صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

 

   صليب نقره ای وروح اش....

 من وروحم برای تطهیر به دریایی بزرگ رفتیم.درساحل دریا به جستجوی جایی پنهان وخلوت به راه افتادیم.درکرانه ساحل مردی را دیدیم که به صخره ای خاکستری نشسته و از کیسه ای مشت مشت نمک به دریا می ریخت. روحم گفت:((بیا برویم او مردی بدبین است اینجا نمی شود به آب زد.))دوباره به راه افتاده ام. ((در آنجا مردی را بر صخره سفیدی دیدیم که جعبه ای جواهرین در دست داشت وازآن شکر به دریا می ریخت.))روحم گفت:((بیا برویم او مردی خوش بین است. او نیز نباید برهنگی ما را ببیند.))درحاشیه ساحل راه افتادیم تا به مردی رسیدیم که ماهیهای مرده را با مهربانی دوباره به آب می انداخت.روحم گفت: ((او آدمی انسان دوست است وما در برابر او نمی توانیم بدرون آب برویم.)) او را نیزترک کردیم.تا به جایی رسیدیم که مردی سایه خود را روی ماسه ها ترسم می کرد و موجها طرحهای او را پاک می کردند واما او همچنان سایه خود را برماسه می کشید.روحم گفت: ((او یک اهل خیال است بیا ترکش کنیم. ))ما همچنان بر ساحل قدم می زدیم تا به خلیج کوچکی رسیدیم.مردی را دیدیم که کف از دریا می گیرد.روحم گفت: ((او نیز یک رویایی است و نباید تن عریان ما را نظاره کند.))  دوباره به راه افتادیم ناگهان صدای فریادی شنیدیم.((این دریاست.دریای عمیقق.پهناور ومقتدر.)) وقتی به صدا رسیدیم مردی را دیدم که پشت به دریا صدفی در گوش نهاده و به اصوات ان گوش می داد.روحم گفت: ((بیا برویم او یک واقع گرا است و به واقعیتهای جزیی می پردازد و کل را درک نمی کند.))همچنان بر ساحل قدم زدن را ادامه دادیم.درعلفزارمیان صخره ها مردی را دیدیم که سرش را درماسه ها کرده بود من به روحم گفتم: ((ما می توانیم خویش را تطهیر کنیم .چون اونمی تواند ما را بینید.))روحم گفت: ((نه چون او بدترازهمه انهاست او جزء((پاکدینان)) است. )) سپس غمی عمیق درسیمای روحم آشکار شد و گفت: ((بیا برویم.چون مکانی خلوت و پنهان وجود ندارد که بتوانیم خود را تطهیر کنیم.نمی خواهم باد موهای را پریشان سازد  سینه سپید خود را دراین هوا عریان سازم یا اجازه بدهم نور پر جلال برهنگی ام را آشکار کند.)) سپس دریا را ترک کردیم وبه جستجوی دریایی بزرگنر برآمدیم.

 

************************************************************ 

 

سلام.....نمی دونم من کله شق پرحرف کی می خواهم با حرف درمانگر شما دلم اروم بگیر...نمی دونم...ولی ادم دوروبرم قیافه اشون آسترچهره های ابریشمی .پارچه های ضخیم است....نمی دونم بعضی ادم با گوشهایشان وبعضی با معده هایشان وبعضی با جیبهایشان می شوند و اما بغضی کرولا.من هنوز یک ادم جاهل را ملاقات نکرده ام که ریشه های او در روح من فرو نرفته باشد.ای خدا من که همیشه از تو ارزوداشتم من دور نگهدار از راستگویان نیش زننده و بدنیتان ظاهر پسند وانانکه با جستجوی بدیها دردیگران در پی کسب احترام برای خود هستند...زندگی چقدربرای من دشواراست برای من مشتاق مرگ که به خاطر دیگران زندگی می کنم....من سرگردانم درقلمر ناشناخته زمین....و یک اسیری درقلمر ناشناخته روح گم شده ام....خدایا من دورکن ونگهدار از زبان بد نهادان...من کینه توزی را ندیده ام که درونش شرمنده وخجل نباشد...چقدروحشی است ان عشق که گلی را می کارد ولی مزرعه ای را نابود می سازد وآنکه برای یک روز مار را زنده می کند وبرای عمری پرشان ومبهوت می سازد....نمی دونم....من چقدردراین شهر مشهد احساس تنهایی می کنم...نمی دونم چند روز مجبور یک عالم ادم تحمل کنم بهشون لبخند بزنم ...از روبروس وقربون رفتند الکی نفرت دارم....ازواژه عجب صلیب نقره ای پسر خوبی ...ازواژه خوب که مردم می گویند نفرت دارم......ازاین که مجبور توی تابستان هر روز برم دانشگاه نفرت دارم...ازاینکه مجبورنگهبان خونه هر روزتحمل کنم نفرت دارم.. نمی توانم اين آدما رو تحمل كنم....خیلی خسته خیلی....اصلا بی خیال...چرت وپرت گفتند  بس.....

                                                                         صلیب نقره ای

      

نویسنده : صلیب نقره ای : ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم