صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

در31 شهريورماه سال 1359رژيم بعث عراق به خيال يک پيروزي آسان رسما به ايران اعلام جنگ داد حمله اي گسترده به غرب وجنوب غرب ايران که آغازگري براي 8سال مقاومت دليرانه بود.8سال نبردي که درآن رزمندگان اين مرز وبوم باهمه کاستي ها ودلشکستگي ها در روز نبرد آنچنان مرد ومردانه جنگيدند که نه تنها چشم دشمن خيره ماند.بلکه خودي وبيگانه رابه تحسين واداشت.

((بياد دلير مرداني که دربيابان هاي جنوب وبرروي سنگ هاي گداخته از آتش صداميان جان باختند وبا خون خود ايران رانگاه داشتند))

روي سينش يه ستاره...توي دستاش يه تفنگ...رو زمين چيزی نداره...مردميدون ومرد جنگ ...مثل ابر پاره پاره ...پر بغض انتظاره...بزنه به شط وحشت...دل خورشيد بياره...دل خورشيد پر خون ميشه غروب...گل سرخ اسمون ميشه غروب.....اي طليعه دار مرگ...اي سفير صاعقه...اي که ارزوي تو خون هر شقايقه..اون که غريو تو خاک ارغواني کرد..نبض بودن هنوز...بس که قلبش عاشقه تن سرخ مرد ميدون...اي عقيق تابناک...مثل خورشيد که افتاده روي ظلمت خاک...وقتي روز با اسمون وداع کنه مثل مهتاب مي درخشه نبض بودن هنوز بس که قلبش عاشقه....

سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسي رفتي جبهه امروزتوي اين فکر بود که چطورشما را فراموش کرديم....

خيلي ازشما هنوز توي بيمارستان يک ور خوابيد توي اين همه سالها حتي  يک بارهم به شما سر نزده ايم...وقتي بعضي از جانبازان نشان مي دهد دربهترين حالت يک ساعت توي فکر مي رويم وبعد ازياد مي بريمتون...ويا با وقاحت تمام مي گم جنگ ديگر تمام شد چي مي خواهند ازمردم بزاريد نفس بکشند...مي خواست نره چنگ کسي که مجبور نکرده بود...نمي دونم اگرکسي  شکنجه که شما در زندان بعثي ها در اردوگاههاي بغداد وتکريت و...براي خودش يک لحظه مي توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمي دونم اگر شما براي آزادي وارزش ها وبراي ناموس نجنگيده بوديد الان من کجا بودم  شايد داشتم نوکري بعثي مي کردم...نمي دونم رزمندگان سخت هم رزمي خود براي حفظ ارزش ها وپاسداري ازميهن وصيانت از ازادي مردمش در يک لحظه بر اثر گلوله مستقيم تانک تکه تکه شده باش از دست داد يا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را مي ديد و ازگرسنگي وتشنگي سنگ بر شکم مي بست...حال خيلي تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو يا سه باريک مراسم مي زارند واز امثال تو تقديرمي کند   مي دونم درس خواندن ياخوش گذراندن  ویا کنج مساجد وتکايا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسينه سپرکردن درمقابل گلوله هاي آتشين و روي مين رفت يا درکارون خروشان غرق شده بودند..
مي دونم بسياري ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها  گفت که پس چنگ ((اضافي زنده ايم)) زيرا شما با عشق به اين نبرد هشت سال رفت...مي دونم که شما ما را ازبزرگترين جنگهاي جهان و ازدست حيوان خونخوار نجات داد...مي دونم امثال من وقتي صداي آژير حمله هوايي درشهر پخش مي شد به زيرزمين و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسيب نبيند پنهان مي برديم وزير لب غروغرو مي کرد اين جا چکار کرد نمي توانيد همين بزند معمول نيست چکار مي کند ان جلو.... مي دونم تا روز پيروزي تا لحظه بيرون راندن  حيوانات خونخواردرکانون توجه بوديد و ازفرداي ان به جاي ان که پاس رزمندگي شما قدر بدانيد وصدر نشيد زجرکشيد وبه گوشه تنهايي وکنج فراموش رفتيد...مي دونم امثال شما وقتي جنگ شد بدون کوجک ترين ادعاو چشمداشتي جان خود رابه کف دست گرفتيد وبراي دفاع ازميهن وناموس وايين به ميدان رزم رفتيد...و بعضي طعم تلخ اسارت رابه جان خريد وحتي از دست دادن اعضاي بدنتان نيز تحمل کرديد تا ايران همواره ايران باقي بماند..بامردمانش با ايينش وبانواميسش..

حالا پس سال که ان حيوان خونخوار درقفس هست مي دونم که تنها مرحم  هم رزم شما همين بود....نمي دونم چرابه اينجا رسيديم نمي دونم...چرا خيلي از شما حالا فراموش کرديم....چرا حاضر نيستم صحنه هاي جنگ را ببنيم نمي دونم..اين که اگر بازم همچنين شرايطي پيش بيايدمن يا کسي حاضر مي شه از کشورمان دفاع کنه يا نه.....ولي مي دونم ازخيلي چيزا فاصله گرفتيم...

ازخيلي چيزهاي که يه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينم نمي دونم

    فقط مي توانم بگم  ((بردار روسياهم وشرمگينم..))

                                                                       صليب نقره ای

گروه خوني من درياست(براي شيميايي‌هاي جنگ)

 

 جراحت پريم يا مولا....خون دل ميخوريم يا مولا....چه قسمها که نابجا خورديم...و نديديم که از کجا خورديم...عشقها عشقهاي پوشالي...وعده ها وعده هاي تو خالي...ناله ساز را نمي فهميم
شورآواز را نمي فهميم...آنکه پايش به جبهه جاماندست..چند ساليست بي عصا ماندست
از پس اندازچند ساله فقط..در کفش چند پينه جا ماندست...در همين شهر در ميان شما
يک نفر در معاش جاماندست...چقدر راه تا خدا ماندست..چقدر راه تا خدا ماندست

 

چه بر سر این مرد جنگی آمده است؟....

راستی چه بر سر محمد آمد؟ چه کسی مسئول است؟ و چه کسی پاسخگوی خانواده محمد خواهد بود؟

زن محمد .... بنیاد تهران واقعا بی حرمتی دیدم. نه تنها من که خیلی از خانواده های دیگر می آمدند آنجا مورد اهانت و تمسخر قرار می گرفتند. خودم چند باری که رفتم بنیاد اصلا نتوانستم با دیدن این مسائل تحمل کنم. از خدا خواستم که کارم را به بنیاد نیندازد.چون می بینم با جانبازانی که با زن و بچه و با چه وضعیت جسمی از شهرستان می آیند، چه برخوردی می‌شود.....فاطمه می گوید:  اگر بگوییم تنها دیوار صدای ما را می شنود!......... خیلی جاها رفتم،یک بار وقتی به دفتر یکی از مدیران بنیاد رفتم و درخواستی را برای تشکیل کمیسیون پزشکی ارائه کردم-ببینید چگونه جواب مرا دادند- این مدیر با صراحت برگشت به من گفت:الان مشکل شما چیست؟جانباز کجاست؟گفتم:الان بیمارستان بستری است.گفت:مشکل دارو دارید؟گفتم:نه،مشکل دارو ندارد الان برادرم در بیمارستان است و من برای تعیین درصد آمده ام.گفت:"خانم درصد می خواهید چه کار ایشان که اول و آخرشهید می شود درصد را می خواهید چه کار؟بالاخره یک چیزی برای زن وبچه اش می گذارند که بخورند"!این حرفها خیلی زجرآوراست.....محمد : گفتم که وقتی عشق در هر کاری وجود داشته باشد تمام مشکلات آسان می شود، اگر 10 باردیگر هم زمان به عقب برگردد باز هم به جبهه می روم، حتی اگر باز هم جانباز شیمیایی شوماماهمسر و فرزندانش را . بچه ای که او هم دوست دارد دست بابا را بگیرد و به تفریح برود. همه این ها روحیه جانباز را  کسل تر می کند. بچه ای که میداند بابا هر لحظه امکان دارد نباشد و همسری که می داند مرگ در کمین شوهرش  است ، انگار یک التهاب همیشه همراه این خانواده است ، اما با این حال باز هم برای هدفم حاضرهستم بجنگم..... زن محمد>ما عادت به این نوع زندگی کرده ایم. اما این وضعیت در خانواده هایمان تأثیر بدی می گذارد . نگذارید جانباز در مقابل خانواده اش شرمنده باشد . بگذارید که بتوانم آنها را اداره کنم . نه اینکه آنها بگویند خب تو که در این راه بودی چه شد که حالا من راه تو را بروم. حرف درددل امثال محمد:

خانه ام را فروختم و هزینه درمانم کردم، این حق ماست؟!
-
دیگر از ما چه مانده است؟!
-
مگرچقدر از عمر ما باقی مانده است ؟ ما دهه دوم جانبازی مان را طی می کنیم
-
اکثر همسران جانبازان اعصاب و روان به رختشویی در خانه های مردم افتاده اند
-
بچه ها،  ویلچرهایشان را می فروشند تا خرج زندگی شان جور شود، بسیاری از جانبازها بیکار هستند
-
که همه چیز را از غرب کپی می کنیم، چرا رسیدگی و برنامه ریزی و نظم غربی ها در مورد معلولان را یاد نمی گیریم؟
-
نگذارید کار به آنجا برسد...!
ـ بعضی ها مسخره مان می کنند !
ـ اینجا حتی آمبولانس نداریم، هرچه امکانات هم هست به برکت احمدی نژاد در دوران شهرداری است، نه بنیاد و ایثارگران
- «
دست چین شدن و نورچشمی شدن برخی» اگر دیدار آقا می خواهند  ببرند، اگر دیدار رئیس جمهور باشد، اینها را می برند
-
ما روی پل صراط از اینها نمی گذریم
-
ولی اگر دوباره جنگ شود، باز هم می رویم در راه اسلام و انقلاب می جنگیم...."

-والله دیگر در توانم نیست کاری انجام دهم.  واقعا مانده ام چه کار کنم من با این وضعیت جسمی و اعصاب  و با کیف کپسول اکسیژن که همیشه باید همراهم باشد چطور می توانم کار کنم؟!

 اگر مردم در جریان واقعیت ها قرار بگیرند و دریابند که تنها چند درصد از ایثارگران از مزایای ویژه ای برخوردارند و بسیاری از آنان پس از جنگ با مشکلات و آسیب های فراوان روبرو بوده اند، اولا دید نادرستی را که به آنان دارند تغییر خواهند داد و ثانیا تمام تلاش خود را به کار خواهند بست تا آنان به حق و حقوق شرعی و قانونی خود برسند. کافی است کسی برای یک لحظه، فقط یک لحظه خود را جای یکی از ایثارگران بگذارد.آیا کسی هست که در مقابل تمام مال دنیا حاضر باشد عضوی از بدن خود یا عزیزی از خانواده را از دست دهد؟

 

اصلامهم نیست برات اگرروایت یک همسرجانبازپس مرگ شوهرش بشنوی....درست....اصلا مهم نیست اگربدونی دو جانبازشیمیایی دیگربه درجه شهادت رسیدند....چکارداری به این کار.....اصلا به من چه صورت محمد که هروقت عراق توی میدان نبردمی دیدند محمد فرمانده علمیات می ترسیدندالان  ورم کرده وسیاه است...اصلابه من چه جانبازشیمیایی بعدازسالها به بنیادمراجعه کرد اما.......اصلا واکسی خیابان فاطمی به من چه جانباز.....به من چه یک روز توی سنگرهای خاکی جهبه بود حالا دارتوی کاراژ جون می دهد.....اصلا به من چه جانباز کرج توسط مسول بنیاد جانبازان مصدوم شد....اصلا به من معصومه دخترجانبازبا قاب عکس بابایی صبحت می کند تاباخود بابا...خوب می خواست نرودجهبه که حالاجانباز35 درصد برای معاش خانواده اش کنارخیابان بساط پهن کن.....جانباز40 درصد نگاه می گه تااتفاقی نیفتد سراغ مانمی ایند..باباهرسال سالگردمی گردند بهتون پتو قاب می دهند.......جانباز35 اینده بچه هایم چه می شود...خوب بگو بهشون باباشون رفت جهبه تاجلودشمن بگیرددیگران بابات فراموش کردند....ااااامگرمی شودیک جانبازبه خاطرانتقا ازبنیاد شهید جریمه کند وبرخوردهای توهین امیزبه خاطرمصاحبه با مطبوعات براش ببرند.....خوب راست می گوینداگردرموردمشکلات خودتون صبحت کنیدمی گویندسیاسی صبحت کرد......تبلیغات خدمت رسانی به جانبازان..ان روی سکه اش تبلیغات دید...ایاتاحال به خونه جانبازتوی گوشه کنارشهرمون سرزد.....اخ دارو جانبازان پیدانمی شود..به جاش قول می دهدسال اینده همین طورسعی درحل این مشکل جلسه بزاریم.....شیرپیرجنگل که که ارپچ زن مهارجنگ بودالان شده اسیرچنگال دردورنج......می دونم عباس نه پول می خواهی نه امکانات فقط درمان می خواهی....وااااادیروز رفت بودمراسم بزرگداشت دوهزارجانبازخیلی تاسف باربود..شک کردم مراسم تجلیل ازکودکان.....جانباز45 درصد اصلا به فریادمان نمی رسند..عیبی ندارحل می شود توی برنامه چهارم توسعه...جانباز45 درصدواقعادرمانده شدم زن وبچه هاااچه گناهی کرده اند..بهشت زیرپای این ...شعارحال می کنی هی براشون درست می کنیم..امکانات چکارمی خواهید....ووو..واین تاول اگرسربازکند...حکایت بی پایان می شوند....

  

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم