به ياده بچه های فراموش شده ...
يادم مياد توي زمين :
يه بچه بيچاره بود !
پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود.
کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :
آي روزنومه ! آي روزنومه !
اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد .
آها !
بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض .
ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ،
واسه مريض که مادرش بود و عزيز .
يواش يواش ايام نوروز ميرسيد ،
خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،
يهو يه تصميمي گرفت :
زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!
بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز
ميزد و ميخوند:
ارباب خودم سام و عليکم
ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم بز بز قندي
ارباب خودم، چرا نمي خندي !!
بچه هاي پولدار شهر،
ازصداي خنده اون ، شادي اون
پول دادنورفتن سوي کاراي خود.
بچه غصه دار قصه ما :
با شادي کردن پول گرفت .
چه کار سختي بود و بس
غصه داري شادي کنه !
به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،
هي خودشو خالي کنه !
خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش .
دويد سوي خونه سرد
ساعت شمار هي تيک وتيک
مي رفت سوي سال ديگه
وقتي رسيد بچه خونه:
سال ديگه شد ، سال ديگه
بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !
سال نوئه ، براتون نون آوردم .
اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...
****************************************************

( يه نامه )
سلام ، نمي دانم از كجا شروع كنم كه قلبم پر از صحبت نگفتن هاست و مالامال از ترانه نشنيدن
احساسي كه مي دانم دير يا زود بايد با آن دقيقه ها و ثانيه هاي رنج باري را سپري كنم !
هنوز خواب ميبينم که دوره دوره وفاست...وآدم بهم راست می گويند...
که اعتبارعشق به جاست ودنيا به کام آدماست...
هنوز توی دنيای من هر آدمی يه عالمه گلو نمی فروشن بهم....
خيلی خسته ام.خيلی خسته تر از اونی که بتونم زندگی روطی کنم.
خدايا کمک کن .کمک کن ..کاشکی ميشد...کاشکی می شد دنيا رونگه داشت
تا ...تا پياده شم...من که می دانم شبی عمرم به پايان می رسد...نوبت خاموشی من
سهل وآسان ميرسد..من که می دانم به دنيا اعنباری نيست...
بين مرگ وآدمی قول وقراری نيست...من که می دانم اجل ناخوانده وبيادگر سرزده ميياد
و راه فراری نيست...پس چرا؟
پس چرا من عاشق اون نباشم....نه نه ..حتی فکرش ديوونم ميکنه!!!
من ساده بودم واما هيچکس حرفای من رونفهميد...من نوشتم از راست و تو نوشتی ازچپ
وسط راه رسيديم به هم...
اصلا ادم کم کم با غمهاشون کنار ميان.نگرانی بيهوده است.کاش منم ازهمون آدما باشم.
چه سعی زیادی از تو ، برای هل دادن من به سمت دور از خودت ...چه سعی زیادی از من
برای زیاد نکردن این فاصله ...خدایا کدوممون برنده است ؟ خودت می دوونی که بدون اون
نمی تونم ..يادمه يک جمله از فيلم اعتراض مسعود کيميايي خيلي روم تاثير گذاشت :
سلامتي سه تن :ناموسو رفيقو وطن !
زندگي ها همواره دارای دو نيمه اند:
نيمه اي سرد و يخ آجين ، ونيمه اي سوزان و آهنگين ...عشق آن نيمه سوزان زندگي است ...
می دانی چی می ترسم...باز پيغام بزار ان غريبه بگه چقدر نااميد از زندگی وعشق ...اما ان
خبر ندار تو بامن چه کرد...
اما بازم بي خيال !...حداقل تو خوش باشيد ...از زندگيت لذت ببريد ...بس برای من.
صليب نقره ای
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!