صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 


مي‌خواهم تنها بمانم

خسته شدم از نامرده ها خسته شدم...

 از دست بعضی ها خسته شدم ...

خدا چرا هميشه اين اتفاق برای من بيافتد من مگر چه کردم

که هميشه هست توی روزگار کسی می خواهد اذيت کند ...

خدا خودت می دونی عاشق ومجنون زياد شدم ولی مانند برف

زمستان زيز پای سم انسان  که بی ظرفيت هميشه له شدم

روزهای زياد يادم که غصه کم بود ولی روزهای زياد يادم روزگار

قهر واشتی باعت می شود خنده بر لبام قدغن بش و هميشه

کلاغ خبر خوش می اورد که از اوکس ولی هميشه يک روباه

بود که نمی گذارد خبر خوب کلاغ به دستم برس شزظ صادفت

می بست ان بامن ولی هميشه کلمه ضداقت لجن مال کرد

توی اين روزگار نانمرد وتحمل داشتم ولی خدا يادت من چيه از

تو خواست تحمل پس چرا نداد حال اند همون جا ايستم که از

تقاضا کمک کرد وقول دادم به قلب که ديگه به کسی قلب

ندهم چشم به چشمش افتاد کاری بدستم دادم خدای ياد

هست...

حيف ان وقت گذاشتم وبرای او از انسانيت صبحت کردم

بغض گرفتم چراباران قطره جاری نميشه بخداديگه تحمل ندارم

چرا انقدر فال گرفتم همه اش خوب امد پس چرا من روزگار

خوب نشد دلم از بی سفيد کنيه ندارم از کسی ناراحتم چرا تو

خدا نيازم براورده مکرد توی يک بار جواب نياز من ندادی خدا و

يک از تو خواست که نذاری روزگار بهم بخندد گاهی وقت انقدر

بغض می گرم تو گلوم گفت بود اگر که باران از چشم کسی

نبارد ان شاد ونه من بدون باران هم از دارم از غضه می ميرم...

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم