داستان تلخ

با من به مرگ سرداری که از پشت خنجر خورده است گریه کن او با شمشیر خویش میگوید:«برای چه بر خاک ریختی،خون کسانی را که از یاران من سیاهکارتر نبودند؟»و شمشیر با او میگوید:«برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنان تو با زشتی سوگند خورده بودند؟»و سردار جنگآور که نامش طلسم پیروزیهاست، تنها، تنهابر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک خونین میزند، «کجائید؟ کجائید هم سوگندان من،شمشیر تیز من در راه شما بودما به راستی سوگند خورده بودیم»جوابی نیست آنان اکنون با دروغ پیاله میزنند«کجائید؟ کجائید؟بگذارید در چشمانتان بنگرم»و شمشیر با او میگوید :«راست نگفتهاند که در چشمان تو نظر بتوانند کردبه ستارهها نگاه کن هم اکنون شب با همة ستارگاناش از راه میرسدبه ستارهها نگاه کن چرا که در زمین پاکی نیست»
و شب از راه در میرسد بی ستارهترین شبها،چرا که در زمین پاکی نیست،زمین از خوبی بی بهره است و آسمان زمین بی ستارهترین آسمانهاست.
و مردی که با چار دیوار اتاقاش آوار آخرین را انتظار میکشد،از دریچه به کوچه مینگرد،از پنجره رودرو، زنی ترسان و شتابناک، گل سرخی به کوچه میافکند،عابر منتظر بوسهئی به جانب زن میفرستدو در خانه مردی با خود میاندیشد«بانوی من بی گمان مرا دوست میدارد،این حقیقت را من از بوسههای عطشناک لبانش دریافتهام. بانوی من شایستگی عشق مرا درک کرده است.»
و مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید«در کوچه میبارد و در خانه گرما نیست!حقیقت از شهر زندگان گریخته است، من با تمام حماسههایم به گورستان خواهم رفت،و تنها،چرا که،به راست راهی کدامین همسفر اطمینان میتوان داشت؟همسفری چرا بایدم گزید که هر دمدر تب و تاب وسوسهای به تردید از خود بپرسهان آیا به آلودن مردگان پاک کمر نبسته است؟و دیگر :
هوائی که میبویم از نفس پر دروغ همسفران فریبکار من گند آلود است:
و به راستی «آن را که در این راه قدم برمیدارد به همسفری چه حاجت است»

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است
تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است
سهل است که انسان بمیرد تا به تکدی حیات برخیزد.

قصد من فریب خودم نیست، اگر لبها دروغ میگویند از دستان تو راستی هویداست و من از دستان توست که سخن میگویم "حالت خوبه؟ میخوای زودتر بریم خونه؟" بعد از نیم ساعت، این تنها حرفی بود که سکوت را شکست. کنار هم بودن ولی دستاش تنها بود. دیگه گرمی دستای اونو احساس نمیکرد. تمام حواسش به مسیری بود که داشت میرفت.دریا فکر میکرد که شاید این آخرین باری باشه که کنار هم هستن، پس باید از این لحظات نهایت استفاده رو بکنه، باید خوشحال باشه که اون پیشش هست. سعی کرد مثل قبل باشه. شروع کرد به حرف زدن، ولی اون حتی به حرفاش هم توجه نمیکرد. فقط میخواست به آخر خط برسه. نمیدونست که چرا بانو دیگه مثل قبل نیست. دیگه نمیخواست روزای قبل تکرار بشه ولی دریا تشنه اون روزا بود. یادش افتاد که چقدر با هم دیگه توی این مسیر غروب خورشید رو تماشا کرده بودن. بانو، نمیخوای غروب رو با هم ببینیم".- " نه، تو اصلاٌ خوب نیستی، باید زودتر بری خونه"دیگه فهمیده بود که بانو رو از دست داده. دیگه چشمای بانو مال اون نبود. حتی دیگه نگاهش هم نمیکرد.چند روز گذشته رو بخاطر آورد. چقدر یه دفعه بانو اخلاقش عوض شده بود. بهش گفته بود که فقط چند روز وقت احتیاج داره تا اونو فراموش کنه. گفته بود که دیگه دوست نداره بهش فکر کنه. گفته بود که دیگه نمیخواد براش وقت بذاره. نمیدونست پس اون همه حرفای گرم و دوستداشتنی چی شده. نمیدونست چرا اون وجود پر از عشق اینقدر بی احساس شده بود. یعنی تمام دوست داشتن اون دروغ بود. یعنی اون میتونست دروغ بگه؟ شاید یکی دیگه رو پیدا کرده بود. - "دریا، تو اولی و آخرین کسی هستی که تو زندگی من بوده، بعد از تو دیگه هیچ دختری رو وارد زندگیم نمیکنم. سعی کن بفهمی، این برای هر دومون بهتره. ما خیلی بهم عادت کردیم. خواهش میکنم بفهم. دریا باور کن فقط بخاطر خودت میگم"
تو این چند روزه این حرفا رو زیاد ازش شنیده بود. داشت برای کارش دلیل تراشی میکرد. همه حرفاش دروغ بود. دیگه نمیتونست بهش اعتماد کنه. - "اِ، بازم که داری گریه میکنی، مگه قول ندادی که دیگه گریه نکنی، اگه بخوای بازم ادامه بدی دیگه هیچوقت نمییام پیشت که منو ببینیا".وای که چقدر ساده بود که فکر میکرد بانو هم مثل قبلنا از این که همدیگرو دیدن خوشحاله. اون فقط بخاطر خواهشهای دریا اومده بود. خیلی حرفا داشت که بهش بگه ولی دیگه نمیتونست، حرفاش رو یادش رفته بود. احتیاج داشت که گریه کنه حتی اگر که دیگه شروین رو نبینه. ولی دریا هیچوقت نفهمید که چرا این جدایی به نفعش هست.
چند روزیه که دلم میخواد گریه کنم، ولی نمیتونم هر کاری میکنم اشکام نمییان پایین، نمیدونم چرا اینجوری شدم،شاید نفهمیدنهای زمونه منم پیر کرده که نمیتونم از اشکام پذیرایی کنم،اینقدر دلم گرفته که برای هر کی درد دل بکنم، میشینه و برام زارزار گریه میکنه،فقط خودمم که نمیتونم،دلم میخواد بارون بیاد، یه بارون حسابی، دلم میخواد آسمون سه روز، چهار روز، نه یه هفته همینجوری گریه کنه،اونوقت میتونم پا به پاش بارون ببارم، ولی خوب آدم بد شانش که باشه آسمون هم باهاش سر ناسازگاری میذاره،راستی چرا آسمون بعضی وقتا گریه میکنه،من فکر میکنم چونآسمون دردای همه رو میبینه اون مریضی همه رو میبینه اون فقر و گرسنگی همه رو میبینه اون کسایی رو میبینه که واقعاً بیچارن اون همه بدبختی مردم رو میبینه بعد ناراحت میشه و بغض میکنه ولی بازم گریه نمیکنه، آخه آسمون خیلی مغروره،ولی وقتی بهار میشه،وقتی مییاد بالای سر ماآسمون بچههایی رو میبینه که با مامان و باباشون رفتن خرید،بچههایی که از ذوق لباسای نوشون شبا خوابشون نمیبره،اون بچههایی رو هم میبینه که لباس نو ندارن،بچههایی که جلو مغازهها واستادن و با حسرت به ویترین نگاه میکنن،آسمون پدر و مادرایی رو میبینه که دستای بچههاشونو میکشن و میبرن،آخه بچهها از اونا لباسهای نو میخوان، شیرینی و شکلات میخوان،خلاصه اینکه اونا عید میخوان،اونوقته که بغضش میترکه،وقتی که پاییز میشه وقتی مییاد بالای سر ما اون بچههایی رو میبینه که با پدراشون میرن مدرسه،بچههایی که هر روز ماماناشون مییان و اونا رو از مدرسه مییارن،بچههایی رو هم میبینه که بعد از مدرسه به جای درس خوندن باید کار کنن،بچههایی رو میبینه که بجای اینکه برن مدرسه باید برن سر کار،بچههایی که آرزو دارن مثل بقیه سر کلاس درس باشن، ولی سر چهارراهها دارن به هم سن و سالاشون خوراکی میفروشن،و با حسرت به اونا نگاه میکنن،اونوقت آسمون خیلی دلش میگیره و بعد بغضش میترکهو شروع میکنه گریه کردنولی آسمون هیچوقت منو نمیبینه،آخه آسمون من با آسمون همه فرق میکنه،آسمون من اون بالاها نیست،آسمون من یه جایی همین جاهاست، بین خودمون همین جا روی زمین.قصد من فریب خودم نیست دلپذیر


کوچه بد بختی بود،
کوچه نه بنبست بدبختی بود که به خاطر پوشاندن وضع فلاکتبارش سقف فلاکتبارتری داشت. تنها زینت این بنبست یک چراغ برق تصادفی بود که گاهی اوقات اشتباهاً بنبست را روشنی میبخشید. یک شب جلو چشمان بچههای بنبست ولگردی بیگانه چراغ برق تصادفی را با تیرکمان شکست و بچههای بنبست زار گریستند.
کوچکترین آنها فریاد کرد: مادر... آخ مادر... آفتاب ما را شکستند.
کارو
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!