صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم...هرچی خواستم نرسیدم....به هرچی که نخواستم رسیدم...حالاجزعمرگره توی گره هیچی نمی خواهم....هیچکی یادداشته هیچوقت نتوشت دیگه من ازتوهم دفتربی خاطره هیچی نمی خواهم....تاسرازخاطره دستای رنگین درآرم....جزقلم وقتی پرازجوهرهیچی نمی خواهم....نبین ازعشقای توی بچگی هیچی نمی گم...جرتووبادکنک سرهیچی نمی خواهم...تیکه چوبی باشداسب کودکی های من...هی می پرسین چی می خواهی ..اونکه می خواهم نیستموباز....انگاری گوش خلایق کره ...هیچی نمی خواهم...من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم(توی اين دوهفته ازخداااخواستم ...

********************************************************

بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!

**************************************************************

دعا
+++++++++
خدايا!اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد،نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار مي کشيدم خدايا!اگر تکه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يک روز آن بگذرد بي آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم دوستشان دارم و به زنان و مردان مي قبولاندم که محبوب منند و در کمند عشق، عاشقانه زندگي مي کردم.
********************************************************
یک نفر
++++++++
يک نفر.... يک جايي... تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش. يک نفر ... يک جاي... در حال فکر کردن به توست
 *******************************************************
 
تاريكي
++++++
كنفسيوس : به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد ، يك شمع روشن كنيد.
*******************************************************
 
بوي گل
++++++
دستانم بوي گل ميدادمرابه جرم چيدن گل محاکمه کردن پيش خود نگفتند شايد من گلي کاشته باشم...
*******************************************************
بردن
+++++
يس لومباردي : بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا !!
*******************************************************

کتاب

+++++

آدما مثل کتاب مي مونند که تا وقتي تموم نشن واسه ي بقيه جذابن. پس سعي کن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم نشي، براي اينکه وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يه کتاب ديگه

*******************************************************

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

*******************************************************

 

زماني که گلدون شکست ..........پدر گفت: حيف شد !...مادر گفت: عمرش کوتاه بود !...برادر گفت: زيبا بود !..خواهر گفت: مال من بود !...دوست گفت: فداي سرت !اما .......زماني که قلبم رو شکستي هيچکس و هيچکس حتي آخ هم نگفت!!!!!!
 *************************************************************
 در شهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود(ازهردست بدی ازهمون دست میگیری)
********************************************************
 
 رد پايي  بر روي شن ها
  ديشب رويايي داشتم... خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم همراه با خود خداوند و بر روي پرده شب  تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم روز به روز زندگيم را دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد يکي مال من ، يکي مال خداوند  راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافتآنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم در بعضي جاها فقط يک رد پا بود اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....  آنگاه از او پرسيدم :خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي و من پذيرفتم که با تو زندگي کنمحال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟ خداوند گفت :اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم . آن رد پاها رد پاي من است که ديدي  و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.
 
 
 
 فصل‌ها گذشتند ...فصل‌ها تقريبا ....رقصان‌ گذشتند، صد بار. ...گلبرگ‌هاي‌ سرخ‌ پژمرده‌، ...و چند برگ‌ سرد نقره‌اي‌ دارم‌: ...شايد فصل‌ها باز نخواهند گشت‌. ...من‌ چقدر گريه‌ كردم‌، بعد چقدر خنديدم‌ ...در آن‌ رقص‌ شادي‌; اما بعد، ...خسته‌، گفتم‌: رهايم‌ كنيد. و اينك‌ ...آن‌ها ديگر نيستند. ..زمستان‌ نيست‌ نه‌ حتي‌ تابستان‌، ...نه‌ پائيز و نه‌ بهار ...(بدرود، دانه‌هاي‌ برف‌، ..بدرود، نوازش‌هاي‌ آپريل‌، ...درياهاي‌ آبي‌، جنگل‌هاي‌ ط‌لائي‌) ..و نه‌ صبح‌ است‌ و نه‌ عصر ...اما اگر من‌ با انگشت‌ سنگي‌ را لمس‌ كنم‌ ...باز هم‌ آفتاب‌ ولرم‌ را روي‌ آن‌ ....سنگ‌ بيچاره‌ حس‌ مي‌كنم‌، ....و فكر مي‌كنم‌ كه‌ زندگي‌ من‌خواهر آن‌ است‌. يك‌ ستاره‌ ...مي‌آيد، و به‌ من‌ سلام‌ نمي‌كند. ديگر هيچ‌ كس‌ مرا نمي‌شناسد

 
نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم