی دونم که تو برام چی می خوای!!! اما میخوام بدونم که هنوزم دوستم داری؟؟؟!!
- خدایا آرزومو؛ آرزوهامو فقط از تو می خوام و بس.
- خدایا منو تنها نذار ؛ چون تنهایی شایسته تو هست و بس!!
******************************************

من از زمانی که قلب ،خود را گم کرده است می ترسم من از تمام این دستهای سرد می ترسم من از تمام این نگاههای غریب می ترسم من می ترسم
می ترسم........
من از اعتماد می ترسم من از گناه می ترسم.
من از آن روزی می ترسم که حضور هیچکس مرا دلگرم نکند
من از ان روزی می ترسم که بهانه ای برای نوشتن نباشد
من می ترسم
می ترسم ......
من مثل عروسک می ترسم از دلشوره و.......
من هنو ز می ترسم......من هنو ز می ترسم.
خدا

روزگاری پر بودم از ترس ، از ترس گم کردن آنانی که دوستشان می داشتم.... ، روزگاری پر بودم از محبت : بندی به پای من و آنان که محبتم به آنان می رسید ..... روزگاری سر خوش بودم از داشتن تمامی خوبیهای دنیا ... و در وحشت از ، از دست دادنشان .... ، و امروز تنها ، تنها می خواهم که گاهی ، در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوا ... مثل تمام دعاهای زیر لب ... دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام ...شاید من آن قدرها هم فرق نکردم ، شاید در تمام این خطوط از همان ابتدا همه چیز با کمی تغییر به همان شکل باقی مانده است . همان قدر آشفته ، همان قدر تنیده ... همان قدر بد ... شاید من هنوز در بند داستانی ام که روزهایی که خیلی کوچک بودم ... خیلی ، برایم از کتابخانه می گرفتند و می خواندند . آن افسانه آمریکای لاتینی ، آنانسی که عنکبوتی بود که در روزهای خوب زندگی اش آدم بود و در روزهای بد عنکبوت ... من هنوز آن داستان را به یاد دارم و هنوز دوستش دارم و بعید می دانم که روزی فراموشش کنم ... و فکر می کنم این محبت بی دلیل نبودست
خدایا من میتوانم گلهای زنبق و یاسهای سپید را طوری کنار هم بگذارم
که پلی درست شود به سوی تو.
میتوانم بر تن نرم دریا راه بروم تا به جزیره های ناشناخته ات برسم.
میتوانم صبور بایستم , چون درختی که در خاک ریشه دوانده است تا گنجشکها بر انگشتانم لانه بسازند و هر روز صبح با جیک جیک آنها , بودن را حس کنم.
خدایا! من میتوانم قلبم را به خورشید هدیه کنم تا از گرمی اش , دست خورشید بسوزد.میتوانم گیسوانم را به بیابان هدیه کنم تا به بیشه حسودی نکند.
اما خدایا! اگر تو نخواهی , چگونه میتوانم بگویم: ” میتوانم “ ؟....
به دستهایی که میشود از فرط مهربانی بوسیدشان به دستهایی که هنوز بوی اسکناس نگرفته اند
به دستهایی که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگها یاد بگیرند جفا کنند
دستهایی که هنوز به امضای مرگ کسی روی کاغذ ننشسته اند و برای التماس به کسی قلم به دست نگرفته اند
دستهایی که هنوز روی رخسار کسی به ضرب فرود نیامدند
دستهایی که هنوز به خون کسی آغشته نشدند
دستهایی که هنوز چشم کسی به آنها نیست برای خرجی دادن , که همین نگاه به آنها جواز بدهد دست به هر کاری بزنند
دستهایی که نهایت کاری که کرده اند توی جشن تولد هم سن و سالانشان تا سر حد سرخ شدن بهم خوردند و شادی آفریدند
یا گیس بلند دختری که عروسکشان نمیدهد را کشیدند
دستهایی که هنوز حنای زندگی رنگشان نکرده
دستهایی که با همه ی کوچکی بزرگ اند و پر سخاوت
دستهایی که هنوز برای عقد پیمانهای دروغین برای اعلام همراهی که عمرش به کوتاهی یه پلک زدن است ژست مودت به خود نگرفته اند
دستهایی که هنوز یاد نگرفته اند میشود به نشانه ی رد به سینه ی کسی کوبیده شوند
کاش اینقدر بچه ها برای بزرگ شدن
برای این همه تغییر کردن
برای یاد گرفتن همه ی این بدیها
شتاب نمیکردند
کاش اینقدر زود یادشان نمیرفت که یک روزی با این دستها شادی می آفریدند
خدا گواه است رسم بزرگ شدن این نیست

الو سلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برات درد دل کنم شنیده ام
که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خود که تا سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ... تا خدا خداست....

