صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

زير اين طاق کبود...يکي بود يکي نبود...مرغ عشقي خسته بود...که دلش شکسته بــود...اون اسير يه قفس...شب و روزش بـــــــــــــــي نفس...همه آرزوهاش پر کشيدن بود و بس ...تا يه روز يه شاپــــــــــــــرک...نگاشو گوشه اي دوخــــــت...چشش افتاد به قفس...دل اون بد جوري سوخت زود پريد روی درخت...تو قفس سرک کشيد...تو چش مرغ اسير،..غـــــــــــم دلتنگيو ديد...ديگه طاقت نياورد ...رفت روي قفس نشست...تا که از حرفاي مرغ...شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بيا...تا با هم پر بکشيم...بريم تا اون بالاهاسوار ابرابشيم ...يه دفعه مرغ

اسير:...نگاهش بهاري شد ...بارون از برق چشاش...روي گونش جاری شد...شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو ديد...با خودش يه عهدي بست...نفس سردي کشيدديگه بعد از اون قفس ...رنگ تنهايي نداشت...توي دوستي شاپرک...ذره اي کم نگذاشت...توي دوستي شاپرک...ذره اي کم نگذاشت ...ذره اي کم نگذاشت

  

 دوتاچشم بي تکلف ...يه صداي خشک زخمي...يه نگاه بي ستاره...دوتادست پينه بسته...دوتا پاي خرد و خسته...که ديگه رمق نداره...سر صبح تا دل شب...مي پيچه صداي گاري تو گوش کر خيابون...توي گرما ؛ زير آفتاب...توي سرما ؛زيربارون سر چارراه ؛ دور ميدون !...ميخوام از شما بخونم...شما که غريبه هستين...پيش چشم آشناها...از هميشه تا هميشه دستاتون روهديه کردين...به نگاه ســـــــرد ما ها ...پيشتون مثل يه بره ست !...سر بزير و رام وآروم...دنيا با اون همه گرگيش...توي اين معرکه ميدون !...کوچيکه قد يه کوچه با نهايــــــــت بزرگيش ...توي مشتاتون اسيره...مثل بازيچه کوکي...که تو دست اينو اونه...اگه مردي مونده باشه توي بازوي شماهاس...جون هرچي پهلوونـــه ... !ميخوام از شما بخونم...شما که غريبه هستين...پيش چشم آشناهااز هميشه تا هميشه...دستاتون روهديه کردين...به نگاه ســـــــرد ماها

...کوچيکين اما بزرگين !!...هرچي سختيها بزرگه همت

شمابلنــــــــــده...توي اين دوره زمونه...خيلي حرفه که يه بچه :...کمر مردي ببنده !! ...دل آسمون مي ريزه...وقتي لبهاتون ميلرزه ...ميخوام از شما بخونم...شما که غريبه هستين
پيش چشم آشناها...از هميشه تا هميشه...دستاتون روهديه کردين...به نگاه ســـــــرد ما ها ...... کوچيکين اما بزرگين !!
به خود خدا قسم که :...شماهــــــــا يه پارچه مرديـــــــــــــــن

  يک سفر با اتوبوس

       صذای جيرجير صندلی اتوبوس....گريه بچه ها....نورآفتاب ازبين پرده ها اتوبوس..مره تلخ دهن وگرفتن گوس...چشمهايی که بسته يا باز همسفر...صدای راديو وضبط راننده....چای تعارف سد ار روی منت راننده...کمربند اماده راننده با ديدن پليس بندد...بشين وساکت واروم وبی هدف...يکم جابجا شو لازم...يک ساعت دوساعت سه ساعت...خوردن اب سرد از...چزت وپرت گفتندباهمسفر...ارامش..صدای موباييل...گوش ذادن اهنگ....تحمل همسفربا بدترين وضيعت ممکن تا چند ساعت...رسيدن اتوبوس ازادشدن اززندان...گرفتندذربس.خونه

                                                    صليب نقره ای .(مسافرکوير)

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٩
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم