صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

سلام، سلام سلام  ...دنيا دست کيه ؟شما خبر داريد....خسته درس..مسافرت...پروژه...کار...زندگی...ساعت ٤ صبح باید بروم..یک حوره بهشی مثل همیشه امد می کند وسایل مسافرت....اززیرقران رد می کند صدقه می اندازه وقرآن می خواند...درشهردانشجویی...به قول رضاخان...از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست           گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست...ازکسی می خورم که انتظارندارم...بازم مثل همیشه برخورد مثل همیشه واین دفعه....امتحان باروحیه خراب خوب معلوم خراب می شود...ساعت  ٨ سواراتوبوس....بین راه اتوبوس خراب می شود...ای خدایی راننده بالهن بد با مسافربرخوردمیکند همین که هست ...وسیگارش روشن می کند....یک نارفیق پیشنهاد می کند پیاده برویم...٤٦ دقیقه پیاده روی درجاده کویرسوت وکور .وساکت که فقظ صدای گرگها وزوره می رسد...که تاکنارجاده امد وانگار درتعجب که ما این جا چه می خواهیم....بعد این مدت یک راننده شخصی نگه می دارد...که به خاطرگران بود کرایه گازمی گیرد..درضمن می گفت من زایرامام رضا......ولی با این کارش نشان داد.....وای خدایی من کنارجاده بانارفیق ولی حتی یک ماشین وحتی یک انسان حاضرنیست نگه دارند...حتی پلبس جاده ونیروی انتظامی.....بعد یک ساعت یک ماشین شخصی که راننده یک پیرمرد ماتا اول جاده می رسوند...باخودم گفت بالاخره یک مرد پیدا شدولی ان هم ازما٢٠٠٠ می گیرد...وای....خدایی درراه جاده به عظمت خدا وستارگان وسرما وزوره هیچ چیزدیگرنمی توان فکرکرد...وترس ودلهره.....یک دفعه سریک موضوغ با نارفیق درگیرمی شود وان چاقودرلیخ گلو من می زارد...ولی ان همان انسان هست که ١٢ باان بودم.....بالاخره بعد ١ ربعی یک ماشین می یای...با گشاده رویی برخورد می کند وازبرخورد ولهجه زیبا واهنگ ذلنیشن می توان فهمید بچه اذربیجان هستند.....خدایی کاش من غرب کشوربود....ساعت ٢ می رسم خانه ولی حوره بهشتی پشت پنحره منتظرهست وچادرطلایی خودنمايي می کند...وقتی واردمی شوم می گوید کجا بود دلمون هزارراه رفت وپدرخسته ازسفرماموریت دروسط خوابید که بادیدارمن اشفته بلند می شود....نه ماندا خانم من فقظ ازغم نمی گویم...ولی این بود ماجرا یک روز من...جه خوب چه بد...جه لحظه که احساس دیگه...نداشتم دران شرایط...جه درلحظه که دراتوبوس به اوج ارامش رسیدم با اهنگ امرو....امیدوارهمیشه شاد واسمونی باشید....وزمستان هیچ وقت کانون گرمتون سردنشود...(((امروزبرگشت باماشين شخصی امدم که ماشين جلوترازماتصادف کردو تمام سرنشين مردند....چقدردارم نزديک می شوم من به...)))برام دعاکنيد اين چند هفته خيلی مهم برام ....اگر... 

اين فال به نيت صليب نقره ای ديشب گرفتم:

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند ...نه هر که آینه سازد ، سکندری داند..نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست ...کلاه داری و آیین سروری داند...تو بندگی چون گدایان به شرط مزد نکن...که دوست خود روش بنده پروری داند...غلام همت آن رند عافیت سوزم ...که در گدا صفتی ، کیمیاگری داند...وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزیو گرنه هر که تو بینی ، ستمگری داند...بباختم دل دیوانه و ندانستم..که آدمی بچه ای ، شیوه پری داند..هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست..نه هر که سر تراشد قلندری داندمدار نقطه بینش ، ز خال توست مرا..که قدر گوهر یکدانه ، جوهری داند..به قد و چهره ، هر آنکس که شاه خوبان شد...جهان بگیرد اگر ، دادگستری داند..ز شعر دلکش حافظ کسی نبود آگاه...که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

نمی دونم یعنی چی و منظور جناب حافظ چی بوده با این شعرش اما فال دیگه !!!...

 
 فرصت هنوز هست "...مثل بهار ، ...سرزنده باش و سبز و صمیمی...بگذار تا نسیم ، مهمان شعرهای شکوفاییت شود ...بگذار تا پرستو ...از آسمان آبی قلبت گذر کند بگذار تا به طرز نگاهت ،...بارانی از شکوفه ببارد ..از گونه های قرمز تابستان ..سیبی بچین ، که عشق ...چیزی به غیر خوردن سیب سرخ نیست ...دستی دراز کن تا سیب ..تا انار ...تا حرمت قدیمی انجیر ...تا مادر شراب ...فرصت هنوز هست ...از باغ شاعرانه پاییز گل بچین ...پاییز فصل رویش گلهاست ..باور کن ..پاییز فصل رویش گلهای پرپر است
...

       من امروز از نيم متري يه کبوتر رد شدم و ؛ اون نپريد !!!
               فهميدم اونقدا هم بد نيستمو خدا هنوز دوسم داره ...!!


    آشناي علي کسي باشد ... که نشاني زآشنا دارد
        آشناي علي ستمگر نيست ... دلش از نور حق جلا دارد
نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم