صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

از سیاره ی دیگر آمده ام...

شاید تعجب کنید...ولی باید بدانید که مدت زیادی هست مرا می شناسید با حرف وحرکات شمارا فریب داده ام وباشعر هایم تو را دست انداختم...حالا دیگر ماموریت من تمام شده است.ماموریت من تمام شده است ..حالا دیگر اشکال ندار که همه بداند...من ازسیاره دیگر امده ام...نام واقعی من صلیب نقره ای هست ...من ازنژاد قدیمی و درشرف انقراض  هست..من را به اینجا فرستانتد تا بینم ایا سیاره شما برای زندگی جای خوبی هست یا نه...صبح فردا یا یک کیو _اکترا_بلو از اینجا می روم و همچنان از ماه دور می شوم..سیاره من سمت راست مشتری هست ..به خدمت ریش سفید می رسم ..و انها درباره این مکان یعنی زمین که ایا جای مناسب برای زندگی مردم سیاره هستم یا نه...و من به انها جواب می دهم...شما انسان ها چقدربه جنگل وجدال علاقه دارید...شما انسانها اگر حسایی به خودت هم برسید و از خودت مراقب کنید ...اما اخر می ميريد...می توانيد ازدواج کنيد...اما باز هم ميريد...به نقطه اوج هم که برسيد...بالاخره ميرد...می توانيد خودت از شر فشارهای روحی خلاص کنيد...استراحت کنيد...امااما اخرميرد...در نهايت می ميرد...

.به ريش سفید سیاره می گم شما انسانها ..چقدر نسبت به هم بی وفا هستید....شما انسان ها تو یک بازه زمانی گیره کردیده که خودت نمی دانم یعنی اسارت ..یعنی بندگی ...یعنی شما انسان تابعی از زمانه ...گیر کردید تو ثانیه..وخودت نمی دانی هیچ راه نجات ندارید...شما انسان در قفس به نام زمین گیرهست ...درحالی شما انسانها همان پرنده وحیوانات که در قفس نگه می دارید از شما ازاده تر هستند...برای اونا هیچوقت هیچ چیزی دیر نمیشه...شما انسانها  اسیر درزمین ..شما انسان فقط می توانید از دوران کودکی خود لذت ببرید...بچه شما انسانها خیلی معصوم و صداقت در چهره اشان هست...خالی از دروغ وکلک و پرازصفا..پاک پاک می کند ..طلوعی دیگر هست بر انتظارهای فردا شما انسانها..یک چشم شما انسانها اندرغم دلدار می گرید...و چشم دگرتون حسود هست و نگریست ...شما انسانها لاف عاشقی می زنید...شما انسانها نمی دانی یکی راهم ندارید وقتی گریه کنید سر روی شونه هاش بذارید...شما انسانهاهنوز نمی دانید نمی شود به یک انسان دل بست..و چشم براه ان نشست...شما انسانها خسته تر از ان هست که بتوانید زندگی را طی کنید...خداهم نمی تواند به داد شما انسانها برسد...و دنیا هم نمی تواند نگه داشت تا شما انسانها پیاده شوید....شما انسانها وقتی عاشق می شود باید جفا بسیار بکشید...اعتبارعشق پیشه شما انسانها برجانخواهد بود هیچ وقت...تو زندگی شمارنگ وریا جا دارد. شما انسانها بهم دروغ می گوید ودشمنی معنا دارد در بین شما انسانها...توی دنیا شما هر ادمی یه عالمه گلو می فروشد بهم...شما انسان وقتی عاشق می شود یا زمان شما ازهمه جدا می کند...یا حادثه شما ازجدا می کند....یا تنفرباعث جدایی می شود...وتعداد محدود به عشق خود می رسید..برای شما انسانها زندگی دونیمه دارد..نیمه سرد و نیمه سوزان .وبرعکس نظر شما انسانها عشق شما انسانها به هم نیمه سرداین زندگی هست...شما انسانها وقتی بدنیا می یاد تنها کسی هست که گریه می کنید وبقیه می خندندولی  یعضی شما انسانها یک جور زندگی نمی کند که وقتی می روید از دنیا تنها شما بخندید وبقیه گریه کنند..ولی یک چیزشما انسانها برام تعجب اور است وقتی به تنهایی خود رل می زنید ..سکوت مراعات می کنید...برای شما انسانها دنیا با همه بزرگش فقط یک دنیا هست...حقیقت همیشه برای شما تلخ هست...برای شما انسانها همیشه حادثه نزدیک هست.زندگی توی سیاره شما رنگ دیگر دار وان رنگ خاکستری هست...توزمین شما انسانها عدالت یک شوخی خنده دار هست...درسزمین شما هدف  رسیدن به اهداف پیش پا افتاده است...!ادمهای کمی

هستند در سزمین شما که با چشمان خود بیند وبا قلب خود احساس کنند..شما انسانهاهیچ وقت با غم خودکنارنمی یاد...اصلا برای شما زندگی ارزش فکر کردنم ندار...بزرگترین ارزو بعضی شما مرگ هست...ودر زندگی شما مانند قطره قطره در جامی که میریزد که عمر نام دارد واخرین قطره ان که سرازیر می شود مرگ هست....این همه اگر شما انسانها در زندگی دارید هیچ وقت نخواهد گذاشت زندگیتون به راحتی انجام دهید...چقدرشما انسانها خسته هستید..و افسوس که مجال برای شما بیرحمانه اندک هست.ماموریت من تمام شد...

 وقتی که از من درباره ی اینجا سؤال کنند  خواهم گفت که اینجا  برای مردمی که از سیاره دیگر می آیند..جای مناسبی نیست

**************************************************

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ...گفت اي عاشق ديوانه فرامووش شوی سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نخواهد کشيد تو نيز خاموش شوي ...!

**************************************************************

به اونا که هر شب و روز ، سر راه ما نشستن
در عشقو آرزو رو ، بروي منو تو بستن
به ماها ميگن جوونين ، قدعشقو نميدونين
مثال پنبه و آتيش ، نبايد باهم بمونين !!
بهشون بگو بدونن ، فکرشون همه سياهه
کشتن مرغاي عاشق ، بخدا خيلي گناهه

بهشون بگو!! ميدونيم ، اگه ما خيلي جوونيم
قدعشقو خوب ميدونيم ، بزارن باهم بمونيم
بزارن باهم بخونيـــــــــــــم ...
ما پرندگان عشقيم ، عهد زندگي و بستيم
دلامون پر از محبت ، پاي همديگه نشستيم
عشق ما پاکو فدائيست ، مثل شبنم بهاره
دلامون جام بلوره ، جز صفا رنگي نداره
جز وفا رنگي نداره ...
بهشون بگو ...
... فکرشون خيلي سياهه .

نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم