صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

 

عشق تو به من آموخت ...1 ...عشق تو به من آموخت......که اندوهگين شوم

و من از روزگاراني پيش..محتاج زني بوده ام که به محزون شدنم وادارد..زني که بر بازوانش ...چون گنجشک بگريم..زني .....که پاره هايم را..چون پاره هاي بلور شکسته گرد آرد* * *...عشق تو ، اي بانوي من، مرا به بدترين عادتها خوگر کرده است..به من آموخته است که.... هر شب..هزاران بار در فنجان قهوهء خود نظر کنم طبابت عطاران را امتحان کنم...و در ِ خانهء پيشگويان را بزنم..به من آموخته...است......که از خانهء خود خارج شومتا پياده رو ها را پاکسازي کنم..و در پي رخسار تو باشم..در بارن ها..و در روشناي نور خودرو ها.و در پي پيراهنت باشم..در ميان پيراهنهاي ناشناسان........و در پي خيال تو..حتي ......حتي...در برگ آگهي ها..عشق تو به من آموخته است..که چگونه ساعتها سرگردان پرسه بزنم...در جستجوي گيسواني کولي وار..محسود همهء کوليها..در جستجوي رخساري .....صدايي..که خود همهء رخسارها و صداهاست..* * *..عشق تو.....اي بانوي من..تا درون ِ شهرهاي حزن و اندوهم برده است..و من پيش از آنکه تورا بشناسم..به درون شهرهاي حزن و اندوه قدم ننهاده بودم..و هر گز نمي دانستم....که اشک تجسٌم انسان است...وانسان ِ بي اندوه..يادگاري از انسان است..* * *..عشق تو به من آموخته است..که چون نوباوگان رفتار کنم.......رخسار تورا با گچ رنگ بزنم..بر ديوارها....بر بادبان هاي صيادان....بر ناقوسها ، چليپا ها..عشق تو به من آموخته است..... که چگونه عشق..جغرافياي زمانها را دگر گون مي کند..به من آموخته است.....که وقتي عاشق مي شوم..زمين از دوران باز مي ايستد..عشق تو .... به من چيزهايي آموخته است..که هرگز در خاطرم نمي گنجيد..پس قصه هاي کودکان را خواندم.....و به قصرهاي شاه پريان پاي نهادم..ودر رويا ديدم..که دختر سلطان مرا به همسري گزيده است.. آن که چشمانش... از آبهاي خليجها شفاف تر است..و لبانش... از گل انار خواستني تر..در رويا ديدم که چون شهسواران مي ربايمش..و ديدم که گردن آويزهاي مرواريد و مرجانش پيشکش مي کنم..عشق تو .... اي بانوي من ، به من آموخته است که هذيان چيست..آموخته است .... که چگونه عمر مي گذرد..و دختر سلطان نمي آيد

***************************************************

آن روزها آن روزها رفتند آن روزهاي خوب آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک آن شاخساران پر از گيلاس  آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر  آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها  ان روزها رفتند  آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من  آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد  چشمم به روي هرچه مي لغزيد  آنرا چو شير تازه مينوشيد  گويي ميان مردمکهايم خرگوش نا آرام شادي بود  هر صبحدم با آفتاب پير  به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت  شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ، هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم  پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ، آرام ميباريد
بر نردبام کهنه ي چوبي بر رشته ي سست طناب رخت بر گيسوان کاجهاي پير و فکر مي کردم به فردا ، آه فردا – حجم سفيد ليز . با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در - که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور – و طرح سرگردان پرواز کبوترها در جامهاي رنگي شيشه … فردا گرماي کرسي خواب آور بود من تند و بي پروا دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم چون برف مي خوابيد در باغچه ميگشتم افسرده در پاي گلدانهاي خشک ياس گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم آن روزها رفتند آن روزهاي جذبه و حيرت آن روزهاي خواب و بيداري آن روزهاي هر سايه رازي داشت هر جعبه ي صندوقخانه سربسته گنجي را نهان مي کرد هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود هر کس ز تاريکي نمي ترسيد در چشمهايم قهرماني بود آن روزها رفتند آن روزهاي عيد ان انتظار آفتاب و گل آن رعشه هاي عطر در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي که شهر را در آخرين صبح زمستاني ديدار مي کردند آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز
..از کتاب تولدي ديگر ..فروغ

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت  چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي 
 مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
 اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي

******************************************************************

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر رونقي ديگر هست مي تواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي من به بي ساماني باد را مي مانم من به سرگرداني ابر را مي مان...

***************************************************************************

شکوفه اندوه


شادم كه در شرار تو می سوزم شادم كه در خيال تو می گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اينسان در عشق بی زوال تو می گريم
پنداشتی كه چون ز تو بگسستم ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين آتش بر جان من شراره ديگر نيست شب ها چو در كناره نخلستان  كارون ز رنج خود به خروش آيد فريادهای حسرت من گوئی از موج های خسته به گوش آيد شب لحظه ای بساحل او بنشين
تا رنج آشكار مرا بينی شب لحظه ای به سايه خود بنگر تا روح بی قرار مرا بينی من با لبان سرد نسيم صبح سر می كنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام كه درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نيست گر كشيده حصاری سخت بين من و تو پيكر صحراها من آن كبوترم كه به تنهائی پر می كشم به پهنه درياها شادم كه همچو شاخه خشكی باز
در شعله های قهر تو می سوزم گوئی هنوز آن تن تبدارم كز آفتاب شهر تو می سوزم در دل چگونه ياد تو می میرد ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزيست كاو را هزار جلوه رنگين است
بگذار زاهدان سيه دامن
رسوا ز كوی و انجمنم خوانند

******************************************************

كاش قلبم درد تنهايي نداشت
 چهره ام هرگز پريشا ني نداشت
كاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود
و قرباني نداشت
*****************************************
هرروزعربهاگستاخته ترمی شوند ....دیروزدوست بندرعباس می گفتدانقدرتبلیغ کردندکه کم کم دارند بین مردم بندراین اصطلاح جامی افتد...ودرحالی سکوت معنی دار....
با هر نگاه برآسمان اين خاکهزار بوسه ميزنم...نفسم را از رود سپيد وآسمان خزروخليج هميشگي فارس مي گيرم .من نگاهم ،از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسي
نورمي گيرد .من عشقم را در کوه گواتر ،در سرخس و خرمشهربه زبان مادري فرياد خواهم زد .تفنگم دردست و سرودم بر لب ،همه ايران را مي بوسممن خورشيد هزار پاره عشق را
بر خاک وطن مي آويزماي وارثان پاکيمن آخرين نگاهمبر آسمان آبي اين خاکو خليج هميشگي فارس خواهد بود .( وطن سبزي سپيدي سرخ گوني ... مبدا دشمنت را جز نگوني ... )

 

 يک چشم من اندر غم دلدار گريست
چشم دگرم حسود بود و نگريست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم حسود بودی نبايد نگريست...
 

********************************************

تخريب ميدان‌١٥خرداد(ضد) مشهد ، ساعت ‌٢١:45يكشنبه
 
 
تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 22:15 / محمد نجفي - ايسناتخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسنا   تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسنا
تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسناتخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسنا
تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 22:15 / محمد نجفي - ايسنا
 
تخریب زیباترین میدان مشهددرحالی انجام شدکه ۹۰ درصدمردم مشهد مخالف بودند...واین میدان طوری ساخته شده بود که جلوی دیدحرم نمی گرفتم وعلت اصلی تخریب این بود که نماد سلطنت طاغوتی بود ...یادگریه های  پیرزن افتد....خیلی خوشگل وزیبا بود...به بعضی دوستان پیشنهاذمیکنم به شهرشون دل بسوزاند.
**************************************************
یادچادرصلواتی تاسوعاوعاشوراابخیر.........
******************************************************

سلام، سلام سلام ...دنيا دست کيه ؟شما خبر داريد...

نمي دانم از كجا شروع كنم كه قلبم پر از صحبت نگفتن هاست و مالامال از ترانه نشنيدن ها ..اصلامن اين نوشت که می نويسم برای چی؟کاش ما انسان هم يکم درس درست زندگی کردند ياد داشتم....نمی دونم چرا ما بعض انسان به خود اجازه می دهيم اعتقاد هم ديگر مسخره کنيم وبه بازی بگيرم... نمی دونم اگر ما انسان بينيم يکی از يک چيز بده می ياد بازهم روی کار ادامه می دهم تا ان طرف مقابل بيشتر برنجد...نمی دونم چرا بعضی ما انسان فقط بلد درست حرف بزنيم ولی خودمون به ان حرف عمل نکنيم...مثل يکی از بچه درمورد دوستی وعشق صبحت می کند با من که ادم نبايد به اين چيزی دل بند ولی همين انسان به خاطر يک دوست ساده يک بارخودکشی وحتی اسم طرف با تيغ بروی بدن کشيده...نمی دونم چرا بعضی فکر می کند از ديگرانبيشتر می داند حرف قشنگ می زند ولی خودش عمل نمی کند...يا بعضی موقع از راننده تاکسیلج می گيرد ...مثل ديروز سوار تاکسی شده بود راننده عکس تختی روی شيشه زده و درمورد اينکه اعتياد صبحت می کند ولی درحالی که خودش دود سيگار تمام فضا ماشين گرفت وبعد اصلا حالت نرمال ندار...چرا ما فقط ياد گرفت خوب حرف بزنم وموقع عمل صفر...نمی دونماخلاق خودم نمی دونم ولی سعی می کنم به حرف که می زنم عمل کنم...نمی دونم چرا بعضی می گويند تو چرا انقدر مثبت هست...نمی دونم خسته شدم از اينکه هر کی بهم می رسه وميگويدتو چقدر خوب...ادم توی زمون بايد يک جور ديگر باشد...نمی دون تفريحات تصنعی روی من اثر ندارد وخنده ساختگی ...نمی دونم چرا هيچ خنده ای مزه ی خودشو نداره...بااهنگ ورقص ودست هيچ درست نميشه...با بيرون رفتن وخوش گذروندن هم همينطور ادم بايد ته دلش خودشباشه بايد از موقعيتش راضی باشه بايد خوش حال باشه تا حال کنه والا همه چی مثل الان به نظرمن ساختگی به نظر ميرسه يهو بعد از دو ساعت که خودتو خسته می کنی وحاليت نيست چطورميگذره دلت هری ميريزه پايين ميگی همين بود؟؟؟؟يک فال گرفتم امروز يه سری چرت و پرت رديف کرد به هم گفت تو سياه پوش گفت تو سخت گيری ..گفت تو هرکی هرچی بهت می گه زود بهت برمی خورد..گفت يکی هست که هی نصحيت ميکند بعضی گوش می دهی ..بعضی نهاز اينده هيچ نگفت؟؟؟.....راست اينده ........فعلااااکرج ام تااااسه هفته دیگه......چه سخت وچه آسان می گذرد...تجربه جدیدبعد امتحان چندتجربه دیگه درشهرمختلف است... ديگر بس انقدر دل گرفت که اگر بخواهم بگم فکر کنم تاصبح بايد بگم

حضرت علی (ع)
میدونی در بین کسانی که از ضربه زدن به تو بیشتر لذت میبرن، کی بیش از همه با تو دشمنه؟ خودت "همون خودت که دوتا دست هات بهش آویزونه"

نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم