باران

وای باران... باران...شیشه ی پنجره را خواهد شست...از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...آسمان آبی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...می پرد مرغ نگاهم تا دور...وای باران باران...پر مرغان نگاهم را شست...در میان من وتو فاصله هاست...گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری...دستهای تو توانایی آن دارد...که به من زندگانی بخشدچشمهای تو به من آرامش می بخشد...و تو چون مصرع شعری زیبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی...گاه می اندیشم...خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت....آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی...روی تورا کاشکی می دیدم..شانه بالا زدنت را بی قید...و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد..و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد...افسوس کا شکی می دیدم...من به خود میگویم چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا

باران را دوست دارم ... حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید....گفتی بیا باران را به بیقراری دلها تعارف کنیم چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم حالا خوب می دانماین صدای مهیب ؛ همان لحن خیس و ساده باران است که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند...باران را دوست دارم ...حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید....گفتی بیا باران را به بیقراری دلها تعارف کنیم چتر به دست گرفتیم وراه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم حالا خوب می دانم این صدای مهیب ؛ همان لحن خیس و ساده باران است که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوندمی آیند روی زمین تا کمی ستاره ها را تماشا کنند و اگر هم دستشان رسیداز درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند آنوقت از مرگ واژه ها در زمین به آسمان شکایت کندگفتی باران را دوست دارم حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید ...کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبودشب تهی از مهتاب باران که می بارد تو می آیی باران گل باران نیلوفر باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم وشبدر باران که میبارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری از عطر عشق و آشتی لبریز با ابرو آب و آسمان جاریامروز هم نیامدی.... باران می باردو خدایا چقدر دلم تنگ است طبیعت مرا صدا میزند و من هم به او جواب می دهم کیست به من بگوید تو هستی هو شیار هوشیار در خیالاتم قدم زدن زیر باران با تو را تجربه میکنم ولی واقعیت کجاست؟ تو کجایی؟ چه تراژدی زیبایی چه صحنه هایی یادم می آید این صحنه ها آرزوی چندی پیشم بود باغ آرزوهایم با تو به بار می نشیند تو هستی که آینده را لحظه به لحظه به من یاد آوری میکنی در هراسم که نکند یک روز یادم برود یادم برود که در آینده چه می خواهم .. چه شود چه خوب است تو کنار من هستی یادم می آوری و من به خودم یاد می آورم و خودم به خدای خود چه التماس زیبایی چه خواهش پر تمنایی به خدا التماس میکنم که بگذارد آینده خوب باشد تا من تو و خود و دیگران را با آرزوهایم خوشبخت کنم تیک تاک...تیک تاک ثانیه ها می رفتند...بی رحم تر از آنچه که فکرش را می کردیمباران می آمد...قطره ها به شیشه می خورد.تا دلش از صدای باران آرام می گرفت.صدایی بی رحم می آمدتیک...تاک....ثانیه ها به او می گفتند تو خواهی رفت ثانیه ها گفتند باران تمام شدنیست.اما چشمهای همه خیس خواهد بود.باران می آمد...باران به شیشه می خورد."آن مرد در باران آمد"باران می آمدزمین و زمان مانده بود بین یک طلوع و یک غروب اما ثانیه ها بیرحم بودند رفتند واو را بردند.همیشه یادم بود که خوانده بودم:"آن مرد در باران آمد"باران آمد ثانیه ها رفتند آن مرد در باران رفت....
شب تهی از اخترابر خکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسرابر خکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست اما تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته ابر خکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته وای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگمی پرد مرغ نگاهم تا دوروای ، باران باران ؛

ابر می غرد و خدایا چقدر پریشانم
کودکان می خندند
کودکان می رقصند
و خدایا چقدر پر از حسرتم
چترها رنگین اند
و خدایا دست من خالی است
به خانه رسیدم اما
چرا من نیز مثل مابقی عابران خیس و تر نشدم !
خدایا من که چتری نداشتم
وای که چقدر خسته ام
دفتر نتم را می گشایم
بنویسم آنچه برمن امروز گذشت
پس چرا دفترم خیس است
خدایا فقط اندیشه هایم زیر باران خیس و تر شده است !!!
( مگر می شود که زیر باران بود و خیس نشد ؟!)

داستان تلخ

با من به مرگ سرداری که از پشت خنجر خورده است گریه کن او با شمشیر خویش میگوید:«برای چه بر خاک ریختی،خون کسانی را که از یاران من سیاهکارتر نبودند؟»و شمشیر با او میگوید:«برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنان تو با زشتی سوگند خورده بودند؟»و سردار جنگآور که نامش طلسم پیروزیهاست، تنها، تنهابر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک خونین میزند، «کجائید؟ کجائید هم سوگندان من،شمشیر تیز من در راه شما بودما به راستی سوگند خورده بودیم»جوابی نیست آنان اکنون با دروغ پیاله میزنند«کجائید؟ کجائید؟بگذارید در چشمانتان بنگرم»و شمشیر با او میگوید :«راست نگفتهاند که در چشمان تو نظر بتوانند کردبه ستارهها نگاه کن هم اکنون شب با همة ستارگاناش از راه میرسدبه ستارهها نگاه کن چرا که در زمین پاکی نیست»
و شب از راه در میرسد بی ستارهترین شبها،چرا که در زمین پاکی نیست،زمین از خوبی بی بهره است و آسمان زمین بی ستارهترین آسمانهاست.
و مردی که با چار دیوار اتاقاش آوار آخرین را انتظار میکشد،از دریچه به کوچه مینگرد،از پنجره رودرو، زنی ترسان و شتابناک، گل سرخی به کوچه میافکند،عابر منتظر بوسهئی به جانب زن میفرستدو در خانه مردی با خود میاندیشد«بانوی من بی گمان مرا دوست میدارد،این حقیقت را من از بوسههای عطشناک لبانش دریافتهام. بانوی من شایستگی عشق مرا درک کرده است.»
و مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید«در کوچه میبارد و در خانه گرما نیست!حقیقت از شهر زندگان گریخته است، من با تمام حماسههایم به گورستان خواهم رفت،و تنها،چرا که،به راست راهی کدامین همسفر اطمینان میتوان داشت؟همسفری چرا بایدم گزید که هر دمدر تب و تاب وسوسهای به تردید از خود بپرسهان آیا به آلودن مردگان پاک کمر نبسته است؟و دیگر :
هوائی که میبویم از نفس پر دروغ همسفران فریبکار من گند آلود است:
و به راستی «آن را که در این راه قدم برمیدارد به همسفری چه حاجت است»

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است
تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است
سهل است که انسان بمیرد تا به تکدی حیات برخیزد.

قصد من فریب خودم نیست، اگر لبها دروغ میگویند از دستان تو راستی هویداست و من از دستان توست که سخن میگویم "حالت خوبه؟ میخوای زودتر بریم خونه؟" بعد از نیم ساعت، این تنها حرفی بود که سکوت را شکست. کنار هم بودن ولی دستاش تنها بود. دیگه گرمی دستای اونو احساس نمیکرد. تمام حواسش به مسیری بود که داشت میرفت.دریا فکر میکرد که شاید این آخرین باری باشه که کنار هم هستن، پس باید از این لحظات نهایت استفاده رو بکنه، باید خوشحال باشه که اون پیشش هست. سعی کرد مثل قبل باشه. شروع کرد به حرف زدن، ولی اون حتی به حرفاش هم توجه نمیکرد. فقط میخواست به آخر خط برسه. نمیدونست که چرا بانو دیگه مثل قبل نیست. دیگه نمیخواست روزای قبل تکرار بشه ولی دریا تشنه اون روزا بود. یادش افتاد که چقدر با هم دیگه توی این مسیر غروب خورشید رو تماشا کرده بودن. بانو، نمیخوای غروب رو با هم ببینیم".- " نه، تو اصلاٌ خوب نیستی، باید زودتر بری خونه"دیگه فهمیده بود که بانو رو از دست داده. دیگه چشمای بانو مال اون نبود. حتی دیگه نگاهش هم نمیکرد.چند روز گذشته رو بخاطر آورد. چقدر یه دفعه بانو اخلاقش عوض شده بود. بهش گفته بود که فقط چند روز وقت احتیاج داره تا اونو فراموش کنه. گفته بود که دیگه دوست نداره بهش فکر کنه. گفته بود که دیگه نمیخواد براش وقت بذاره. نمیدونست پس اون همه حرفای گرم و دوستداشتنی چی شده. نمیدونست چرا اون وجود پر از عشق اینقدر بی احساس شده بود. یعنی تمام دوست داشتن اون دروغ بود. یعنی اون میتونست دروغ بگه؟ شاید یکی دیگه رو پیدا کرده بود. - "دریا، تو اولی و آخرین کسی هستی که تو زندگی من بوده، بعد از تو دیگه هیچ دختری رو وارد زندگیم نمیکنم. سعی کن بفهمی، این برای هر دومون بهتره. ما خیلی بهم عادت کردیم. خواهش میکنم بفهم. دریا باور کن فقط بخاطر خودت میگم"
تو این چند روزه این حرفا رو زیاد ازش شنیده بود. داشت برای کارش دلیل تراشی میکرد. همه حرفاش دروغ بود. دیگه نمیتونست بهش اعتماد کنه. - "اِ، بازم که داری گریه میکنی، مگه قول ندادی که دیگه گریه نکنی، اگه بخوای بازم ادامه بدی دیگه هیچوقت نمییام پیشت که منو ببینیا".وای که چقدر ساده بود که فکر میکرد بانو هم مثل قبلنا از این که همدیگرو دیدن خوشحاله. اون فقط بخاطر خواهشهای دریا اومده بود. خیلی حرفا داشت که بهش بگه ولی دیگه نمیتونست، حرفاش رو یادش رفته بود. احتیاج داشت که گریه کنه حتی اگر که دیگه شروین رو نبینه. ولی دریا هیچوقت نفهمید که چرا این جدایی به نفعش هست.
چند روزیه که دلم میخواد گریه کنم، ولی نمیتونم هر کاری میکنم اشکام نمییان پایین، نمیدونم چرا اینجوری شدم،شاید نفهمیدنهای زمونه منم پیر کرده که نمیتونم از اشکام پذیرایی کنم،اینقدر دلم گرفته که برای هر کی درد دل بکنم، میشینه و برام زارزار گریه میکنه،فقط خودمم که نمیتونم،دلم میخواد بارون بیاد، یه بارون حسابی، دلم میخواد آسمون سه روز، چهار روز، نه یه هفته همینجوری گریه کنه،اونوقت میتونم پا به پاش بارون ببارم، ولی خوب آدم بد شانش که باشه آسمون هم باهاش سر ناسازگاری میذاره،راستی چرا آسمون بعضی وقتا گریه میکنه،من فکر میکنم چونآسمون دردای همه رو میبینه اون مریضی همه رو میبینه اون فقر و گرسنگی همه رو میبینه اون کسایی رو میبینه که واقعاً بیچارن اون همه بدبختی مردم رو میبینه بعد ناراحت میشه و بغض میکنه ولی بازم گریه نمیکنه، آخه آسمون خیلی مغروره،ولی وقتی بهار میشه،وقتی مییاد بالای سر ماآسمون بچههایی رو میبینه که با مامان و باباشون رفتن خرید،بچههایی که از ذوق لباسای نوشون شبا خوابشون نمیبره،اون بچههایی رو هم میبینه که لباس نو ندارن،بچههایی که جلو مغازهها واستادن و با حسرت به ویترین نگاه میکنن،آسمون پدر و مادرایی رو میبینه که دستای بچههاشونو میکشن و میبرن،آخه بچهها از اونا لباسهای نو میخوان، شیرینی و شکلات میخوان،خلاصه اینکه اونا عید میخوان،اونوقته که بغضش میترکه،وقتی که پاییز میشه وقتی مییاد بالای سر ما اون بچههایی رو میبینه که با پدراشون میرن مدرسه،بچههایی که هر روز ماماناشون مییان و اونا رو از مدرسه مییارن،بچههایی رو هم میبینه که بعد از مدرسه به جای درس خوندن باید کار کنن،بچههایی رو میبینه که بجای اینکه برن مدرسه باید برن سر کار،بچههایی که آرزو دارن مثل بقیه سر کلاس درس باشن، ولی سر چهارراهها دارن به هم سن و سالاشون خوراکی میفروشن،و با حسرت به اونا نگاه میکنن،اونوقت آسمون خیلی دلش میگیره و بعد بغضش میترکهو شروع میکنه گریه کردنولی آسمون هیچوقت منو نمیبینه،آخه آسمون من با آسمون همه فرق میکنه،آسمون من اون بالاها نیست،آسمون من یه جایی همین جاهاست، بین خودمون همین جا روی زمین.قصد من فریب خودم نیست دلپذیر


کوچه بد بختی بود،
کوچه نه بنبست بدبختی بود که به خاطر پوشاندن وضع فلاکتبارش سقف فلاکتبارتری داشت. تنها زینت این بنبست یک چراغ برق تصادفی بود که گاهی اوقات اشتباهاً بنبست را روشنی میبخشید. یک شب جلو چشمان بچههای بنبست ولگردی بیگانه چراغ برق تصادفی را با تیرکمان شکست و بچههای بنبست زار گریستند.
کوچکترین آنها فریاد کرد: مادر... آخ مادر... آفتاب ما را شکستند.
کارو
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!