صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

امروز بايد برم دانشگاه...

ساعت ۹ سوار تاکسی می شوم ...وقتی سوار تاکسی می شوم

متوجه می شوم بحث راننده ومسافر ديگر سر نظام شيشه می

کشم پايين تا کمی نفس بکشم....دود سيگار راننده از جلو به عقب

 می يايد توی صورت می خورد...وقتی پيدا می شوم کرايه دوبل

حساب می کند وقتی اعتراض می کنم دو سکه داغ کف دست می

زارد وبه سرعت دور می شود....

ساعت ۹:۱۵ بايد يک جند دقيقه پياده برم تا به درب دانشگاه

برسم...توی راه ادم می بينم که سلام می کند...دست می

دهند...می خندند ...تکيه می اندارند...يک جور خاص نگاه می کند...

 

وقتی وارد دانشگاه می شوم می بينم همه چيز تکراری...انتظامات

 به يکی گير داد...و....وقتی وارد می شوم نمرات نگاه می کنم

بازهم موضوع تکراری با اينکه با تمام وجود درس خواندم ولی بازهم

زياد خوب نشدم....وقتی دور وبرم نگاه می کنم يکی بچه می ياد

می گويد اگر از استاد می خواهی نمره بگير بای بهش پول

دهی...يکی ديگر می ياد می گويد کافيست يکم دروغ بندی بگی

 تمره اخری...يک ديگر می گويد کافيست روز اعتراض خودت ....

بزنی.بی خيال می شوم می روم جای گروه...تو راه چندنفر بچه

 می بينم بازهم برخوردمصنوعی ومسخره بازی نکراری...می

خواهم يک دره از فاصله بگيرم ولی نمی شود...ديگر نمی توانم توی

 دانشگاه حتی نفس بکشم....با هم جور ادم روبرو می شوم ....

ساعت ۱۲ می روم شرکت وقتی وارد می شوم می بينم دود سيگا

ر صاحب شرکت تمام فضا شرکت پخش شده و وقتی بچه می بينم

باز حرف مسخره تکرار شروع می شود....يکم با کامپيوتر ور می روم

 يک ساعت کار می کنم خسته می شوم ...حوصله کار هم ندارم...

تلفن بر می دارم به بچه زنگ می زنم می بينم يک مزيض...يک کار

دار..يک مسافرت...يکی مثل فراموش کرده....يکم توی شرکت

هستم به اطرافيان نگاه می کنم ....هم دارند می خندند وشاد پس

 من نمی توانم بخنددم...چه مرگم از صبح....توی  چند دقيقه با يک

بچه بحث می شوم از شرکت می روم بيرون....توی خيابابون راه

می روم...هم چيز برام تکرار...هوا خيلی گرم .ولی من احساس تنها

 چيزی نمی کنم گرمايی...نمی دونم کجادارم می روم يکدفعه می

بينم وسط خيابابون ويک اتوبوس به سرعت به طرف می ياد خودم

به سرعت کنار می کشم سرش بيرون می کند وبلند درحالی که

سيگار دست داد مرگ نمی بينم چراغ ...مگر عاشق...می خواهم

برم خونه ولی نرديد دارم کسی منتظرم باشم..وقتی وارد مجتمع

می شوم با برخورد سر نگهبان مجتمع روبرو ميشوم.....يک روز

زندگی من...............

 

 

من هنوز خواب ميبينم ، که دوره دوره وفاست
که اعتبارعشق به جاست ، دنيا به کام آدماست
من هنوزم خواب ميبينم...
من هنوز خواب ميبينم ، که اين خودش غنيمته
برای ديگرون يه خواب ، برای من حقيقته
من هنوزم خواب ميبينم...
سوته دلان يکي يکي تموم شدن
سوته دلی نمونده غير از خود من
کسي که عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
من هنوزم خواب ميبينم...
هنوزتوقصه هاي من ، رنگ وريا جا نداره
دروغ نميگن آدما ، دشمني معنا نداره
هنوزتو قصه هاي من،هيچکسي تنها نميشه
کسي به جرم عاشقي، خسته و تنها نميشه
هنوز توی دنيای من،هر آدمي يه عالمه
گلو نمي فروشن بهم ، گل مثل قلب آدمه
گل مثل قلب آدمه
من هنوزم خواب ميبينم...

 

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۳
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم