تولدمن - صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

تولدمن

 

نمی دانم ۷ ارديبهشت چه روزی بود...که من برای اولين بار چشمهايم رابازکردم.وای چه خبربود؟يک عالمه آدم بالای سرم بودند همه آنها باخوشحالی  به من نگاه می کردند ومی خنديدند مثل اين که آدم نديده بودند.البته من  هم تاآن لحظه آن هم آدم نديده بودم.مثل اينکه به خوب جايی آمده بودم.يکی ازآن آدمها که سبيل پرپشتی داشت بعدازاينکه چند دقيقه همين طورنگاه کردناگهان مثل اينکه کشفی کرده باشد باعجله گفت :وای چه بچه ای انگاردارم بچگی خودم می بيننم.آن مرد سيبيلوبابای من بود .باآن سيبيل داشت اما خيلی دوست داشتنی بود.من  برای اولين بار بابايم راديدم.يکی ازآدمها که کنارمن روی تخت خوابيده بود من رابغل کرد وزيرچشمی به بابانگاه کردو باخنده گفت:فقط خداکندبزرگ شد مثل تو نباشد.ازحرف او همه آدمهای بالای سرمن زدند.زيرخنده ولی من اصلا نفهميدم به چی خنديدند ي.او مادر من بود...همان اول  فهميديم مادرم اهل شوخی  وخنده است وازاين کارش خيلی خوش امد .مادرم خيلی مهربان بود .همه اش می خنديد.يکی ازهم ان قدکوتاهرتر بود وموهايش را چتری داشت  بااخم به من نگاه می کرد وگفت:من يک نی نی خوشگل می خواستم که موداشته باش اين که موندارد.خيلی زشت است.اصلا ازاوخوشم نيامد...وازاين حرف هم خنديدند .کسی اين حرفها رازد..بردارم بود.دلم می خواست می توانستم حرف بزنم آن وقت به او می گفتم که کی زشت است.حالافکر می کند خودش چقدرخوشگل است.تازه نمی داند که يک پسرمودب هرگز با يک شازده پسرکاکل زری اين جورصبحت تمی کند.آدمهای بالای سرمن هی باهم حرف می زدند ومی خنديدندديگر کم کم داشت حوصله ام ازدست آنها سرمی رفت وکه بالاخره يک خانم بامقنعه سفيدآمد وتوی اتاق گفت : خانمها وآقايان محترم وقت ملاقات تمام است..لطفابرويدبيرون.من اصلا نفهميدم منظورش رانفهميدم!وقت چی تمام است؟خانم مقنعه سفيد که رفت بيرون همه ادمهای بالای سرمن هم يکی يکی خداحافظی  کردند ورفتند بيرون.اصلامعلوم نبود که دارندکجا می روند.آخر ازهم بابا وبردارم  بامامان  خداحافظی کردند ومن بوسيدند وبيرون رفتند.ولی نمی دانم چرا من ومامان راباخودشان نبردند.داشتم نگران  می شدم..اتاق ساکت  شد.من ماندم ومامان.کم کم چرت گرفت وتوی بغل مامان شروع کردم به چرت زدن که يک دفعه همان خانم مقنعه سفيدآمد وتوی اتاق وبه مامان گفت بايدمن راببردوآمپول بزند.ازبس ترسيدم چشمهايم رابستم.کی خوابم برد.ديگرازديروز چيزديگريادم نمی ياد

سلام ..تولدم به خودم تبريک می گم...

دو روز ديگر تولدم است ومن بر خلاف هميشه که برای امدن ۷

ارديبهشت روز شماری می کردم.امسال دلم می خواهد لحظه هارا

 نگه دارم ودريک جای دنج وخلوت بنشينم دفترچه اين سال هايم را

مرور کنم و بينم چه کرده ام و چه بايدمی کردم..انگار کمی  ازفوت

کردن شمع های بيست يکسالگی هراس دارم...انگار پشت سر نهاد اين هم  سال برايم پشت سرگذاشتن دنيايی است که میتوانستم سرخوشانه و بی هيچ قيد وبندی دنيا را انگونه که می خواهم تجربه کنم  و هراز چند گاهی از راهی که  گمان می کنم درست تراست بروم...در چند سال اخير از همان زمان که پا چارچوب تنگ بچگی بيرون گذاشتم هميشه بسان مسافری بودم که کوله اش را در دست  گرفته وفقط برای رفتن و رفتن است که زندگی می کند ويا شايد بسان کودکی که تازه برجهان چشم گشوده ومی خواهد از چند وچون زندگی سر در بياورد..اما حالااحساس می کنم که نه سفر به پايين رسيده باشد که من هميشه مسافرم وگمان نکنم هيچ جا مقيم شوم.اما انگار بايد از ميان اين همه راه که رفتم و امد چندتايی را انتخاب کنم وبران مداومت کنم..احساس می کنم وقت اندک است ومن فرصت چندان ندارم.ازچند ماه پيش حس درونی مرابه رفتن دعوت ميکرد وحذرم می دهد ازماندن و دلخوش کردن به مرداب.من هميشه از زندگی هراس داشته ام و زندگی بازی دشوار ست ان هم وقتی که تو انسان باشی وباچشمانی که می بينند گوش هايی که می شوند وقلبی که رنج می برد وشعوری که اختيار دارد...ان هم وقتی که اعتقاد داشته باشی به خاطر داشتن ارامشنبايد چشم ها رابست وبدتر از ان اينکه تنها باشی ودست هايت ناتوان...امسال برای من سال اموختن بود...بايد ريشه رنج و سياهی را بشناسم تا بتوانم به سراغشان برو...بايد قدم ها را

اهسته بردارم وپی در پی بردارم ونور اميد در قلبم زنده نگه

دارم ...نبايد هيچ وقت از پا بنشينم و گمان کنم که زندگی به پايين

رسيده...فردا روز ديگر است وروزی که من بايد با دست های خودم

 ازنو بسازمش ويادم باشد که جهانی ديگرممکن ست ودنيا هميشه

همين طور نخواهد مانند........در شناسنامه ام نوشته شده به خط

 خوش تاريخ تولد:هفتم اردبيشهت.

                                                                                صليب نقره ای

 اين فلشها حتما بزاريدلود کنيد..

تولد تولد مبارک

قلش باحال(فقط بيمارقلبی نگاه نکن)

اين فلش سری دوم ازنوع بالا

سری سوم

سری چهارم ازنوع فلش باحال بالا

 سری پنجم    سری ششم   سری هفتم

واليبال ساحلی دوست داريدبازی کنيد

مسابقه قوی ترين مردان سگ وگربه

 

 وحرف آخر 

در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام.میگویند قرار است قطار خوشبختی بیاید سالهاست که در این ایستگاه به ریلهای زندگی چشم دوخته ام تا ببینم چه موقع چرخهای قطار خوشبختی بر روی این ریلها خواهد لغزید.
صدای سوت قطاری می آید و کم کم قطار را می بینم. میگویند قطار زندگی است سفید،سفید،سفید. صدای گریه نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد. نوزاد اولین نفس عشق را در قطار می کشد. به سرعت باد از کنارم میگذرد ومن به انتظار نشستم.باز صدای سوت قطار سکوت مرا میشکند، می گویند قطار عشق است. می خواهم زودتر آن را ببینم.از دور دستها پیدا می شود. با خود عشق را به همراه دارد،سرخ ،سرخ،سرخ.
دخترکی دستان کوچکش را برایم تکان می دهد و مادرش او را به داخل قطار می کشد. چقدر قطار عشق زیباست. پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید؟ باز صدای صوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند. ریلهای زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند؟ قطار جاودانگی و صدای ا... اکبر،سبز،سبز،سبز. مرد سوزن بان به کنارم می آید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود. سوار قطار ابدیت می شود و می رود. تنها شدم او هم رفت دیگر چشمانم سویی ندارد،صدایی به گوشم می رسد،صدای سوت قطار است. قطار خوشبختی می آید. چقدر زیباست، هفت رنگ عشق و من با آن همراه می شوم. می بینم که خوشبختی در لحظه های گم شده ی زندگی بوده است و من چه بیهوده سالها به انتظار آن نشسته ام. خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان،در دستان دخترک کوچک نهفته بود.
خوشبختی خود من بودم،فکرم،عشقم و خدا که همیشه با من بود.

 

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم