صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

                                                             

 

روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی
تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق و خوبی

تو کنارمی هنوزم میون این همه دیوار
هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار

گل سرخ یادگاریت میگه که آهای دیوونه
اون دیگه برنمیگرده چرا یادت نمیمونه؟

من که باورم نمیشه آخه همبغض صمیمی
همه سهم من از تو بشه این عکس قدیمی

مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

هنوز این اتاق خالی این چراغ نیمه روشن
همه شاهدن که هیچوقت تو نرفتی از دل من

کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود
که فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود

شاید اون وقت تو نگاهم دیگه بارونی نمیموند
دل من تو عکسی کهنه دیگه زندونی نمیموند

مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

*****************************************************************************

نامه...می نوسیم با سکوتم....مثل رویا مثل یه خواب...خطی از دلتنگی خویش....نامه ای نوشته بر آب...از غروب و غربت من...از یه راه دور دشوار... برسه  بدست طفلی... که نشسته کنج دیوار...پشت دیوار سکوتم...جاده های جستجوهام....جایی که شکسته میش... قلکای آرزوهام...توی کوچه باغ لبخند...کوچه گریه و بازی...شب آرزو شمردن...خنده های بی نیازی..می نوسیم تا بدونی...من به دنبالت دویدم...رفتمو رفتمو رفتم...اما هیچوقت نرسیدم...تو همون گل سپیدی...که یه شب باد با خودش برد...همون تصویر نجیبی که..توی آینه پژمرد...کاش میشد مثل تو باشم...ساکت صبور ساده...با تو هستم ای خود من... ای دل همیشه عاشق..اینجا من مثل یه نامه به خط آخر رسیدم...اما حتی توی خوابم یه نفس تورو ندیدم

 **********************************************************

 

تموم شد ترانه ....به پايان رسيدم...اگر گريه كردم ..اگر دل بريدم..تموم شد ترانه ..قلم را شكستم..به كنجي خزيدم ..به ماتم نشستم..نوشتم سكوتو ..صدا ميشنيدي..به هر خط شكستم ..تو گفتي نديدي..مي تونستي از تب ...ترانه بسازي...دلي رو كه بردي ..دوباره ببازي..مي تونستي ماهو ...به خوابم بياري..رو پيشوني شب ...ستاره بذاري..اگر بي اجازه ..تو شعرم نشستي..چرا دل بريدي ...چرا دل نبستي...تموم شد ترانه ..چشات غرق خوابه..سوال من از تو ...هنوز بي جوابه

 

پاپا جانم. خیلی وقت است که برای شما نامه ننوشته ام. یعنی نوشته ام و نفرستاده ام. الان روی میزم دو پاکت هست که روی هردو آدرس شما را نوشته ام، اما همیشه فکر کرده ام که باید نامه ها را عوض کنم و همین طور روی میزم مانده. نمی دانم برای شما چه می توانم بنویسم. حالم خوبست. مثل همیشه آدم هر قدر درویش تربشو د زندگی راحت تر است. حالا من خودم را عادت داده ام که از زندگی تو قع زیادی نداشته باشم همیشه می گویم همین طور که هست باز خوبست. خیلی ها هستند که بقدر من هم خوشبخت نیستند و باین ترتیب کمتر فکرمی کنم و بیشتر زندگی می کنم. حال امیرهم بد نیست، ما اغلب روزها همد یگر را می- بینیم و مثل همیشه صحبت ما در اطراف تهران بچه ها، مامان، و پاپا دور می زند اینها موضوعی است که ما میتوانیم روزهای بی شماری راجع به آن صحبت کنیم و هیچوقت خسته نشویم. ما وقتی با هم هستیم هر دو می فهمیم که چقدر این مامان و بابا و این بچه ها رادوست داریم و چقدر دلمان می خواهد که آ نها در زندگی ما وجود داشته باشند و محبت آ نها را حس کنیم. من خیال داشتم اول تابستان به ایران برگردم اما امیر موافق نیست وعقیده دارد که من همینجا پیش او بمانم و با او به ایران برگردم. هنوز فکرهایم را نکرده ام. دلم برای کامی تنگ شده ، اما از طرف دیگر فکر می کنم که هنوز روحیه ام خوب نیست. هنوز قوی و عادی نیستم اگر به آ نجا برگردم باز آن زندگی جهنمی شروع می شود و من می ترسم که نتوانم بعضی چیز ها را تحمل کنم. از وضع کار و تحصیل من سئوال کرده بودید.شما میدانید که من در زندگی هدفم چیست شاید یک کمی احمقانه باشد، اما من تنها در اینجاست که احساس رضایت و خوشبختی میکنم. من می خواهم شاعر بزرگی بشوم و شعر را دوست دارم. هیچوقت غیراز این کاری نداشته ام، یعنی از وقتی که خودم را شناختم حس کردم که شعررا دوست دارم. من هر کاری می کنم برای وسعت دادن دامنۀ فهم وشعور خودم می کنم.من هرگز برای گرفتن دیپلم یا لیسانس درس نمی خوانم بلکه منظورم این است که با وسعت دادن دامنه معلوماتم بتوانم کار مورد علاقۀ خودم را که شعر است دنبال کنم وموفق بشوم. من در ظرف هفت ماه که در ایتالیا بودم زبان ایتالیایی را خوب یاد گرفتم، من دو تا کتاب شعر از زبان ایتالیایی ترجمه کرده ام و حا لا هم به کمک امیرمشغول ترجمه یک کتاب آلمانی هستم. یکی هم ترجمه کرده ام و برای چاپ به تهران قرستاده ام که البته برایم درآمدی هم دارد.من در ظرف ده ماهی که که در اروپا بوده ام یک کتاب شعر هم نوشته ام که خیال دارم چاپ کنم. شعر خدای من است یعنی من تا این حد شعررا دوست دارم. شب وروز من با این فکرمی خوابم که شعر تازه ای،شعر زیبایی بگویم که هیچکس تا بحال نگفته باشد. آن روز که با خودم تنها نباشم وبه شعر فکر نکنم برایم جزء روزهای بی معنی و باطل شمرده می شود. شاید شعر نتواند ظاهراَ مرا خوشبخت کند امّا من خوشبختی را برای خودم بطرز دیگری معنی می کنم. خوشبختی برای من ....لباس خوب، زندگی خوب یا غذای خوب نیست، من وقتی خوشبخت هستم که روحم راضی است و شعر روح مرا راضی می کند، در حالی که اگر همۀ این چیزها زیبایی را که مردم بخاطرش حرص می زنند به من بدهند و قدرت شعر گفتن را از من بگیرند من خودم را خواهم کشت. شما از من یکی بگذرید، شما بگذارید من از نظر دیگران بدبخت و سرگردان باشم اما من هرگز از زندگیم گله نخواهم کرد. به خدا و به مرگ بچه ام من شما را زیاد دوست دارم. فکر کردن به شما چشمهای مرا پر از اشک می کند. من گاهی اوقات فکر می کنم و فکر کرده ام که چرا خدا مرا این طور آ فریده و این شیطان را به اسم شعردر وجود من زنده کرده تا من نتوانم رضایت و محبت شما را جلب کنم ، اما تقصیر من نیست، من قدرت قبول وتحمل یک زندگی عادی نظیر زندگی میلیونها مردم دیگر را در خودم نمی بینم. من خیال ازدواج ندارم. من دلم می خواهد در زندگیم ترقی کنم و در اجتماعم زن بر جسته ای باشم و گمان نمیکنم شما حرفهای مرا نتوانید قبول کنید برای من نامه بنویسید چون من نامه های شما را دوست دارم من دلم می خواهد برای شما یک چیز خوب بخرم و بفرستم اما نمی دانم شما چه چیزی دوست دارید.من یک کمی پول دارم که می خواهم با آن برای اولین مرتبه یک هدیه کوچولویی به بابای خوبم بدهم، اما شما باید برای من بنویسید که چه چیز دوست دارید. شما را می بوسم...فروغ فرخزاد-نامه به پدر 
نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم