صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

یه لقمه نون ، یه کاسه ماست
یه روی خوش ، یه حرف راست

من با همینا دلخوشم ، این برکت خونه ماست
هر وقت بهش رو میارم ، محرم راز ِ مادرم
پناهگاه من میشه ، چادر نماز مادرم
غیر از تو مادر کسی رو صدا نمی کنم دیگه
گوشه چادر تو رو رها نمی کنم دیگه
مادر من کجاست تا ، پشت و پناه من بشه
چشم همیشه خیس اون ، چراغ راه من بشه

این شعرم تقدیم به مامی جونم ، مامی های مهربونمون هم که زحمتهایی که واسمون کشیدن بی نهایته و ما خیلی دوسشون داریم ، فقط گاهی ، گهگاهی ، یکمی با هم اخم و تخم می کنیم که اونم عیبی نداره دیگه ؟ ها ؟؟؟؟

*****************************************************************************

 روزي خداوند انسان را آفريد. اما پيش از آنکه روح خود را در کالبد خاکي بدمد و پروژه را تکميل کند(!) سخت در انديشه فرو رفت. خدواند از خود پرسيد راز آفرينش را بايد از اين مخلوق خاکي پنهان کنم. اما کجا ؟؟ يکي از فرشته ها جلو آمد و گفت : ساده است ، بر بلنداي قله اي دوردست بگذار. خدواند گفت: نه ! انسان زمين را در خواهد نورديد و روزي آن را خواهد يافت. فرشته ديگري گفت: در ژرفاي اقيانوسي دوردست بگذار . خداوند باز گفت: انسان باهوش است ، زمين را به تسخير درخواهد آورد. آنجا هم پيدايش مي کند. سومين فرشته گفت: دورتر خيلي دور تر ، جايي در کهکشان. خداوند با لبخندي گفت: انسان من همه آسمان را از آن خود خواهد کرد . جايي از او پنهان نمي ماند. و سپس گفت اين راز را جايي خيلي دور ، خيلي نزديک پنهان مي کنم. و آن را در دل آدم پنهان کرد. آنقدر نزديک که از روز نخستين مي شناسيمش و آنقدر دور که هرگز بدان دست نخواهيم يافت. راز آفرينش ، راز سر به مهر عشق است و مهر ورزيدن. خداوند راز خود را بر ما گشوده است چشم دل مي بيند اما چشم سر نه ! به قول شيخ ابو سعيد ابوالخير : از شبنم عشق خاک آدم گل شد ** شوري برخاست فتنه اي حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند ** يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد راز آفرينش زن سالروز تولد آدم نزديک بود و خداوند سخت در انديشه ي هديه اي براي آدم بود. يکي از فرشتگان ، شايد ميکاييل ، پيش آمد و گفت : او را به گردشي بر فراز زمين ها و دريا ها ببر. خداوند گفت کم است. اين را خودش بدست مي آورد. فرشته ديگري شايد ، اسرافيل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد. خداوند ابرو در هم گشيد و گفت هنوز نميدانيد آدم کيست ؟ که چنين چيزي پيشکش مي کنيد ؟ فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزي دگر يکساله مي شد. و آنها نميدانستند چه ارزشي دارد اين روز. خداوند : گفت خودم مي دانم. سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره هاي پراکنده مهرباني را گرد آورند. و از لابلاي گلبرگ گلهاي زمين و بهشت شهد هاي خوشبو بياورند. وسپس آميزه اي از اين همه طراوت شهد و لذت را به باقي مانده گلي زد که آدم را از آن سرشته بود. آن روز آدم خوابيد ، و وقتي بيدار شد تنها نبود. خداوند زن را آفريد. روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زيباي هم آغوشي و تکامل دردانه (هاي) خداوند بود. روز تولد آدم ، روز مرگ تنهايي بود. عطر زن در زمين پيچيد. هديه عروسي اين دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود. تنها خداوند اين تنهايي را فهميده بود. چون خودش تنها بود. آدم ! تولدت مبارک ! حوا پيوندتان مبارک !
در ولادت صديقه طاهره ، فاطمه سلام الله عليها
زد ليلى حسن قدم در بزم حدوث قدم
يا سينه سينا زداز سر انا الله دم
يا شاهد هستى شد در جلوه ز غيب حرم
يا از افق عصمت رخشان شده بدراتم
يا گوهر درج شرف تابيده بحر كرم
روئيده گل خود رو از آب و گل آدم
وز لاله گلشن جان گيتى شده باغ ارم
يا صبح از ل طالع از ناصيه خاتم
يا كلك عنايت كرد طغراى وجود، رقم
آنصنع بديع كه شد ز آرايش لوح و قلم
يا زهره زهرا زدبر قبه عرش ، علم
بانوى ملك حشمت خاتون ملوك خدم
ناموس جمال ازل طاوس رياض قدم
كاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
ام الخلفا كه بود پيوسته پناه امم
هم قبله اهل دعاهم كعبه اهل همم
مشكوه نبوت را مصباح منير ظلم
انوار ولايت را چرخ فلك اعظم
افلاك امامت را او محور مستحكم
اسرار حقايق را سرچشمه و بحر خضم
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حكم
انسيه حورا اونى آسيه و مريم
صديقه كبرى او او سيده عالم
در ستر و عفاف و حيا باسر قدم توام
در عزم و مشيت او حكم ازلى مدغم
فرمان قضا و قدر در محكمه اش محكم
از قلزم جودش چه اين هر دو جهان ؟ يك نم
جز دست وجودش كو غارتگر ملك عدم ؟
يكشمه بهشت برين ز انگلشن حسن شيم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
رونق بطبيعت داد آنعنصر جود و كرم
هر ذره اى ز پرتو او شد دره افسر جم
هر چه نبود زان بيش در وصف جمالش كم
در نعت كمالاتش هر ناطقه اى ابكم
اى نام دلارايت بر خسته دلان مرهم
تا كى دل مفتقرت نالان بكمند غم ؟
اين سينه غمزده را لطفى كن و كن خرم
*****************************************************************************
******** هشت راهكار براي شكستن سكوت مردان ********

1- وقتي از همسرتان ميخواهيد كه كاري را انجام دهد بهتر است بگوييد :مي شه اين كار رو انجام بدي ؟ نه اين كه مي توني اين كار رو انجام بدي
بيشتر زنان در اين مواقع از كلمه "مي توني" استفاده مي كنند ،چرا كه به نظر مي رسد كه مودبانه تر باشد . ولي در اين صورت ،شما از همسرتان درباره توانايي او سوال مي كنيد تا اين كه به او بگوييد كاري را انجام دهد.
مردان ترجيح مي دهند كه درخواست شما مستقيم باشد هر چند ممكن است كه در ابتدا براي شما سخت باشد ولي درخواستهايتان را مستقيماًبه آنها بگوييد . بيشتر مردان صحبت مستقيم را به ايما و اشاره ترجيح مي دهند

2- رك و مستقيم با آنها صحبت كنيد.
سعي كنيد كه دقيقاً آنچه را كه مدنظر داريد به آنها بگوييد و تنها به سرنخ ها و اشاره كردن ها نپردازيد كه بعد هم از آنها انتظار داشته باشيد تا منظور شما را
دريابند . زنان بيشتر از مردان قادر به اين كار هستند .پس ساده و بي پرده مسايل را مطرح كنيد .

3- مختصر و مفيد حرفتان را بزنيد .
مردان توجه چنداني به جزئيات اطراف خود ندارند . مثلاً براي آنها مهم نيست كه پرده هاي خانه فلاني چه رنگي بود يا بلوز پشمي فلان خانم دست باف بود يا حاضري ؟ پس سعي كنيد تا حد امكان از پرداختن به جزئيات نزد همسرتان چشم پوشي كنيد مگر اينكه او مرد نكته سنج و ظريفي باشد .

4- وقتي از او مي خواهيد كه نظرش را راجع به چيزي بدهد ،مطمئن شويد كه منظورش را فهميده ايد ، در غير اينصورت دوباره بپرسيدتا مطمئن شويد .مثلاً وقتي مي خواهيد لباسي را بخريد و از او نظرش را مي پرسيد شايد بگويد كه چندان برايش مهم نيست و هر چه كه شما بپسنديد او هم مي پسندد . ولي وقتي كه لباس را خريديد ممكن است كه رنگش را چندان جالب نداند بنابراين بهتر است قبل از خريد نظرش رادقيقاً بدانيد ،حتي اگر بگويد برايش فرقي ندارد .

5- او را به گوش نكردن به حرفهايتان متهم نكنيد .
اين كار شما حس تحقير و ناپختگي را در او ايجاد مي كند و او شما را همانند كنترل كننده اي براي خود خواهد ديد . مطالب و گفته هاي خود را كوتاه كنيد
و فرض كنيد كه او هم گوش مي كند .

6- درك كنيد كه زنان بيشتر از مردان به گوش كردن بها مي دهند .
براي يك زن گوش كردن به صحبت طرف مقابل در حكم راهي براي بيان عشق و علاقه به او و حتي منعكس كننده يك ارتباط است . ولي براي يك مرد، نه .

7- وقتي كه به شما گوش مي دهد از او تشكر كنيد
مردان به اين نوع تاييد و تصديق از جانب شما نياز دارند ، بخصوص كه در حيطه روابط ميان شما هم باشد .آنها اغلب احساس مي كنند كه بر لبه پرتگاهي قرار دارند و نمي توانند كه نيازها و خواسته هاي همسرشان را كاملاً دريابند . به همسرتان كمك كنيد تا اعتماد به نفس بيشتري را حس كند و اين كار را با تقدير و تشكر از تلاشهايش انجام دهيد . اين برخورد شما اشتياق او را براي تلاش در جهت بهبود ارتباط با شما بيشتر خواهد كرد.

8- زماني كه با دوستان و نزديكانتان هستيد به آنها بگوييد كه همسرتان چقدر شما را درك مي كند .
با اين كار شما، او احساس مي كند كه يك مرد افسانه اي و اسطوره اي است و به زودي او نيز شنونده خوبي براي شما خواهد شد.


تقديم به تمام خانمهاي عزيز

****************************************************************************************
در آغوش مادر
تقديم به همه  کسانی که مادرشون فوت کرده

يادم مياد توي زمين :...يه بچه بيچاره بود !...پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود....کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :..آي روزنومه ! آي روزنومه !اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد ...آها !..بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض ....ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ، واسه مريض که مادرش بود و عزيز ...يواش يواش ايام نوروز ميرسيد خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،..يهو يه تصميمي گرفت :.زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!..بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز ...ميزد و ميخوند:..ارباب خودم سام و عليکم..ارباب خودم سرتو بالا کنارباب خودم بز بز قندي...ارباب خودم، چرا نمي خندي !!بچه هاي پولدار شهر،...ازصداي خنده اون ، شادي اون...پول دادنورفتن سوي کاراي خود.بچه غصه دار قصه ما :...با شادي کردن پول گرفت .چه کار سختي بود و بس غصه داري شادي کنه !به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،هي خودشو خالي کنه !...خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش ...دويد سوي خونه سرد...ساعت شمار هي تيک وتيک...مي رفت سوي سال ديگهوقتي رسيد بچه خونه:...سال ديگه شد ، سال ديگه..بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !..سال نوئه ، براتون نون آوردم ...اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...

**************************************************

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... و اين منم ...زني تنها ...در آستانه ي فصلي سرد در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين ...و يأس ساده و غمنا ك آسمان ..و ناتواني اين دستهاي سيماني . ...زمان گذشت ...زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول ديماه است ...من راز فصل ها را مي دانم ..و حرف لحظه ها را مي فهمم نجات دهنده در گور خفته است ...و خاك ‚ خاك پذيرنده ..اشارتيست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. ...در آوچه باد مي آيد ...در آوچه باد مي آيد و من به جفت گيري گلها مي انديشم ...به غنچه هايي با ساق هاي لاغر آم خون ..و اين زمان خسته ي مسلول ...و مردي از آنار درختان خيس مي گذرد ...مردي آه رشته هاي آبي رگهايش مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش ...بالا خزيده اند ..و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را ...تكرار مي آنند ...سلام ...سلام ...و من به جفت گيري گلها مي انديشم . ...در آستانه ي فصلي سرد ...در محفل عزاي آينه ها ...و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ و اين غروب بارور شده از دانش سكوت ...چگونه مي شود به آن آسي آه مي رود اينسان صبور ، ....سنگين، ...سرگردان. ...فرمان ايست داد . ...چگونه ميشود به مرد گفت آه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست. ...در آوچه باد مي آيد ....آلاغهاي منفرد انزوا ...در باغ هاي پير آسالت مي چرخند ...و نردبام ...چه ارتفاع حقيري دارد . ...آنها تمام ساده لوحي يك قلب را ...با خود به قصر قصه ها بردند ...و اآنون ديگر ..ديگر چگونه يك نفر به رقص..بر خواهد خاست ...و گيسوان آودآيش را ...در آبهاي جاري خواهد ريخت ..و سيب را آه سرانجام چيده است و بوييده است ...در زير پا لگد خواهد آرد ؟ ...اي يار ، اي يگانه ترين يار ...چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند. ..انگار در مسيري از تجسم پرواز بود آه يكروز آن پرنده نمايان شد ...انگار از خطوط سبز تخيل بودند ...آن برگ هاي تازه آه در شهوت نسيم نفس ميزدند ...انگار ...آن شعله بنفش آه در ذهن پاآي پنجره ها ميسوخت ...چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود . ...در آوچه باد مي آيد ...اين ابتداي ويرانيست ...آ ن روز هم آه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد ...ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز ...وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد ..ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟ ...ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم می رسيم و آنگاه ....خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد آرد. ....من سردم است ..من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد ..«؟ آن شراب مگر چند ساله بود » اي يار اي يگانه ترين يار ...نگاه آن آه در اينجا زمان چه وزني دارد ...و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند ..چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري ؟ ..من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم ..من سردم است و ميدانم ....آه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي جز چند قطره خون....چيزي به جا نخواهد ماند. ...خطوط را رها خواهم آرد ...و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم آرد و از ميان شكلهاي هندسي محدود ...به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد ...من عريانم، عريانم، عريانم ...مثل سكوتهاي ميان آلام هاي محبت عريانم ...و زخم هاي من همه از عشق است ...از عشق عشق عشق. ...من اين جزيره سرگردان را ..از انقلاب اقيانوس ...و انفجار آوه گذر داده ام ..و تكه تكه شدن، راز آن وجود متحدي بود ...آه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد. ...سلام اي شب معصوم ! .سلام اي شبي آه چشمهاي گرگ هاي بيابان را ..به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي آني و در آنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها ...ارواح مهربان تبرها را مي بويند ...من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم ...و اين جهان به لانه ي ماران مانند است ..و اين جهان پر از صداي حرآت پاهاي مردميست ...آه همچنان آه ترا مي بوسند ..در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند. ..سلام اي شب معصوم! ...ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست. چرا نگاه نكردم ؟ ..مانند آن زمان آه مردي از آنار درختان خيس گذر مي آرد... ..چرا نگاه نكردم ؟ ...انگار مادرم گريسته بود آن شب ..ان شب آه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت آن شب آه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ...آن شب آه اصفهان پر از طنين آاشي آبي بود، و آن آسي آه نيمه ي من بود، به درون نطفه من بازگشته بود ..و من درآينه مي ديدمش،
آه مثل آينه پاآيزه بود و روشن بود ..و ناگهان صدايم آرد ..و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ... ..انگار مادرم گريسته بود آن شب ..چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ي مسدود سر آشيد ..چرا نگاه نكردم ؟ ..تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند ..آه دست هاي تو ويران خواهد شد ..و من نگاه نكردم ..تا آن زمان آه پنجره ي ساعت ..گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت ..چهار بار نواخت ..و من به آن زن آوچك برخوردم ...آه چشمهايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند ...و آن چنان آه در تحرك رانهايش مي رفت ..گويي بكارت روياي پرشكوه مرا ...با خود بسوي بستر شب مي برد. ...آيا دوباره گيسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟ ...آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم آاشت ؟ ...و شمعداني ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟ ...آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟ ..آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟ ...« ديگر تمام شد » : به مادرم گفتم هميشه پيش از آنكه فكر آني اتفاق مي افتد » : گفتم ..« بايد براي روزنامه تسليتي بفرستي انسان پوك ...انسان پوك پر از اعتماد ..نگاه آن آه دندانهايش ..چگونه وقت جويدن سرود ميخواند ..و چشمهايش ...چگونه وقت خيره شدن مي درند ..و او چگونه از آنار درختان خيس ميگذرد: ...صبور ، ...سنگين، ...سرگردان، ...در ساعت چهار ...در لحظه اي آه رشته هاي آبي رگهايش ..مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش ..بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونينرا ..تكرارميكنند ...سلام ...سلام ...آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را ..بوييده اي ؟... ..زمان گذشت ..زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد ..شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد ...و با زبان سردش ..ته مانده هاي روز رفته را به درون مي آشيد ..من از آجا مي آيم ؟ ...من از آجا مي آيم ؟ ..آه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟ ...هنوز خاك مزارش تازه است ..مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ... ...چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار ...چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي ...چه مهربان بودي وقتي آه پلك هاي آينه ها را مي بستي ..و چلچراغها را از ساقه هاي سيمي مي چيدي ...و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي ...تا آن بخار گيج آه دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب ..مي نشست ...و آن ستاره هاي مقوايي به گرد لايتناهي مي چرخيدند. ..چرا آلان را به صدا گفتند ؟ ..چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان آردند! ...چرا نوازش را ..به حجب گيسوان باآرگي بردند ؟ ..نگاه آن آه در اينجا چگونه جان آ ن آسي آه با آلام سخن گفت ..و با نگاه نواخت ..و با نوازش از رميدن آرميد به تيره هاي توهم ..مصلوب گشته است. ..و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو ..آه مثل پنج حرف حقيقت بودند ..چگونه روي گونه او مانده ست. ..سكوت چيست چيست چيست اي يگانه ترين يار ؟ ..سكوت چيست به جز حرفهاي نا گفته ..من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت ست ..زبان گنجشكا ن يعني : بهار. برگ . بهار. زبان گنجشكان يعني : نسيم .عطر . نسيم. ..زبان گنجشكان در آارخانه مي ميرد. ..اين آيست اين آسي آه روي جاده ي ابديت ..به سوي لحظه ي توحيد مي رود ..و ساعت هميشگيش را با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها آوك مي آند . ..اين آيست اين آسي آه بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمي داند ..آغاز بوي ناشتايي ميداند ..اين آيست اين آسي آه تاج عشق به سر دارد ...و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست. ..پس آفتاب سر انجام .در يك زمان واحد بر هر دو قطب نا اميد نتابيد. ..تو از طنين آاشي آبي تهي شدي. ..و من چنان پرم آه روي صدايم نماز مي خوانند ... جنازه هايخوشبخت .جنازه هاي ملول ...جنازه هاي ساآت متفكر جنازه هاي خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراك ..در ايستگاههاي وقت هاي معين و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت ..و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي ... آه، چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند ..و اين صداي سوت هاي توقف ..در لحظه اي آه بايد بايد، بايد ...مردي به زير چرخهاي زمان له شودمردي آه از آنار درختان خيس مي گذرد ... من از آجا مي آيم؟ ..« ديگر تمام شد » : به مادرم گفتم ..هميشه پيش از آنكه فكر آني اتفاق مي افتد » : گفتم ..«. بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم ..سلام اي غرابت تنهايي ...اتاق را به تو تسليم مي آنم ..چرا آه ابرهاي تيره هميشه ..پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند .و در شهادت يك شمع ...راز منوري است آه آنرا ...آ ن آخرين و آن آشيده ترين شعله خواب مي داند. ايمان بياوريم ..ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ..ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل به داسهاي واژگون شده ي بيكار ...و دانه هاي زنداني. ..نگاه آن آه چه برفي مي بارد ... شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان ..ه زير بارش يكريز برف مدفون شد و سال، ديگر وقتي بهار ..با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود ..و در تنش فوران مي آنند فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار ...شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم