صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

شب17 رمضان ساعت 12 دلم گرفت می خواهم برم حرم تنهایی

ماشین روشن کردم رفتم ولی یک ساعت دنبال پارک می گردم پیدا نمی کنم...امام رضا یعنی انقدر من گناه کارشدم دیگه حاضر نیست من بینی ودرخونه ات راه بدهی

شب 21......

ساعت 8 مراسم شب احیاء دانشگاه مشهد

سه روزقبل یک بچه زنگ زد گفت بیایم. روزقبل با اینکه ازجاده امده بوده وخسته بودم..ولی ما همیشه این جور مراسم خیلی دوست دارم....ساعت 8 داشته می شد توی راه شهریک جور دیگه شد بود....بین راپربود ازچادر که چای و...می دادند...بین راه ادم می دیدم که لباس سیاه پوشد بود...وقتی رسیدم  دیدم بچه ها بعد مدتی....کمک کردن شروع کردم...مراسم ادامه داشت ولی من مسول تدارکات بودم ونمی توانست برم قران سر بگیرم...دلم سوخت اولش بعد کم کم با خود گفت اگر من نوکری عزاداران بکنم بهتر...مسول پخش حلوا من بود....توی مراسم دید یک مهمان غریبه داریم روی ویلچر...وقتی جلوتر رفت دیدم...اره خودش همون که توی 48 صفر سه روز باهم کنارخیابون چای دادیدم....بااینک پیر بود ولی یادم سه شب پا ما کارمی کرد...حال روی ولیچر بود ودیگه نمی توانست حرف بزند. بعض گرفتم...طوری تمام خواست که جمع کرد من گناه کار که ازخدا بخواهم فراموش کردم ...خواست ان شفا امشب بگیر....بعد باید می رفتیم....ولی بازاین دفعه چون مسول اتوبوس من بودم نتوانست برم ضریح بینم...بازمی دونم امام رضا من گناه کارنمی خواست بینی ان شب....برگشت دانشگاه سحری خوردیدم...خاطرات که دوساعت بعد دلم براش تنگ شد....توی راه برگشت توی خیابون خالی وسکوت شب به چند چیز فکر می کرد...اول اقا می دونم خیلی گناه کار من..ایا امشب من بخشید یا نه...من ثروت عالم دست باش ولی محبت تو نداشت باشم گدایی بیش نیستم....می دونم خدایی عقل ازسرمن پرید دیوانگی جا گرفت...حرف اگردارمی دونم باید با تو بزنم امام رضا...من یک روز عاقل بود ...عشق تو مجنون کرد...هرکی عاقل غمی دار روزگار درهمی دار...عاشق نشده نمی دونی دیوانگی عالمی دار...بهشت من تو امام رضا وسرشت ما توامام رضا...سفره غم غیر تو به چه کسی بگم امام رضا تو خدا این دفعه امدم راه بده....می دونم سخت راه دادن من گناه کار پیش خوبانت ....ولی می خواهم بگم غلت کردم امام رضا....دین وعقل وهوش هم به اب دادی امام رضا....مگر خاطرخواهی گناه اقا...دیوانه ات بخدا...بخدا راست می گم....می گم به کوری چشم ان نمی تواند بیند...دیوانه ات بخدا امام رضا...اقا جون توخدا من بخش ....غلت کردم.....بخدا من قالی روضه ات ..غلام حلقه به گوشه ات....اقا این قبول نداری..بزارسگ درخونه ات باشم....اسیر ودل سپرد فقط ازتو بخوانم.....

یک نکنه برام جالب بود چراما این روز می شود فقط ادم خوب توی فیلم می شوم ولباس سیاه می پوشم ...بخدا گناه دل شکست وازارمردم وتوهین به هم ازهم چیزی بالاتر....ان شب یک تاکسی جلو بود عکس امام رضا پشت شیشه گذاشت بود بعد چند لحظه دیدم یک لحظه تمام چیزی لیاقت خودش بود به راننده جلوش گفت...یعنی ما هرسال یک عالم گناه کنیم این روز خوب شوم خدا مارامی بخش....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  جراحت پریم یا مولا...خون دل میخوریم یا مولا...چه قسمها که نابجا خوردیم...و ندیدیم که از کجا خوردیم...عشقها عشقهای پوشالی
وعده ها وعده های تو خالی...ناله ساز را نمی فهمیم...شورآواز را نمی فهمیم...آنکه پایش به جبهه جاماندست...چند سالیست بی عصا ماندست...از پس اندازچند ساله فقط...در کفش چند پینه جا ماندست...در همین شهر در میان شما...یک نفر در معاش

جاماندست...چقدر راه تا خدا ماندست...چقدر راه تا خدا ماندست ...

 

چقدر حال این ساعت آسمان خوب است
من بی جهت مضطربم ، بی جهت از باد باران خورده دلگیرم
قدم میزنم
کوچه صنوبرپوش ما آرام است
خلوت است
خوب است
می شود در کشاله آن ، آهسته آوازی خواند
گلی چید
دیده به دیدار بوسه ای روشن کرد
التفات روشن آفتاب ، کامل است .
امروز عزیز من از هزاره دور دریا می آید
جا و جاروب خانه را تمام کرده ام
گلدانها ردیف ،
چای و استکان شسته ، صبح تمیز ، ترانه ای خوانا ،
و شعله چراغ را هم پایین کشیده ام
چیزی به هفت و نیم صبح باقی نمانده است ،
سه شنبه ، سه شنبه عزیز من !

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم