صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

به ياده بچه های فراموش شده ...

يادم مياد توي زمين :
يه بچه بيچاره بود !
پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود.
کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :
آي روزنومه ! آي روزنومه !
اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد .
آها !
بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض .
ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ،
واسه مريض که مادرش بود و عزيز .
يواش يواش ايام نوروز ميرسيد ،
خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،
يهو يه تصميمي گرفت :
زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!
بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز
ميزد و ميخوند:
ارباب خودم سام و عليکم
ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم بز بز قندي
ارباب خودم، چرا نمي خندي !!
بچه هاي پولدار شهر،
ازصداي خنده اون ، شادي اون
پول دادنورفتن سوي کاراي خود.
بچه غصه دار قصه ما :
با شادي کردن پول گرفت .
چه کار سختي بود و بس
غصه داري شادي کنه !
به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،
هي خودشو خالي کنه !
خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش .
دويد سوي خونه سرد
ساعت شمار هي تيک وتيک
مي رفت سوي سال ديگه
وقتي رسيد بچه خونه:
سال ديگه شد ، سال ديگه
بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !
سال نوئه ، براتون نون آوردم .
اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...

****************************************************

 

 ( يه نامه )
سلام ، نمي دانم از كجا شروع كنم كه قلبم پر از صحبت نگفتن هاست و مالامال از ترانه نشنيدن

احساسي كه مي دانم دير يا زود بايد با آن دقيقه ها و ثانيه هاي رنج باري را سپري كنم !

هنوز خواب ميبينم که دوره دوره وفاست...وآدم بهم راست می گويند...

که اعتبارعشق به جاست ودنيا به کام آدماست...

هنوز توی  دنيای من هر آدمی يه عالمه گلو نمی فروشن بهم....

خيلی خسته ام.خيلی خسته تر از اونی که بتونم زندگی روطی کنم.

خدايا کمک کن .کمک کن ..کاشکی ميشد...کاشکی می شد دنيا رونگه داشت

تا ...تا پياده شم...من که می دانم شبی عمرم به پايان می رسد...نوبت خاموشی من

سهل وآسان ميرسد..من که می دانم به دنيا اعنباری نيست...

بين مرگ وآدمی قول وقراری نيست...من که می دانم اجل ناخوانده وبيادگر سرزده ميياد

و راه فراری نيست...پس چرا؟

پس چرا من عاشق اون نباشم....نه نه ..حتی فکرش ديوونم ميکنه!!!

من ساده بودم واما هيچکس حرفای من رونفهميد...من نوشتم از راست و تو نوشتی ازچپ

وسط راه رسيديم به هم...

اصلا ادم کم کم با غمهاشون کنار ميان.نگرانی بيهوده است.کاش منم ازهمون آدما باشم.

چه سعی زیادی از تو ، برای هل دادن من به سمت دور از خودت ...چه سعی زیادی از من

برای زیاد نکردن این فاصله ...خدایا کدوممون برنده است ؟ خودت می دوونی که بدون اون

نمی تونم ..يادمه يک جمله از فيلم اعتراض مسعود کيميايي خيلي روم تاثير گذاشت :

سلامتي سه تن :ناموسو رفيقو وطن !

زندگي ها همواره دارای دو نيمه اند:
نيمه اي سرد و يخ آجين ، ونيمه اي سوزان و آهنگين ...عشق آن نيمه سوزان زندگي است ...

می دانی چی می ترسم...باز پيغام بزار ان غريبه بگه چقدر نااميد از زندگی وعشق ...اما ان

خبر ندار تو بامن چه کرد...

اما بازم بي خيال !...حداقل تو خوش باشيد ...از زندگيت لذت ببريد ...بس برای من.

                                                                                  صليب نقره ای

  

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم