صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

رد پايي  بر روي شن ها

 

ديشب رويايي داشتم

خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم

همراه با خود خداوند

و بر روي پرده شب

تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم

همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم

روز به روز زندگيم را

دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد

يکي مال من ، يکي مال خداوند

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت

آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم

در بعضي جاها فقط يک رد پا بود

اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود

روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....

آنگاه از او پرسيدم :

خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي

و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم

حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟

خداوند گفت :

اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .

آن رد پاها رد پاي من است که ديدي

و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.

 

بهانه‌ها و رؤياها

بهانه‌اند لباسها. به حالتي ....گوناگون در مي‌آيم هر روز. ..اگر حس مي‌كنم راهبه‌ام، در عصر ...بانويي پ‍ُر از جواهرم، و بعد باز مي‌گردم به عمقم ..اي كاش براي چهره نيز مي‌توانست همچند باشد، اما همچو دلقك‌ِ نمايشگاهم. ...گاهي دستم نقابي شاد ..نقاشي مي‌كند و گاهي هولناك.

........
چيزي كه يك رؤيا بود، اگر خوش‌طالع باشي ...و به حقيقت بپيوندد، با شتاب بايد ...بجهي براي مكيدن هر قطره‌اش ..يك تأخير كوتاه، برايت فاجعه‌اي خواهد بود. ..رؤياي به حقيقت پيوسته، يك مژه بر هم زدن است
ج‍ِني‌ست كه سپيده‌دم مي‌ربايدش ..و اگر ادامه بيابد؟ نيرويي كه رشد مي‌كند ...خيلي سريع فرمانرواي مستبد تو مي‌شود.
....
م‍ِه‌آلود چمنزار ...چهرة واقعي‌مان را ...با پردة تئاتر، نقاب، ..سپر و تور مي‌پوشانيم. ...بي‌آلايشي‌ِ نيلوفر آبي ...و ماهيت نيش‌ِ گزنه .را بايد يافت.
لباسها، بهانه‌ها. تو كه عاشقم هستي ..مرا وصف كن، تفسير كن، در تابش نور بنگر، ...بو كن، حفر كن، درك كن و بياب ..سوزن‌ِ طلايي را در خرمن كاه....

****************************************************

 

نسبت‌ معكوس‌ وقتي‌ نمي‌خواني‌، ....آيا صدايت‌ سكوت‌ است‌؟ ...من‌ به‌ وضوح‌ صدايت‌ را مي‌شنوم‌ ــ ...صدايت‌ سكوت‌ است‌. ...آيا چهره‌ات‌ تار و تيره‌ است‌؟ با چشمان‌ بسته‌ام‌
به‌ وضوح‌ چهره‌ات‌ را مي‌بينم‌ ــ ..چهره‌ات‌ تار و تيره‌ است‌

 ************************************************************************

حكايتي از زبان حضرت مسيح (ع) نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ كارگران يكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم. مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم. مسيح گفت : بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند. شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند

*****************************************************

بابا منو تنها نذار ...با اين وجود بي قرار ...ماند ز تو گر بروي ..طفل يتيمي يادگار ...تا من نگريم زار زار ...بابا بيا بابا بيا * ....بازنده گشتم در قمار
بودم گر از بازي كنار ...در حيرت و انديشه ام ...از دست كار روزگار
خواهم تو را ديوانه وار ...بابا بيا بابا بيا ** ....بابا چه سخته زندگي .دور از تو وآغوش تو ...بوي تو را دارد هنوز ...اين آخرين تنپوش تو بهشتم بود رو دوش تو بابا بيا بابا بيا ...*** ...از ياد خود بردي مگر سيما ي معصوم مرا رفتي ولي جايت هنوز ...خالي بود در اين سرا ...ياد آور اين دردانه رابابا بيا بابا بيا ...بابا نمي داني چه ها ...از دوري تو مي كشم ..دستي دگر نمي كند ...با گرميش نوازشم ...اين گشته تنها خواهشم ...بابا بيا بابا بيا
***** بابا چه ها كردي كه من ...تنها تو را خواهم ز جان ..برگرد و شادم كن دگر ..تا زنده ام پيشم بمان ..قدر وفا ي من بدان ..بابا بيا بابا بيا
****** ايكاش در خانه ئ ما روح تو بود و جسم تو .پيچيده افسوس اين زمان ...تنها طنين اسم تو ..اين بود راه و رسم تو? بابا بيا بابا بيا(تقديم به..

 *****************************************

مرسی ازتمام کسانی که بااپ ويژه مادرمظلوميت بااحترام برخوردکردند...

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم