برای آن روز ها که گذشتند
برای آن روز ها که گذشتند برای آن روز ها که خواهند آمد
برای آنان که رفتندو ب ر ا ی آنانکه نمی خواهم بیایند و می آیند نوشته بود:
.jpg)
سالها پیش که کودک تر بود م و شاید کوچکتر ( که بعید است ) چیز هایی داشتم درست مثل آن چیز هایی که الان دقیقا ندارم مثلا روزی دو بال داشتم برای آنکه هر جا می خواستم ذهنم را پرواز دهم اما اکنون قفسی دارم که هر گاه می خواهم در آن پرواز کنم زخمی تر از همیشه بالهای اندیشه ام را به سوی قلبم می کشانم تا گشوده نشوند چرا که در میان میله های خاردار و غبار آلود این برزخ تکاپوی من تنها را ه به سرا ب های بی پایان اندوه می برد و من اینگونه آموختم که بزرگ شدم ...
شاید فرقی ندارد شاید هم دارد نمی دانم وقتی بی تفاوتی از چه می توانی دفاع کنی اما می خواهم در اوج بی تفاوتی از هیچ چیز دفاع کنم و شاید دیگران فکر کنند پوچی است اما خدا می داند نیست زیرا اگر به ورطه پوچی پناهنده می شدم نه اکنون نفسی به شوق روز دیگر بر می دمید نه این دست اکنون آنچه را که نمی خواست می نگاشت .
باور کن
از سالیان پیش چیزی حدود 6 سال پیش تمام خبط و خطاهایم شروع شد و من لغزیدم و خدا مدام بلندم کرد و دوباره لغزیدم و دوباره دستم را گرفت .درست همین روز ها بود که دست هایش را در دست می فشردم و از حضورش حظ بی منتهایی می بردم و گاهی در میان تمام لحظه ها می اندیشیدم که چه زندگی خوبی در کنار هم خواهیم داشت و امروز بعد از 6 سال می فهمم که چه بد گذشت و چه بی رحمانه از سر نادانی و خطایم به بلای تنهایی عمیق انسان دچار شدم . نمی خواهم از قصه تکراری عشق و عاشقی های بیگانه بنویسم نمی خواهم از قصه لیلی و مجنون دوباره و دوباره بنویسم یا از قصه خیانت و بی وفایی چیزی روایت کنم می خواهم از عامل بودن خودم در تمام آن روزها بنویسم و بگویم آنکه خطا را از دیگری دید خود خطاکار ترین عالم بود و من چنین می اندیشدم وگاه گاه اکنون هم چنین می اندیشم اما می دانم خطاست و هر چه بر سرم آمد از چشمی بود که حقایق را ندید و دلی بود که پی هوسی لرزید و نه از سر عشق و صداقتی و وای به آن روز که از امروز صد ها مرتبه پاک تر بودم و امروز نمی دانم چه هستم و نمیدانم چه خواهم شد !!!
و تو نیز نمی دانی چنان که دیگران ندانستند
ان روزها با رویا ها یم زندگی می کردم امروز با واقعیت .
آن روزها با چشم هایت می شوریدم امروز با جسمت بیگانه ام .
آن روز ها می خواستمت امروز خود خواهانه و خود خواهانه خودم را می خواهم و از این بر خود می بالم زیرا که آن روز گرچه تو را می خواستم اما خود را هم نیافته بودم و در پی تو بودم اما امروز تو را نمی یابم و درپی خود هستم و اگر روزی به خودم برسم شادمان خواهم گفت :
اگر تو را نیافتم غمی نیست شاید بتوانم پس از این تو را بیابم اما تا پیش از این یافتن تو چیزی نبود جز خیالی در خیال چرا که هنوز خود را نیافته بودم و چگونه می توان از دیگری به خود رسید ؟ که ما قرار مان از روز خلقت این بود که از خود به خدا برسیم ... حالا خدا را که هیچ تو را می خواهم بی یافت خودم یافت کنم این رویاست و من برای آن شوقی ندارم که خدا می داند سراب صحرا زیباست اما دروغ و یافتنش صرف کردم عمری در پی هیچ است .
نمی دانی شاید هم بدانی
بعد از رفتنت آنقدر بزرگ شدم که خدا می داند دیگر از بزرگیم بیزارم دیگر نه آن شوق و شور کودکانه هست نه آن بوسه های عاشقانه دیگر نه آن چشم های شیطنت آمیز هست و نه آن محبت های قهر انگیز باور کن چیزی شبیه نقطه -0 – شده ام .
بعد از آنکه رفتی
وای وای وا ی
بگذار نگویم بر سرم چه امد ...
بگذار نگویم از اینهمه نادانی چه کشیدم آمد تلافی کنم دیگری را راه دادم بیاید و بخندد تا به تو بگویم ببین چه کسانی مرا دوست دارند و تو مرا دوست نداشتی اما ندانستم چه حماقتی را به پای عقل مهر می کنم . بعد از آنکه فهمیدم چقدر خطا کردم درست شدم الان که می بینی کسی که آمد از تو انتقام بگیرد اما از خود انتقام گرفت امد زخمی را که بر دلش گذاشتی بر دلت بگذارد بدتر بر خودش زخم زد و تا ابد آتش آن را به دوش می کشد و تا ابد دادگاهی برپاست به نام وجدان که قاضی آن سخت حاکمی است سنگ دل که هیچ گاه نتوانستم حکم عفوی از بخواهم با آنکه خدا بخشید و خود نیز خود را نبخشیدم و اینجاست که می بینم خدا چقدر بزرگ است و من چقدر حقیر و حقیر که او مرا بخشید و من حتی نتوانستم خود را ببخشم !!!
صادق جان
بگذار صادقانه بگویم بعد از تو هر کس و نا کسی که آمد نه جای تو را گرفت نه خواهد گرفت تو را عاشقانه دوست می داشتم و تو این را می دانستی و رفتی و چیزی نگفتی جز آنکه با لبخندی به اشکهایم گفتی : هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد هیچ گاه ا شک هایت را نخواهد دید و تو دید و تو رفتی چون دیدی چون دیدی آنچه را که نمیخواستم هیچ گاه نشانت دهم ... زمردی از چشمم را بر شانه هایت دیدی و رفتی .
این فاطمه آن دختر کوچک سالیان پیش تو نیست امروز بزرگ شده برایش دست می زنند شعر می خوانند اندیشه اش را تحسین می کنند اما تو نمیدانی نمی دانی این کودک بزرگ هنوز که هنوز است تشنه دیدار تو است دیدار آن چشمهایی که برای بدرقه کردنت سالیان دراز می گریند و تو نمیدانی این دختر بزرگ چقدر برای دستهای تو کوچک است وقتی در آغوشش می کشی وقتی می خواهد باشی و نیستی .
راست گفتم اینبار راست گفتم
من راست گفتم و گریستم
تو خوبی با من ....
نه ... نمی مانی .... قرارت این بود عهد مالوف من و تو از همان شب بی پایه بود زیرا من تو را دیدم در میان خواب های صادقه ام که می روی وقتی معبر تعبیر می کرد آنچه را که رویای یک شب بی رحم بود من می خندیدم و تو قسم می خوردی که به هفت قرآن قسم هیچ گاه تنهایت نخواهم گذاشت ... و درست سالی پس از آن شب درست یک سال پس از آن شب در همان شب رفتی و من ماندم و خوابی که تعبیر شد و من ماندم و تقدیری که رقم خورد و من ماندم و حماقت های پس از تو که یکی پس از دیگری به دست خودم رقم خورد تا شاید تلافی کنم و نشد و نشد و نشد تنها خودم زخمی ترو درمانده تر شدم .
حالا امروز درست مثل همان روز ها گنگ و خسته نشسته ام و برایت می نویستم از دفتری که صد برگ خورد و برگ اولش را تو خواندی و باقی را دیگران و برگ آخرش را خود می خوانم و دیگر هیچ جز خدا .
محمدم صادقم
این کودک را عاشق بسیار است ولی وای بر من که تو معشوق منی . پس از تو دل ها شکستم و بار ها شکسته شدم اما نه از روی کینه و تنها از روی هر دروغی که شنیدم و دیگر باور ندارم صداقتی را که جز به نام تو برام خوانده شود اگر چه تو نیز صادق نام داشتی اما ره صداقت نپوییدی و من ماندم و دنیای بی صداقتی ها که با اسم تو منافات داشت و من ماندم عشق های دروغین که با روحم تضاد داشت و من ماند م و من ... آنجا بود که دیگر دنبال تو نگشتم و تازه فهمیدم که کسی گم شده میان خودم چیزی از آن روز نمی گذرد اما فهمیدم در پایان فهمیدم که خودم را باید بیابم و دست یابی به تو چه سود و هنری است وقتی روی پله های شنی پا بگذارم .
آمدم بگویم چرا رفتی ؟ دیدم با رفتنت چیز هایی بس عجیب آموختم اگرچه از پاکی کودکانه ام فرسخ ها دور شدم .
آمدم بگویم دوستت دارم ! دیدم تو را نه نه نه خودم را دوست دارم پس بازنگرد که بازگشتنت آغاز گم گشتگی من است در تو وقتی که هنوز خویش را نیافته ام و نمی دانم کی؟ کجا ؟ و چگونه خود را خواهم یافت ؟

امدم بگویم بعد از تو مردمی را دیدم که سراپا دروغ و ریا بودند دیدم خود نیز کم بیراهه نگفتم خود نیز کم بی صداقت نبودم اما نه با دیگران نه با دیگران تنها و تنها با خودم منی که می خواستم ا زتو دست بشویم و به تو بگویم دیگرانی هستند که می پرستندم اکنون برایت می نویسم حقیقت این است که من لایق پرستش نیستم ونه من و نه تو ونه هیچ کس لایق پرستش نیست جز او که یکتاست و بی همتا .
آمدم بگویم خسته ام و تو علت خستگی های منی دیدم نه چنین نیست من خود علت خستگی خودم آنقدر به در و دیوار این قفس بالهایم را کوفتم که مانند کبوتر مار گزیده ای بالی را به درون تنم می کشم تا نبینندم و نفهمند که به دنبال پرواز چنین کردم در حالی که آن قفس در داشت و منی که خود با دستهای خودم وارد قفس شدم و کلیدش را به رود بی پایانی فکندم چگونه به شوق آزادی اینگونه خویش را ویران کردم !!!
محمد جان برایت چند نصیحت دارم که آنقدر تکراری است که حتی شاید یک بار هم آن را نخوانی اما باور کن حاصل این سالیان به هم گره خورده برای من این چنین بود :
اول آنکه با کسی عهد ببندم که خود عهد شکن نباشد که آنکه عهد شکن است بر من نیز پایبند نخواهد بود
دوم آنکه اگر عهدی بستم بر سر پیمان بمانم حتی تا روزی که نفسی در جان هست .
سوم آنکه بیاموزم هر چند سخت بیاموزم و این آموختن نه علم است و نه تجربه تنها آموختن است .
چهارم آنکه بدانم که همیشه خطا خواهم کردم و تو نیزبدان که باز هم خطا خواهی کرد پس نه بر دیگران خرده بگیرم و نه بر خودم که اولی را توانستم و دومی را نتوانستم.
پنجم آنکه بر مسند قضاوت ننشینم که خدا بزرگترین قاضی است و روز حشر بهترین روز برای پاسخ اعمال نیک و بدمان که اگر خطایی از من سر زد خدایم ببخشاید و اگر از تو خدایت بزرگ و بخشنده است .
ششم آنکه به خودم اعتماد نکنم پس تو نیز به خود اعتماد نکن که ما نه معصومیم و نه عالم پس توکل باید کرد و اگر خبطی سر زد هر چند عمیق و دشوار و هرچند سنگین و سهمگین باید توبه ای کرد و عذری خواست و نه به در مردم بلکه به درگاه آنکه مردم را خلق کرد .
هفتم آنکه اگر دلی شکستم از او طلب بخشش کنم و اگر مرا نبخشید هیچ متوقع نباشم که براستی حقی است برای او یا از آن می گذرد یا نمی گذرد که اگر نگذرد باید به عذاب آتش امید داشته باشم و اگر بگذرد به لطف پروردگار بخشنده .
محمد جان بیش از این ها آموختم اما خدا می داند دیگر شرمم می آید که بگویم چه ها دیدم و چه ها شنیدم چه خطا ها کردم و چه پرده ها دریدم فقط از من بگذر که از تو سالهاست گذشتم و از خدایم مغفرتم را طلب که امروز به هیچ کس محتاج نیستم جز او و فردا به هیچ کس محتاج نخواهم بود جز رحمت او ...
برایت آرزوی توفیق دارم و نه توفیق پر گشودن به آسمان تنها و تنها توفیق انکه از دیگران امید برکنی که اگر چنین نکنیم باید از خدایمان امید برکنیم و من با همین عدد کم سنم آموختم که جز او هیچ باقی نخواهد ماند نه عشق تو به من و نه عشق من به تو و نه روز هایی که به خبط و خطا عبور کرد ....

نه ماه را نه خورشید را و نه حتی تو راتنها و تنها خدا راپرستش خواهم کرد
بانوی نقره ای-بهمن ۱۳۸۶
***************************************************************
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شدتو مثل هیچ کس مهربان بودی تو مثل هیچ کس خندان بودی تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بودوباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما همیشه در کنار هم باشیم وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی ویار همیشگی من باشی ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد تا من بیشتر از توتورا ببینم
************************************************
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!