دلم برات تنگ شده
یه نگاه به این پایین بنداز
خدایا کجایی ... چند وقته ازم دور شدی ... چند وقته دیگه نمی بینمت
چند وقته وقتی نماز میخونم دیگه اون سالن بلوری اون ستون های سر به فلک کشیده ی درخشانت رو که میلیون ها بنفشه کنارشون سجده می کنن رو نمی بینم
چند وقته احساس گناه نمیکنم احساس نمی کنم دیگه نگاهم میکنی
یه نگاه تو این قلب من بنداز ... به روح خودت در جسم من یه سری بزن
خدایا ...
بهم نزدیک شو عظمتت رو بهم نشون بده چرا اخیرا دستام احساس سبکی نمی کنن بار دستام زیاد شده دیگه طاقت نداره ...
صدای دستامو بشنو وقتی آه میکشه, وقتی صدات می زنه ,به دستای منم جواب رحمت بده چون در رحمان بودن تو شکی نیست
خدایا ...
بیناییم رو بهم برگردون , به چشمام دوباره روشنایی بده, بذار ببینم عظمت بارگاه کبریایتو... بذار براش گریه کنم .... بذار فریاد این بغض خفه کننده و عذاب آور به صدا دربیاد
بذار یه نفر هم که شده بفهمه این بنده همیشه گناه کارت چیزی داره به نام احساس ... به نام دل ... به نام رحم ... به نام صفا ...
خدایا ...
بذار وقتی خواستی این زندگی این نعمتی رو که با لطف و عطوفت بهم دادی رو بگیری, وقتی خواستی این مخلوق رو به طرف خودت برگردونی , وقتی خواستی اسمم رو از خوشه های این مزرعه پاک کنی ,حکم یک آفت رو نداشته باشم ... بذار اون موقع به پشت سرم نگاه کنم و حسرت نخورم بذار آسمونی باشم و مثل یک فرشه با لبخندی رویایی به طرفت پرواز کنم
خدایا ...
دلم برات تنگ شده
یه نگاه دیگه به این پایین بنداز
یه بار دیگه صدام کن
بذار صداتو بشنوم
یه بار دیگه دیگه نگام کن
بذار انعکاس نگاهت رو توی دلم احساس کنم
یه بار دیگه دستامو بگیر
بذار پاکی دستاتو دوباره احساس کنم
بذار عطر و صفا تو دوباره حس کنم
میخوام داد بزنم :" ای عزیز ...ای دوست ... ای عشق ...اهای خالق ... آهای ...آهای
دلم برات تنگ شده
یه نگاه دیگه به این پایین بنداز
به روح مسافر خودت یه سری بزن ..."

خداکیست؟
خدا کسی هست که ما رو افرید و اشرف مخلوقات کرد. به فرشته ها و همه دستور داد تا به ما تعظیم کنن (تعظیم صرفا برای خدا بود). به ما آگاهی داد . علم داد و .... تا مقام ما از دیگران بالا باشه. وقتی مارو از بهشت بیرون انداخت باز در نعمت خودش رو به ما نبست به ما فرصت بازگشت داد. مطمئن باشین خدا از هر لحاظ بهترین یار برای ماست. الان توضیح میدم. محرم اسرار : تا حالا چقدر کار بد انجام دادی که اگه کسی میدونست آبروت میرفت؟؟ آیا بهترین دوست شما همیشه اسرار شما رو نگه داشته؟؟ . کمی فکر کن. خدا همه اونا رو میبینه و اسرار تورو فاش نمیکنه!!! مهربان و دوست: هیچ کس کاملا تو این زمونه مهربون نیست خودت میدونی و از دوستی با هم قصد و نیتی دارن مثلا اشکال درسی همو میپرسن.با هم وقتگذرانی میکنن و ... خدا انقدر مهربونه که حتی بدترین آدمها اگه توبه کنن اونارو میبخشه.انقدر مهربونه که دنبال بهونه هست که ما رو به بهشت برگردونه. وقتی صداش میکنی جوابت رو میده ممکنه نفهمی ولی مطمئن باش داده نفهمیدی بخشنده: تا حالا وقتی از کسی چیزی خواستی دیدی نده یا منت بذاره؟ خب خدا انقدر بخشنده هست که اینهمه نعمت به ما داده که حتی قادر به شمارش اونا نیستیم.مثلا سلامتی، زیبایی، ضریب هوشی، پول ، خونه و.....(قرار نیست همه اینها رو داشته باشیم اگه حتی یکی از اونا رو هم داشته باشیم میتونیم خوشبخت باشیم به شرطی که راه اونو بدونیم) الان حتما میگی که من مثلا فلان چیز رو خواستم ولی نداده . خب ممکن بود که به صلاحت نبود اونو داشته باشی مثلا موبایل بخری اونوقت سر برج باید کلی هم پول فیض موبایل روبدی در حالیکه نیاز دیگه ای رو میشد با اون پول برطرف کرد.
یا انصاف در دعا کردن نداشتی . مثلا همین اوله راهی میخوای آدم بزرگی بشی. نه عزیز همه چیز با تلاش ممکنه نسبت به خواسته خودت باید تلاش هم بکنی.
یا ممکنه شرایط دعا کردن رو زیاد ندونی انسان کیه؟ انسان کسی هست که بتونه قدرتهای درونی خودشو بشناسه.منزلت واقعی خودشو درک کنه. برای رسیدن به خدا دوباره تلاش کنه و صفات و اخلاقهای مثبت رو شناسایی و شکوفا کنه و بر عکس منفی ها رو از بین ببره. انسان کسی هست که بتونه به علت پیدایش خودش فکر کنه و هدف از آفرینش خودش رو پیدا کنه (خودشناسی) انسان دارای چنان قدرتی در همین لحظه هست که غیر قابل تصور هست. مثلا با سرعت نور میتونه حرکت کنه یا موجودات دیگه مثل جن_روح_پری و .... رو به اختیار خودش دربیاره. میتونه آینده رو پیش بینی کنه(کاری که فقط خدا و بنده های خاص خدا این کار رو بکنن. میتونه شفاگری کنه و ...... فقط شرطش اینه که اونا رو بشناسه و شکوفا کنه همین.
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!
