
به نام او ...
خيلي ساده و مختصرو کاملا تلگرافي !
خبر از اين قراره :
صليب نقره ای يکساله شد !
درست يک سال پيش در چنين روزي صليب نقره ای شروع بکار کرد( تقويم تاريخ !! )
... و چه دوستاي گلي پيدا کرديم .
ممنون از همتون .
به اميد موفقيت همه دوستان ؛
با تشکر و احترام .
از طرف :
( صليب نقره ای)
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک ، بیا شمعهارو پوف کن ، که صد سال زنده باشی ....
پوووووووووووووووووووووووووف ، اینم از یه دونه شمع تولد یه سالگیمون
،1 سالمون شد ، 1 سال خوب با هزار تا تجربه ی جدید ، و یه عالمه عشق و تحول ...از.....ايران گفتم....ازشهدا گفتم...ازدفاع مقدس گفتم....ازکودکان خيابانی گفتم...ازتختی گفتم...ازمرگ گفتم...اززندگی گفتم...ازعشق گفتم...ازعاشورا گفتم...ازاجتماع گفتم..ازشهرم گفتم...ازادم فراموش شده گفتم...ازتولدم گفتم...ازشهردانشجويی گفتم....ازعشق نابخرد گفتم...ازنامردی بعضی گفتم...ازرمضان گفتم...ازضامن آهوگفتم....ازدين گفتم...ازشهرم گفتم...ازخيلی چيزهای که يادم نيست ....ولی فقط يادم که اول امد اين وبلاگ شروع کردهيچ کسی نبود وبرای خودم می نوشتم...يادش بخيرنظرات شرراه مهربان نمی دونم الان کجاست...ياددش بخيردحترکهکشانی مهربان اولين بارلينک گذاشت بودچه ذوق کرده بود....يادش بخير.....يادم باجمله در۹ اسفند شروع به کارکردم....توی مدت...دوستان زيادپيداکردم که نام نمی برم...چندباربعضی دوستان ديدارکردم به همين خاطر....امسال اين جشن مصادف باجشن فارغ التحصيل شد....خداممنون که نذاشت ديشب يک بدترين تصادف ممکن کنم....شعاروبلاگم فقط فقط.اين بود هميشه...دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم بشنوید از من سخنها ، قصه از محرومیتها ای که بستر نرم دارید ، خانه های گرم دارید زندگیتون پر ز نعمت ، خالی از اندوه و حسرت
مهربان باشید با خلق ، خوبتر مانید با هم دستگیرید از ضعیفان ، از یتیمان و مریضان ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ....نمی دونم ديگه....توی يک سال چطوربود نوشت هاااااچطوربود
..خودم چطوربود...۹ اسفند پارسال من نمی دونستم ۹ اسفندامسال انقدرزندگی پرفرازنشيب خواهد داشت...چه روز...چه شب هااااا...چه ساعت هاااا...چه ثانيه هاااااا.خدای بزرگ کمکمون کن و اونچه رو که خودت صلاح می دونی ، برای هم دوستان مقدر کن ...يک سال گذاشت اره يک سال...يک سال که شايدتوی مدت من ۶۰ باراپ کردم...روزها وشب ها که من باوبلاگ گريه وشادی نکردم..بااهنگش زندگی کردم....يک سال گذشت...فکرنمی کردم انقدرسختی که برمن گذاست بتوانم تحمل کنم..يک سال گذاشت ...يادش بخيرتوی اين يک سال چه هاااکه نگذست....برام دعا کنيد برام دعاکنيد....دوست دارم نظرتون ان قديمی درموردنوشت وبلاگ ودوستان جديد درموردوبلاگ اززمانی بودند بدهند..يک سال گذاشت...باورنمی شود که بعديک سال هنوزتوانست باشم اين وبلاگ با اپ هرهفته که خودت حساب کنيد چند می شود سرپانگه دارم...خداممنون...
.خدامی دونم ميدونم گناه کارهستم ولی بخشم....ويک ارزو برای هم دوستانم...یه عالمه خوشی واسه هم آرزو کردیم با یه عالمه با هم بودن ...یه عید خوب در انتظارمونه و یه سال پربار و پرثمر ....داره عید میاد ، چند روز مونده ؟ ، امروز پنج شنبه است ، فردا جمعه و شنبه روز تحویل سال ...يادش بخيريک سال که گذشت برام......دذيگه زيادصبحت نمی کنم خيلی دوست داشت بيشترحرف بزنم....!!!!من اگرزيادمی نويسم به اين خاطردوست دارم بنويس وازنوشت هم لذت می ببرم...ممنون ازهمه دوستان مهربان عزيزم.............................اميدوارهمتون شادوآسمونی ودلت پرازعشق باش......
اين درجواب دوستان که می گويند چرابعضی وقت ....
دست من نيست گاهي وقتا ؛روزم آفتابي نميشه حتي با معجزه عشق !
آسمون آبي نميشه ؛دست من نيست گاهي وقتا ...تلخ و بي حوصله ميشم
بين ما ؛ بين منو تومن خودم؛ فاصله ميشم !دست من نيست ؛دست من نيست ...!يه شبايي باد و بارونميزنه به برگ و بارماون شبا ؛ هواي آشتي
حتي با خودم ندارم !!يه روزايي ابر تيرهمنو ميبره از اينجا ...ميبره اونور امروز
گم ميشم اون دور دورا ......دست من نيست گاهي وقتا ؛روزم آفتابي نميشهحتي با معجزه عشق !آسمون آبي نميشه ؛دست من نيست دست من نيست ...!ميدونم گاهي بلور قلبتو،ميشکنه حرفـــــام !صبر تو به سر رسيده از منو سرگشتگي هامبه گذشت من نگاه کنتو که ميبيني چهتنهامرو نگردون از من خوباگه بدترين دنيام !وقتيکه دور ميشم ازتواي هواي مهربوني ؛غمو تو چشات ميبينم ؛اما اي کاش که بدوني :من گم شده ... من بد
با همه سرگشتگيهامتورو از هميشه بيشتربيشتر از هميشه ميخوامدست من نيست گاهي وقتا ؛روزم آفتابي نميشهحتي با معجزه عشق !
آسمون آبي نميشه ؛دست من نيست دست من نيست ...!
صليب نقره ای يکساله شد !

گروه خوني من درياست(براي شيمياييهاي جنگ) دروبلاگ جانبی ام اگردوست داشتی حتما گوش کنيدومتن بخوانيد....
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!