صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

روزي دروغ به حقيقت گفت :
مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم.
حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند،
وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد.
دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت.
از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است،
اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

***********************************************************************

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم يكي را براي تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد:
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم كه مردم چه مي گويند در حالي كه زبان آنها را نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت:
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."

كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدهم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد. كودك مي دانست كه بزودي بايد سفر خود را آغاز كند. پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را

~ـ" مادر"ـ~

صدا كني.

 
ای پنجره ی باز به باغ گل سرخ
قصه ی سرد و ترک خورده ی
گلدان مرا یاد آور
خاکی و خالی زیک شاخه گلی بودو
دو چشمش همه روز
این همه جلوه ی رنگین تو را می نگریست
ودلش می شکست از این همه وسعت
که به اندازه ی یک ذره دریغش کردند
...
و چه اندوه بدی بود
که تو می دیدی و رو گرداندی
و تو می دانستی چشم او کور نبود
مثل خوشبختی تو دور نبود
ولی افسوس تو رو گرداندی...
...
روزها مستی خورشید
که به چشمان تو می خورد به ناز
لحظه هایی که تو می رقصیدی
از عشوه ی باد
و چه شبها که تنت
از بوسه ی باران تر بود
چشم گلدان من از غم پر بود
...
یادت آمد
که شب از عطر گلی مست شدی
بیخود از خویش شدی
بازی بازیچه ی عشوه ی
شوخی نسیمی گشتی
زدی گلدان مرا بشکستی
...
و تو دیدی به چه دردی می مرد
و شنیدی به چه فریاد غمینی
که به اندازه ی اندوهش بود
پر حسرت می مرد.
...
یاد کن پنجره ی باز به باغ گل سرخ
غم گلدان مرا یادآور
و مپرس از چه سبب می شکنم طرح تو را
اشک گلدان مرا یادآور...
نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم