صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

شب ايستاده است.خيره نگاه او بر چارچوب پنجرة من.سر تا به پاي پرسش، اما انديشناك مانده و خاموش:شايداز هيچ سو جواب نيايد.ديري است مانده يك جسد سرددر خلوت كبود اتاقم.هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،گويي كه قطعه، قطعة ديگر رااز خويش رانده است.از ياد رفته در تن او وحدت.بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آنسه حفرة كبود كه خالي است از تابش زمان.بويي فسادپرور و زهرآلود تا مرزهاي دور خيالم دويده است.نقش زوال رابر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.در اضطراب لحظة زنگار خورده ايكه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،با ناخن اين جسد رااز هم شكافتم،رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پي آن بودمرنگي نيافتم.  شب ايستاده است.خيره نگاه اوبر چارچوب پنجرة من.با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.بسته است نقش بر تن لب هايش

تصوير يك سؤال.

 

+--+--+--+--+--+--+--+
 
کاش کوچيک بوديم
.
.
.
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود.
ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم.
کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن.
نه حالا که بزرگ شديم و فرياد که مي زنيم باز کسي حرفامونو نمي فهمه .
 
+--+--+--+--+--+--+--+
دعا
+++++++++
خدايا!اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد،نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار مي کشيدم خدايا!اگر تکه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يک روز آن بگذرد بي آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم دوستشان دارم و به زنان و مردان مي قبولاندم که محبوب منند و در کمند عشق، عاشقانه زندگي مي کردم

+--+--+--+--+--+--+--+

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم نيست ، همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودي ، هلاك و مرگ هستم در دل مي گويم :خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،پس به نجات من هم بيا مرا موهبت  آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي با دستي دامن تو را مي گيرم و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده ! مرا درياب!

+--+--+--+--+--+--+--+

زيبا تو كه بار مژت يه دنيا رو مات مي كني يه دنيا رو قربوني چشمك چشمات مي كني تو كه اگه كسي نخواد با تو مث آينه باشه با داغي لحنن نگات اون مجازات مي كني نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ، ترانه ي اردي بهشت زيبا اگه موج صدات ، بلرزه ، رنگ غم بشه از اون طراوت چشات اگه يه ذره كم بشه چيكار مي تونم بكنم ، جز اينكه آرزو كنم تمام غصه هاي تو ، فقط مال خودم بشه نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا كي گفته تو نخواي ، تو كوچه ها بهار مياد وقتي بهاره كه جهان با حرف تو كنار بياد اگه يه غم به هم زده دنياي ارغوانيتو الهي كه بره به جاش ، براي من هزار بياد نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشقتو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا شايد بگي حالا صحبت ديوونگي نيست اما مي گم بي عشق تو اسم چيزي زندگي نيست درياي طوفان زرده تو ببينمو چيزي نگم خوب ميدونيم من و تو كه اين رسم پروانگي نيست نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردیبهشت زيباي من دنياي ما طلوع داره ، غروب داره نقشه ي سرنوشتمون ، شمال داره ، جنوب داره تو اونا كه پشت نقاب ، از نسل دور آدمن هم آدماي بد داره ، هم آدماي خوب داره نبينمت يه وقت بشي تلسيم دست سرنوشت به عشق تو سرشبالاس ترانه ي ارديبهشت زيبا نگين عشق تو، صد تا طبق جواهره يه قايق بادي داره پر از نگاه وخاطره ميون اين شهر غريب ، با چهره هاي آشنا يكي مي ميره واسه تو كه يه جوراييشاعره نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاست ترانه ي اردي بهشت زيبا با يك چكه غمت ، مي ريزه هفت تا آسمون مي شكنه از غصه ي تو ، يه بار ديگه رنگين كمون نمي دونم كه خزون نشسته رو كدوم گلت مي خواي بهم نگي ، نگو اما همينجوري نمون نبيمنت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت يه عمريه تو ميدونا چشما به تو خيره مي شه با رنگ روشن نگات ، روز همه تيره مي شه
قصه ي هر كس كه به تو بد كنه و خوب نباشه حكايت مجرمي كه دايم تو زنجير ، مي شه نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا جاي تو ، آسمون باريد و كلي خالي شد ما هم از اين غصه ي اون ، دلش گرفت ، هلالي شد دختركي كه زندگيش با رؤياي تو مي گذره دچار كابوس بد و خط خطي و خيالي شد نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا به جون همه چيم ، آره جون خودت قسم بدون لبخند تو من به هيچ جايي نمي رسم به خاطر خودخودت ابرو يه كم كنار بزن بذار كه ماه طلوع كنه از چش مثل هيچكسم نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا جونم خوشم باشي نمي شه باز از تو نوشت چه برسه به اينكه نه ، بگذريم از خيال زشت نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم