ميخواهم تنها بمانم
خسته شدم از نامرده ها خسته شدم...
از دست بعضی ها خسته شدم ...
خدا چرا هميشه اين اتفاق برای من بيافتد من مگر چه کردم
که هميشه هست توی روزگار کسی می خواهد اذيت کند ...
خدا خودت می دونی عاشق ومجنون زياد شدم ولی مانند برف
زمستان زيز پای سم انسان که بی ظرفيت هميشه له شدم
روزهای زياد يادم که غصه کم بود ولی روزهای زياد يادم روزگار
قهر واشتی باعت می شود خنده بر لبام قدغن بش و هميشه
کلاغ خبر خوش می اورد که از اوکس ولی هميشه يک روباه
بود که نمی گذارد خبر خوب کلاغ به دستم برس شزظ صادفت
می بست ان بامن ولی هميشه کلمه ضداقت لجن مال کرد
توی اين روزگار نانمرد وتحمل داشتم ولی خدا يادت من چيه از
تو خواست تحمل پس چرا نداد حال اند همون جا ايستم که از
تقاضا کمک کرد وقول دادم به قلب که ديگه به کسی قلب
ندهم چشم به چشمش افتاد کاری بدستم دادم خدای ياد
هست...
حيف ان وقت گذاشتم وبرای او از انسانيت صبحت کردم
بغض گرفتم چراباران قطره جاری نميشه بخداديگه تحمل ندارم
چرا انقدر فال گرفتم همه اش خوب امد پس چرا من روزگار
خوب نشد دلم از بی سفيد کنيه ندارم از کسی ناراحتم چرا تو
خدا نيازم براورده مکرد توی يک بار جواب نياز من ندادی خدا و
يک از تو خواست که نذاری روزگار بهم بخندد گاهی وقت انقدر
بغض می گرم تو گلوم گفت بود اگر که باران از چشم کسی
نبارد ان شاد ونه من بدون باران هم از دارم از غضه می ميرم...
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!