سلام ... غريبه هميشه آشنا من
غريبه دلت گرفته، ميدونم
هم دنيات : يه سرابه
تن تو تشنه تر از خاک کوير
توي سينت پر آه ، ميدونم .
غريبه،اي سوخته خورشيدعشق !
تار و پود تو گسسته
ميون غنچه پاک قلب تو
خنجر رفيق نشسته !
ميدونم .
غريبه به اشک سرخ تو قسم
دردعشق منو تو دردي حقيره
ببين اون کنج خرابه هاي شهرو،
که داره کودکي از سرما مي ميره
غريبه اون ور دنيا رو نگاه کن
جنگ و خونه و نفس ، مرغي اسيره
ميرسه از گرد راه گوله سربي !
نه فقط عشق، حتي دنيا رو ميگيره .
غريبه دلت گرفته، ميدونم
با تو تا غروب غمها ميمونم .
ديگه بسه ! نزار از آوارگيها بخونم
غريبه زندگي سخته ، آره سخته
اما خوب بايد شکست ودم نزد !
بايد از زهر صبوري سرکشيد
به شراب سرخ کينه لب نزد .
غريبه ... غريبه،
آه ...!
**********************************************************
گفتی :نبايد می رفتی .گفتم:نرفتم.ماندم...
گفتی:به قهر رفتی.گفتم:ديروز به تو نرسيده ام که امروز رفته باشم
من از اغاز از نخستين ديدار در ناز تو مانده ام.
گفتی :هوايم را از صدايت پر کردی ويک روز بی خبر صدا را بريدی و رقتی....
گفتم: دور يا نزديک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی .
گفتی :نزديک بايد می آمدی
گفتم:فاصله در نگاه ماست. اگر مرا نزديک تر می خوای با من حرکت کنی نايست.
با من بيا...
نوشت :غريبه اشنايی من
************************************************
گفتم: ميروي ؟ گفت: آري
گفتم: برخواهي گشت ؟ فقط خنديد !
گفتم: من هم بيايم ؟
گفت: جايي كه من ميروم جاي دو نفر است، نه سه نفر!
اشك در چشمانم دويد ، رويم را برگرداندم .
گفت : ميروي ؟ گفتم: آری !
گفت: برخواهي گشت ؟ فقط خنديدم .
گفت: من هم بيايم ؟
گفتم :جايي كه من ميروم جاي يك نفر است نه دو نفر!
او رفت و من هم رفتم ،
ولي اكنون سالهاست كه برگشته :
و گلزار مزارم را با اشك چشمانش آبياري مي كند...
....غريبه آشنايی من آه ... !
چقدر فرصت کمه براي با هم بودن من وتو
چقدر فرصت زياد، براي تنهايي ....
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!