صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

 

 

برادر، روسياهم شرمگينم.........

 

تازه رفت بود توی بیست سال .....تیپ قشنگ داشت ....و دانشجو بود درس می خواند تازه 

 

ازدواج کرد بود وهیج کم وکسر نداشت...تایکدفعه جنگ شد وتمام گذشته فراموش کرد...به خاطر

 

دفاع کشور رفت  وپا به تمام امکانات و بورس تحصیلی خارج داشت زد رفت...اول سخت بود

 

هرچی زینب گفت نرو ...گوش نکرد و رفت و هرچند مدت یک بار می امد دیدن ان چیزی که

 

 دلش برایشون تنگ شده بود...اصلا هیچ فکر نمی کرد یک روز جنگ شود ان اولین نفر باش

 

برجبهه .....وچند سال بعد توی یک عمليات شیمیایی شده و............

 

 

 ساعت 11 بود نمی دونستم چکارکنم ...حال هیج نداشت ......یکدفعه تلفن زنگ رد...یک بچه

 

 بود گفت بیا می خواهی بریم یک جا.. گفتم کجا ...جواب نداد....باماشینش رفتیم یکدفعه دیدم

 

جای یک جای حالت بیمارستان نگه داشت تعجب کردم...ازش پرسیدم این جا کجا ...گفت بیا تو

 

 می فهمیم...رفتم انجا یک حالت عجیب داشت....ادم عجیب بود....تازه فهمیدم این جا یک

 

بیمارستان نیست...این جا یک جا نگهداری بیماری خاص هست...به دوست گفت می خواهی

 

 عمو بینم ...گفت اره...دیدم در یکی اتاق زده وارد شدم ...یک طرف دیدم یک زن پای تخت و

 

 یک مرد روی تخت دراز کشیده ودار از یک دستگاه نفس می کشه....هرچند لحظه یک بار

 

حالش بد می شود...موههای سر ریخته بود....وبه سختی صبحت می کرد...بالای سر دیدم زنش

 

 عکس زده...که جوان رشیده بود...به زنش نگاه کرد دیدم هیچ باقی نمانده...و معمول خیلی

 

وقت خواب به چشم نرفت....و مراقب یکی هست...وقتی باهش صبحت می کردم...می گفت

 

 جریان خودش وشوهرش ....هرلحظه بدنم بیشتر داغ می شد....یک دفعه توی این موقع حرف

 زده بود که حالش یوسف بد شد وانواع قرص بهش داد سلفهای شدید...دستگاه باز روی

 

دهانش گذاشت ارام گرفت.......وبعد چند روز به شهادت رسیده....

 

  

توی این فکر بود که چطوری شده من به شخص این جور ادم فراموش کرده بود....و نمی

 

دانست بعضی هست 10 سال روی تخت به پشت خوابینده.....یا بعضی شب به سختی به صبح

 

 کرده اند.....وقتی توی جای یک شیمیایی نشان می دهدزود می گم بزن کنارجنگ تمام شد بزارم

 

 مردم نفس بکشند...این تمام امکانات در اختیار هست.....می خواست نره جهبه تا این جور

 

بشوند...تاحال نگاه می کردند.... اشعال کشورمی دیدند..

 

آه ! ازکجا مي اومدند؟چي ميخواست بگند ؟احساس مي کنم خيلي چيزها رو فراموش کرديم .

 

خيلي ها رو از ياد برديم.احساس ميکنم از فهميده ها خيلي کم گفتيم ،خيلي کم شنيديم .حسين

 

همينجوري زير تانک نرفت ، قبلش خيلي چيزا رو رد کرده بود.به خيلي چيزها رسيده

 

بود.چيزايی مي ديد که خيلي ها تا پايان عمر نمي بينن ، اونم توسن سيزده سالگي !بهش

 

 حسوديم ميشه.نه !نه !من حتي لياقت اينم ندارم .فقط يه چيزي :اگه فهميده رو فهميده بوديم...

 

                                                                     صليب نقره ای

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم