قصه دلم - صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

قصه دلم

 

دوباره منتظزم انتظار می کشدم...شکوه فصل دروغ بهار می کشدم

و ترس کنج غزل پابه پای من ماندست...وهرچه سايه بيد وچنار می کشدم...کوير تشنه چشم دوباره نمناک است...دلم گرفته خدايا کسی نمی فهمد...خيال ممتد شبهای تار می کشدم...وخواستم بگريزم دوباره از فکرت ...ولی قصور تابوت و دار می کشدم...و کاش مثل گذشته فقط خودت بودی...ورسم شاعر کان را کمی بلد بودی

چه شاعرانه نوشتی که عاشقی است...چه فايده که ندارد دگر غزل سودی...وعادلانه نبود که دير فهميدی ...فقط برای غزلهای من تو معبودی...خرافه های  جديدت شگون ندارد اه...  مرا ونام خودت را به ننگ آلودی

شطرنج (اين ربط عکس اول وبلاگم)
اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود ...صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود ....اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌ ...در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود ...فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيلهاست‌ ...كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود ..اسپ خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌ ..جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود
آن پيادة ضعيف راست راست مي‌رود ...كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود ...هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌ ...اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود ...آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد ..خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود ..زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است‌ ...هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌
اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود
 


 

یکسال نزدیک شدن به مرگم را  جشن می گيريم...

تو اين يک سال خيلی تجربه ها تلخ وشيرين برام پيش افتاد...

تجربه ها که باعث شد دلم گرفته...تن شکسته...ظهور گريه در

من نشسته...يک زخمی ماههاست در قلب ايجاد شده...اما حال به

خاک غربت نشستم...به انتظار رسيدن تو...خود را به خاک هر جاده بستم.

پاييز تلخ وبی بهار داشتم سال قبل ...هر کس به من بر می خورد انگار قلب

فلزی توی سينه داشت...در مقابل اينه احساس تنهايی می کنم...

واقعيت را چه عرض کنم ، اما حقيقت هميشه تلخ است ....حقيقت ، توضيح ندارد ...

من منتظر مرگم ،  که ماندگارترين« سفر» برای من خواهد بود ...!

اصلا ..  مرگ پايان دادن به يک سوء تفا هم است  سوء تفا همي به نام زندگي ...!

خوب  ...سخته دیگه ...؟!

خواستم روي کاغذ طرحي از زندگی يکسال اخيرم  بکشم ، شبيه انتظار شد ...!

جدایی کشنده است . منم فکرش آزارم میده ...!

حرفاي زيادي براي گفتن داشتم ....اما حيف  مجال بيرحمانه اندک بود ...آه ...!
چقدر خسته ام، خسته ... خسته و بي رمق اما ، اما بازم بي خيال... !
حداقل شما خوش باشيد و  از زندگيتون لذت ببريد... !

 خنده دارررررر...

خنده داره مسابقات وبلاگ نويس قرآنی....  چقدرمازاسرکارگذاشتند وبااحساستون بازی کردند..اول 90 وبعد40 نمی دونم...فقط میتوانم .....یااینکه یک کسی یک ماه زحمت بکش مخصصوص قرانی طراحی کنددددبعداقایان به کسی جایز بده که فقط چندخط ازقران نوشت یاوبلاگ که مضاین دیگران به بدترنوشت هست...نمی دونم...فقط خواهش می کنم ازدوستان برای سال اینده این جشنواره وامثال بایکوت کندد وتااقایان به 1700 وبلاگ افتخارنکند...یعنی منظوراقایان ازحرف یعنی .....نمی دونم چطوری می شود ولی امشب ازخداووفرستادخواستم که کسانی باقران واحساسات مردم بازی می کنندبه جزابرسون..درضمن مطمن باشید ما دنبال جایزنیستم..مادنبال افتخاران هستتیم...تابتوانیم با افتخاربگم وبلاگ درمسابقات قرانی برنده شده...جایزمال خودتون و....باش...وفقط بدانی اگرناحق یک بنده خداخرده باشیدبدترین غذاب درانتظارشماست چون بامسایل قرانی روبرو هستید..دیگه زیادحرف نمی زنم..فقط ازدوستان خواهش می کند بازگول این افراد برای اینده هااانخورند من که تمام وقت زندگی یک ماه گذاشت بودم نتیجه این شد...بيشتر وبلاگ هاي كه برنده شده اند را من در ليست وبلاگ هاي شركت كننده پيدا نكردم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟  www.iauss.persianblog.ir  وبلاگ من...

 نظرات شرکت کننده بخوانيدتا بفهميد چقدر....

  (( http://207.176.218.26/~quran/festival/pages/comments.html

به خاطرظرفيت کم صاحبان جشنواره بسته شد...متاسفم براشون))

ما ز فردا نگرانيم ....كه فردا چه كنيم ...زير اين بار گرانيم .كه جان را چه كنيم
تو ز من ثانيه هايي ...كه نه از آن من است ميخواهي آتشي را كه
نه در جان من است ميخواهي
...

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم