صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

روزوشب کاردلم ناله وآه است بيا

بی تو عمر همه عالم به تباه است بيا

صبرايوب مرا نيست که هجرتوکشم

دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا

بی توای ماه زمين عرصه دلتنگی هاست

جلوه روی تو چون جلوه ماه است بيا 

شب وروزم همه درحسرت ديدارگذشت

روی زردودل بيمارگواه است بيا

دل دگرازجورزمان سخت به تنگ آمده ايم

روزماچون شب تاريک وسياه است بيا

وعده کردی شرظلم اگرشعله کند

خواهی آمدلين همان لحظه وگاه است بيا

چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست

سايه ات برسرماعزت وجاه است بيا

 

زندگی مسيری مستقيم وآسان  نيست ...که بی مانع و آزاددرآن سفرکنيم بلکه هزارتويی ازگذرگاههاست که درآن ميان بايدراهمان رابجوييم وگاه خود رادرکوچه ای بن بست گيچ وگم بيابيم...امااگرايمان داشته باشيم...خداهميشه دری برمامی گشايد  نه دری که مابدان انديشيده باشيم...بلکه دری که درنهايت ...آن رابه سودخودمی يابيم...

با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . ز پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟ به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

 

************************************************************

دوازده سال در شهر اورفالیس انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود بازگردد .
از راه برسد و او را به جزیره زادگاهش باز گرداند .
"
هنوز زود است که از پیش ما بروی ؛
تو در تاریک ، روشن حیات ما چون روز درخشیدی
و جوانی تو زندگی ما را پر از احلام و آرزوها کرده است .
تو در میان ما غریبه نبودی ؛ تو در میان ما مهمان نبودی ،
روا مدار که چشمهای ما گرسنه دیدار تو ماند .
مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و زندگی تو در میان ما به یک خاطره بدل شود .
تو مانند یک روح در میان ما زیستی و سایه تو نوری بر چهره ما فشانده است .
ما تو را بسیار دوست داشته ایم ، اما عشق ما خاموش و پنهان بود .
اکنون این عشق با صدای بلند فریاد می کند و در پیش روی تو حجاب برمی دارد و
خود را فاش می کند .
و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد
."
و دیگران نیز آمدند و التماس کردند . اما او به آنها پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و
آنها که نزدیک تر بودند ؛ دیدند که اشکهایش بر دامنش می ریزد .
این و نوشتم چون ..... ( از کتاب پیامبر...)

 

( بي خيال )
بي خيال که نارفيق روزگار...دل گرم تو نداره سايه سار...بي خيال اگه که زيراين کبود...از شروع قصه هات هيچکي نبود ....نشکن از اين که نداري مهربون...توي خلوت شبات يه همزبون...نگيره غصت از آدماي سرد..نشه درد دل تواين همه درد...ولشون اگه که بي خيالتن...نزاراين جور چيزا...، .بهت غصه بدن ...بگو، داد بزن:خوشم آی آدما !!..
غصه ای نيست اگه تلخين شماها...! ..غصه ای نيست اگه تلخين شماها...!

 

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببر
خدا مرا به‌ دوردست‌
روي‌ بال‌هاي‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ مي‌كنم‌:
جائي‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نيست‌،
تا اين‌ عشق‌ پاك‌، تسليم‌ نشود;
جائي‌ كه‌ هميشه‌ گل‌هاي‌ سرخ‌ شكفته‌ مي‌شود،
مانند ياقوت‌هايي‌ كه‌ آنها را پوشانيده‌ باشد;
جايي‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگريد
براي‌ پيوستن‌ به‌ عاشقان‌.
مي‌خواهم‌ به‌ آن‌
سرزمين‌ دور بروم‌، جائي‌ كه‌ پسران‌ نوجوان‌
در حال‌ دويدن‌، براي‌ عشق‌ رنج‌ مي‌كشند;
جايي‌ كه‌ دختران‌ نوجوان‌
در عصرهايي‌ كه‌ جشن‌ است‌
ميان‌ پنجره‌هاي‌ پر از گل‌ نشسته‌اند
و پنهاني‌ مي‌گريند، با اندوهي‌ آسماني‌ ...خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببرازاين جاا...... 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم