|
*****************************************************************************
*****************************************************************************
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
يادم مياد توي زمين :...يه بچه بيچاره بود !...پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود....کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :..آي روزنومه ! آي روزنومه !اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد ...آها !..بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض ....ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ، واسه مريض که مادرش بود و عزيز ...يواش يواش ايام نوروز ميرسيد خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،..يهو يه تصميمي گرفت :.زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!..بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز ...ميزد و ميخوند:..ارباب خودم سام و عليکم..ارباب خودم سرتو بالا کنارباب خودم بز بز قندي...ارباب خودم، چرا نمي خندي !!بچه هاي پولدار شهر،...ازصداي خنده اون ، شادي اون...پول دادنورفتن سوي کاراي خود.بچه غصه دار قصه ما :...با شادي کردن پول گرفت .چه کار سختي بود و بس غصه داري شادي کنه !به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،هي خودشو خالي کنه !...خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش ...دويد سوي خونه سرد...ساعت شمار هي تيک وتيک...مي رفت سوي سال ديگهوقتي رسيد بچه خونه:...سال ديگه شد ، سال ديگه..بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !..سال نوئه ، براتون نون آوردم ...اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...**************************************************
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... و اين منم ...زني تنها ...در آستانه ي فصلي سرد در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين ...و يأس ساده و غمنا ك آسمان ..و ناتواني اين دستهاي سيماني . ...زمان گذشت ...زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول ديماه است ...من راز فصل ها را مي دانم ..و حرف لحظه ها را مي فهمم نجات دهنده در گور خفته است ...و خاك ‚ خاك پذيرنده ..اشارتيست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. ...در آوچه باد مي آيد ...در آوچه باد مي آيد و من به جفت گيري گلها مي انديشم ...به غنچه هايي با ساق هاي لاغر آم خون ..و اين زمان خسته ي مسلول ...و مردي از آنار درختان خيس مي گذرد ...مردي آه رشته هاي آبي رگهايش مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش ...بالا خزيده اند ..و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را ...تكرار مي آنند ...سلام ...سلام ...و من به جفت گيري گلها مي انديشم . ...در آستانه ي فصلي سرد ...در محفل عزاي آينه ها ...و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ و اين غروب بارور شده از دانش سكوت ...چگونه مي شود به آن آسي آه مي رود اينسان صبور ، ....سنگين، ...سرگردان. ...فرمان ايست داد . ...چگونه ميشود به مرد گفت آه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست. ...در آوچه باد مي آيد ....آلاغهاي منفرد انزوا ...در باغ هاي پير آسالت مي چرخند ...و نردبام ...چه ارتفاع حقيري دارد . ...آنها تمام ساده لوحي يك قلب را ...با خود به قصر قصه ها بردند ...و اآنون ديگر ..ديگر چگونه يك نفر به رقص..بر خواهد خاست ...و گيسوان آودآيش را ...در آبهاي جاري خواهد ريخت ..و سيب را آه سرانجام چيده است و بوييده است ...در زير پا لگد خواهد آرد ؟ ...اي يار ، اي يگانه ترين يار ...چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند. ..انگار در مسيري از تجسم پرواز بود آه يكروز آن پرنده نمايان شد ...انگار از خطوط سبز تخيل بودند ...آن برگ هاي تازه آه در شهوت نسيم نفس ميزدند ...انگار ...آن شعله بنفش آه در ذهن پاآي پنجره ها ميسوخت ...چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود . ...در آوچه باد مي آيد ...اين ابتداي ويرانيست ...آ ن روز هم آه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد ...ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز ...وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد ..ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟ ...ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم می رسيم و آنگاه ....خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد آرد. ....من سردم است ..من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد ..«؟ آن شراب مگر چند ساله بود » اي يار اي يگانه ترين يار ...نگاه آن آه در اينجا زمان چه وزني دارد ...و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند ..چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري ؟ ..من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم ..من سردم است و ميدانم ....آه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي جز چند قطره خون....چيزي به جا نخواهد ماند. ...خطوط را رها خواهم آرد ...و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم آرد و از ميان شكلهاي هندسي محدود ...به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد ...من عريانم، عريانم، عريانم ...مثل سكوتهاي ميان آلام هاي محبت عريانم ...و زخم هاي من همه از عشق است ...از عشق عشق عشق. ...من اين جزيره سرگردان را ..از انقلاب اقيانوس ...و انفجار آوه گذر داده ام ..و تكه تكه شدن، راز آن وجود متحدي بود ...آه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد. ...سلام اي شب معصوم ! .سلام اي شبي آه چشمهاي گرگ هاي بيابان را ..به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي آني و در آنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها ...ارواح مهربان تبرها را مي بويند ...من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم ...و اين جهان به لانه ي ماران مانند است ..و اين جهان پر از صداي حرآت پاهاي مردميست ...آه همچنان آه ترا مي بوسند ..در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند. ..سلام اي شب معصوم! ...ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست. چرا نگاه نكردم ؟ ..مانند آن زمان آه مردي از آنار درختان خيس گذر مي آرد... ..چرا نگاه نكردم ؟ ...انگار مادرم گريسته بود آن شب ..ان شب آه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت آن شب آه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ...آن شب آه اصفهان پر از طنين آاشي آبي بود، و آن آسي آه نيمه ي من بود، به درون نطفه من بازگشته بود ..و من درآينه مي ديدمش،
آه مثل آينه پاآيزه بود و روشن بود ..و ناگهان صدايم آرد ..و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ... ..انگار مادرم گريسته بود آن شب ..چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ي مسدود سر آشيد ..چرا نگاه نكردم ؟ ..تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند ..آه دست هاي تو ويران خواهد شد ..و من نگاه نكردم ..تا آن زمان آه پنجره ي ساعت ..گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت ..چهار بار نواخت ..و من به آن زن آوچك برخوردم ...آه چشمهايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند ...و آن چنان آه در تحرك رانهايش مي رفت ..گويي بكارت روياي پرشكوه مرا ...با خود بسوي بستر شب مي برد. ...آيا دوباره گيسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟ ...آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم آاشت ؟ ...و شمعداني ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟ ...آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟ ..آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟ ...« ديگر تمام شد » : به مادرم گفتم هميشه پيش از آنكه فكر آني اتفاق مي افتد » : گفتم ..« بايد براي روزنامه تسليتي بفرستي انسان پوك ...انسان پوك پر از اعتماد ..نگاه آن آه دندانهايش ..چگونه وقت جويدن سرود ميخواند ..و چشمهايش ...چگونه وقت خيره شدن مي درند ..و او چگونه از آنار درختان خيس ميگذرد: ...صبور ، ...سنگين، ...سرگردان، ...در ساعت چهار ...در لحظه اي آه رشته هاي آبي رگهايش ..مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش ..بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونينرا ..تكرارميكنند ...سلام ...سلام ...آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را ..بوييده اي ؟... ..زمان گذشت ..زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد ..شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد ...و با زبان سردش ..ته مانده هاي روز رفته را به درون مي آشيد ..من از آجا مي آيم ؟ ...من از آجا مي آيم ؟ ..آه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟ ...هنوز خاك مزارش تازه است ..مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ... ...چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار ...چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي ...چه مهربان بودي وقتي آه پلك هاي آينه ها را مي بستي ..و چلچراغها را از ساقه هاي سيمي مي چيدي ...و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي ...تا آن بخار گيج آه دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب ..مي نشست ...و آن ستاره هاي مقوايي به گرد لايتناهي مي چرخيدند. ..چرا آلان را به صدا گفتند ؟ ..چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان آردند! ...چرا نوازش را ..به حجب گيسوان باآرگي بردند ؟ ..نگاه آن آه در اينجا چگونه جان آ ن آسي آه با آلام سخن گفت ..و با نگاه نواخت ..و با نوازش از رميدن آرميد به تيره هاي توهم ..مصلوب گشته است. ..و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو ..آه مثل پنج حرف حقيقت بودند ..چگونه روي گونه او مانده ست. ..سكوت چيست چيست چيست اي يگانه ترين يار ؟ ..سكوت چيست به جز حرفهاي نا گفته ..من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت ست ..زبان گنجشكا ن يعني : بهار. برگ . بهار. زبان گنجشكان يعني : نسيم .عطر . نسيم. ..زبان گنجشكان در آارخانه مي ميرد. ..اين آيست اين آسي آه روي جاده ي ابديت ..به سوي لحظه ي توحيد مي رود ..و ساعت هميشگيش را با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها آوك مي آند . ..اين آيست اين آسي آه بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمي داند ..آغاز بوي ناشتايي ميداند ..اين آيست اين آسي آه تاج عشق به سر دارد ...و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست. ..پس آفتاب سر انجام .در يك زمان واحد بر هر دو قطب نا اميد نتابيد. ..تو از طنين آاشي آبي تهي شدي. ..و من چنان پرم آه روي صدايم نماز مي خوانند ... جنازه هايخوشبخت .جنازه هاي ملول ...جنازه هاي ساآت متفكر جنازه هاي خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراك ..در ايستگاههاي وقت هاي معين و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت ..و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي ... آه، چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند ..و اين صداي سوت هاي توقف ..در لحظه اي آه بايد بايد، بايد ...مردي به زير چرخهاي زمان له شودمردي آه از آنار درختان خيس مي گذرد ... من از آجا مي آيم؟ ..« ديگر تمام شد » : به مادرم گفتم ..هميشه پيش از آنكه فكر آني اتفاق مي افتد » : گفتم ..«. بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم ..سلام اي غرابت تنهايي ...اتاق را به تو تسليم مي آنم ..چرا آه ابرهاي تيره هميشه ..پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند .و در شهادت يك شمع ...راز منوري است آه آنرا ...آ ن آخرين و آن آشيده ترين شعله خواب مي داند. ايمان بياوريم ..ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ..ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل به داسهاي واژگون شده ي بيكار ...و دانه هاي زنداني. ..نگاه آن آه چه برفي مي بارد ... شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان ..ه زير بارش يكريز برف مدفون شد و سال، ديگر وقتي بهار ..با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود ..و در تنش فوران مي آنند فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار ...شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!

