تنهایی شب

مینویسم تا بگویم این منم
خسته و تنها کنار یک اتاق
روبرویم حجم تصویری زمخت
پشت سر آجر ولی سست و روان
نور باران ستاره بر تنم
نیست غیر از روشنای یک چراغ
در کنار من همه در خواب
و من
غرق در رویای تنهایی شب
مینویسم تا بگویم این منم
خسته و تنها کنار یک اتاق


پر ِ از قرمزیه گلا ی قالی شده بود
نه مث اینکه دارم خواب می بینم
خونه ی مادر بزرگ بود که توی خواب می دیدم؟
حوض آبی وسط حیاطشون بود یادمه
ماهی قرمز ،ماهی گل گلی بود خوب یادمه
کناره پنجره ها گلدو نای گلی بودن
تو او نا غم جا نداشت گلای کاغذی بودن
تخت چوبی می زدیم کنار هم زیر درخت
بازی و شادی می کردیم پیش هم بی غم وقت
کنار شمع دونی ها آب واسمون آینه میشد
گلدون خاطره ها رو طاقچه ی دل جا میشد
ماردم بهم می گفت عزیزکم چیزی می خوای؟
گردو یی ، سیبی ،انار ،آلوچه ای بازم می خوای؟
وقت بازی که میشد گرگ میشدیم بدون ترس
من میگفتم که بیا ، گرگه منم ولی نترس
هر جوری بود می گرفتم تو رو من آخر کار
نه با دندون با نگا ه و اشاره بی اختیار
چقده رنگی بودن خاطره ها تو اون روزا
سبز و قرمز , اناری , آلوچه ای بودن روزا
آره اون روزا واسم دریا بودش حوض خونه
ماهی گل گلی هم عالمی داشت تو اون خونه
ولی تو نذاشتی بیشتر بمو نیم تو اون روزا
گفتی باید که بریم بسته گرگم به هوا
آخ که اون روزا چقد خواستنی و خوشمزه بود
واسه من بهتر از اون روزا دیگه روزی نبود .
--------------------------------------------------------------------------------------------
کاش با خدا دوست میشدم.... نه از آن دوستها ..... رفیق میشدیم ......لوطی میشدیم.....کاش میشد.....
تا خودکار پیدا کردم نصفش پرید ولی همین هم غنیمت است ......
________________________________________________________
دوباره به سرم زده هوای رفتن
رفتن از این خانه
رفتن از این شهر
رفتن از این آب و خاک
.
نه ! رفتن از این دنیا
رفتن به خوابی که دیگر نه صدای زنگی در کار است نه کلاسی نه درسی نه منی
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

هر چه شد بر سر من قصه ی تقدیر من است/ور نه من از چه به این خبط و خطا میرفتم
هر چه کردم که نباشد خبری زین همه عیب/لا جرم در پی آن سر به هوا میرفتم
بود در چشم من اینها همه اش جلوه ی تو/ چه کنم کز سر خط من به خطا میرفتم
کار من گر شب و روز است ندامت , باشد/حرجی نیست که من خواجه روش میرفتم
شده امروز صدایت به تن من همه جان/ تو بدان بی کس و تنها همه را میرفتم
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!